سنگ صبور

ارسال شده در ۰۵ اسفند ۹۲ توسط : admin

سنگ صبور جایی است برای گفتن حرفهایی که به کسی نمی توان گفت. لطفا قوانین و اصول اخلاقی را در نوشته های خود در نظر بگیرید. در غیر اینصورت نوشته شما توسط مدیر وبلاگ حذف خواهد شد. می توانید از اسم مستعار استفاده کنید و آدرس ایمیل الزامی نیست.

 

سنگ صبور به شنیدن درد دل شما اختصاص دارد.

سنگ صبور

 

۶۰۰نظر ارسال شده است
شما هم نظری ارسال کنید
  1. نگار :
    ۳۰ آبان ۹۶

    سلام خانمی ۲۵ ساله هستم، حالم اصلا خوب نیست،و زندگی سختی دارم،۶ سالم که بود مادرم فوت شد، خیلی سخت بود یهو تنها شدم پدرم هم بعد یک سال ازدواج کرد پدرم فرهنگیه و از لحاظ مالی هم زیادم خوب نبودیم، نامادریم هیچ محبت نداشت هرروزهم روی مخم بود، توی خونمون همیشه تنها بودم تو سردترین اتاق وهمیشه دعوای بابام اینا،اما خودم شاگرد اول بودم و دختر خیلی مثبت، به هر بدبختی وتنهایی بود رسیدم به سن ۱۷ سالگی دقیقا سال کنکور برادر نامادریم که دانشجویی سربازی نرفته ولی وضع مالیشون خوب بود اومد خواستگاریم، منم که سرشار از کمبود محبت یه دل نه صد دل عاشقش شدم و باهاش ازدواج کردم ومن شاگرد اول قید درس و مشق رو زدم وتازه مشکلات مالی و فشار و بد رفتاری های خانواده همسرم شروع شد به طوری که حتی رابطه همسرم هم خیلی باهام بد شده بود به هر حال دوران عقدم ۲ سال با بدبختی وگریه وبی پولی گذشت،خانواده همسرم چون وضعشون خوب بود به من قول دادن از لحاظ خونه و ماشین و درامد ماهانه تامینم اما بعد عقد فهمیدم همه دروغ بود وهیچ کمکی به ما نمیکردن اما درعوض توهین وتحقیر تادلت بخواد،بعد عروسی هم که همسرم دوسال سرباز بود وباز بدبختی و تنهایی وتوهین در کنار خانواده همسرالانم دوساله اومدیم تهران از شهرستان وهمسرم توی آژانس کار میکنه خداروشکر درامدش بد نیست ولی چه فایده که نه کفاف یه زندگی خوب تو تهرانو میده وهم اینکه از صبح تاشب من تو خونه تنهام نه کسی رو میبینم نه کسی بهم زنگ میزنه، چاق شدم وحوصله هیچ کاری ندارم، بیخودی گریه میکنم، حالم خوب نیست، بچه هم ندارم چون همسرم میگه بزار زندگیمون روبه راه بشه بعد ومن نمیدونم کی روبه راه میشه،حتی نمازمو هم یه خط در میون میخونم،ناامیدم، ارادمو از دست دادم وهیچ کاری نمیتونم انجام بدم،میدونم هیچ کی نمیتونه کمکم کنه، فقط درد دلمو گفتم

  2. آلا :
    ۱۷ تیر ۹۶

    از وقتی خودم را شناختم همیشه مادرم هم مادر بود و هم پدر، پدر فقط حضور فیزیکی ذاشت همیشه ما را تنها می گذاشت و می رفت پیش خواهرها و خواهرزاده هاش اما همیشه دوستش داشتم. هر وقت بر می گشت قبولش می کردیم. خیلی سختی و تنهایی کشیدم ۱۴ سال تنها زندگی کردم خودم افتادم و بلند شدم تا ی متخصص شم. اما خیلی سخته تشخیص بدی پدرت نادرترین سرطان را داره که تو مرحله متاستاز هست نه درمان داره نه الان شیمی درمانی جواب می ده! نمی دونم به کی بگم با کی درمیان بذارم. چندتا آمپول و قرص به پدرم دادم می گه خیلی خوب شدم درد ندارم. اما من خیلی درد دارم تو این چند روز دارم دیوونه می شم. تو زندگیم سعی کردم همیشه حامی خانوادم باشم. کی می دونه من باید چیکار کنم؟ برادری ندارم. تنها دارایی هایم یک مادر فرشته و یک خواهر حساس است. خانواده مادرم ایران نیستند یعنی مادرم غیر از خدا و دو تا دختر هیچکی را نداره…….

    • سجاد :
      ۱۶ آبان ۹۶

      سلام
      وقت بخیر
      از خدا میخوام تاب و توان تحمل مشکلات رو بهتون بده…واقعا نمیتونم بگم درکتون میکنم اما براتون دعا میکنم…
      انشاالله پدرتون خوب بشه، ولی باید پذیرفت همه یه روزی از این دنیای خاکی میریم…قطعا خیلی سخته که آدم نتونه برای عزیزترین کس خودش کاری کنه خودم من هم در شرایط مشابه قرار داشتم، مادر بزرگ من هم سرطان داشت و خیلی درد میکشید…
      تنها کار شاید پذیرفتن پیش آمد های آینده باشه چون واقعا خیلی جاها کاری از دست آدم بر نمیاد…
      تمام آدمها در زندگیشون لحظات شاد و غمگین دارن حالا یکی شاد تره و یکی غمگین تر…
      من هم در زندگی خیلی سختی کشیدم و فقط به خدا دلم رو خوش کردم و تحمل کردم و تلاش کردم
      به هر حال زندگی آدم هم فصل های مختلفی داره یکیش بهار یکیش هم زمستان…
      انشاالله همیشه سلامت و خوش باشین…

  3. taranom :
    ۰۵ تیر ۹۶

    سلام
    نمیدونم چرا خدا یک لحضه هم بهم فرصت با آرامش زندگی کردن را نمیده. چرا همه ی بد بختی ها با هم میان؟ چرا تلاش های من موثر نیست؟ چرا باید ناکامی هام را پای حکمت بذارم ؟ واقعا دیگه خسته شدم. گاهی وقتا هنوز آخرین شکستم را هضم نکردم که یه اتفاق بزرگتر وبی رحم تر برام میفرسته. تا کی باید مقاوت کنم؟ ای کاش حداقل میدونیستم چه گناهی کردم که تقدیرم این شده خیلی بده وقتی میبینی بخاطر حرفای که میتونستی بگی ولی نگفتی،بی رحمی هایی که میتونستی انجام بدی ولی انحام ندادی داری تاوان پس میدی ولی کسای که یک لحضه خدا را در نظر نمیگیرن و حرفای میزنن و کارهای میکنن که واسه زنده سوزوندنت کافیه، اینقدر خوشحالن انگیزت واسه ی زندگی را از دست میدی وقتی هیچی تو زندگیت نمیبینی بجز خدایی که اینقدر نا عادله که نه تنها بهشون کمک میکنه بلکه خودش هم سر راهت سنگ میندازه که مبادا کمر راست کنی. فقط کافیه یکم خام و بی تجربه باشی تا به هدف برسونیشون. تنها آرزویی که دارم اینه که پیمانه ی صبرم لبریز بشه اون موقع است که کم تجربه میشم و دیگه هیچی واسم مهم نیست جز اینکه به هدفشون برسونمشون

  4. اشک :
    ۰۲ تیر ۹۶

    سلام . ۳۲ سالمه . دو سال پیش با وجود خواستگارای زیاد به یه جوان ساده و بیکار که خانوادش گفتن نگران هیچی نباشم کار و .. همه چیز اوکیه رفتم زیر یه سقف باهاش . حالا ده روزه جدا شدیم . اونقدر دلتنگم که دوست دارم برم از این دنیا . خودم فوق لیسانسم به خاطر انتخاب سر سری حالا پشیمونم پشیمونم که خیلی راحت موقعیت های خوبمو کنار گذاشتم و با کسی که قدرمو ندونست ازدواج کردم نمیدونم ایندم چی میشه …

    • سپیده :
      ۱۱ مهر ۹۶

      سلام دوست خوبم من هم از نظ سنی و هم از نظر شرایط با شما در یک سطح هستم میفهمم اصلا شرایط خوبی نیست گاها خیلی غیرقابل تحمل وسخت میشه اما چه میشه کرد باید پذیرفت راستش راهی که من خودم پیش گرفتم اینه که میگم ازدواج همه چیز نیست خودمو با درس و کار و گاها یکی دوتا دوست سرگرم کردم راستش قید بقیه مرداروهم زدم اخه بخدا هیچکدومشون راست نمیگن فقط میخوان سواستفاده کنن و برن اما چیزی که خیلی بهش معتقدم و ارومم میکنه اینه که : مگر میشود زندگی مرا بهم ریخته افریده باشد خدای دانه های انار

    • .... :
      ۱۵ مهر ۹۶

      اشتباه من شما و امثال ما اینه که به کمتر از خودمون راضی شدیم
      میخوام جدا شم … چون این خانه از پایه ویران است …

  5. مینا :) :
    ۰۶ خرداد ۹۶

    سلام،
    من به نظر و کمکتون احتیاج دارم …
    مهر سال ۹۵ تو دوره فراگیر کارشناسی ارشد ثبت نام کرد… توی این کلاسا از یکی از همکلاسیام (آقا)خیلی خوشم میومد، ولی من مغرورم در رابطه با پسرا با اینکه گاهی سرکلاس مدام حواصم بهش بود ولی نه باخودش خوش و بش میکردم نه با پسرای کلاس اونم همینطور بود سرش به کار خودش بود و البته سربه زیر. گذشت و دوره ما بهمن ماه تموم شد دیگه . فقط بچه های کلاس توی یه گروه تلگرام گاهی پست میذاشتیم عید ۹۶ شب تو گروه سال نورو تبریک گفت منم خیلی جدی و رسمی جواب دادم فرداش اول فروردین تو پی وی عیدو تبریک گفت و اینکه کجا و چه رشته ای قبول شدم . دیدم شماره ش افتاده یعنی اون شماره منو داشت درصورتی که من فقط به دوسه تا دختر و آقایی که مدیر گروه بود شماره داده بودم. دلم ریخت دوباره هوایی شدم فکرش افتاد تو سرم .سه چهار بار خیلی کوتاه درمورد درس ازم سوال کرد تا اینکه چند روز پیش دوباره یه سوال درسی پرسید و گفت میخواد دوتا از درسارو حذف کنه ، البته یه مقدارم درمورد کار من پرسید و … در کل بهش گفتم حذف نکن و ازین حرفا بهم گفت چشم با کمک شما ایشالا قبول بشم ، اگر این درسارو قبول بشم شما یه شام مهمون من هستین منم به شوخی کرفتم (چون بنظرم برای خنده گفت) ولی با همین بهانه ها چند بار دیگه هم تکرار کرد این حرفو . درآخر من گفتم : مرسی، شوخی کردم . بهم گفت خب خدارو شکر:))))))) تو پیام بعدی گفت حالا من جدی گفتم تویه فرصت مناسب درخدمت شما هستم.

    حالا من دوباره حالم بده ، اون آدمی نیست که زود زود پیام بده از فکرش در نمیام . دوستش دارم خیلی زیاد تنها آدمیه که تو قلبم نفوذ کرده . اصلا نمیدونم اون حسش چیه ؟ اصلا به من فکر میکنه ؟ یا من برای خودم خیال بافی کردم ؟
    خواهش میکنم نظرتونو بگید شاید کمکی به حالم کرد. ممنون

    • علی :
      ۱۵ خرداد ۹۶

      بابا از طرف خوشت میاد بهش نخ بده دیگه ، ماست نباش ، نشستی ببینی چیکار میکنه !!
      بعد یارو میپره ناراحت میشی ، یکم برو سمتش ببین میاد سمتت یا نه

      • مینا :) :
        ۱۳ شهریور ۹۶

        ازم خواست که باهام بیشتر آشنا بشه :)))))))))))))))))
        .
        .
        سه روز دیگه قراره همو ببینیم ، امیدوارم خوب پیش بره ، خیلی خوشحالم و درعین حال نگران 🙂

    • نسترن :
      ۱۶ شهریور ۹۶

      مینا جان.اینایی که نوشتی علامت های خوبیه. یعنی تو نخت هست. اما شما زیادی بی احساس رفتار میکنی. سخت نگیر. یه قول علی برو باهاش بیرون یه شامی بستنی. به خدا اصلا سخت نیست. من یه پسری هفت سال دوست داشتم عین شما خیلی سخت گرفتم از دستش دادم. اما بار دوم عاشق یکی شدم شروع کردم به اهلی کردنش هردفعه به بهانع سوال کردن بهس پیام دادم الانم باهمیم. خیلی جیگره. اصلا کار سختی نیست. اما یادت باشه باهاش باش ولی دوست باش و دوست داشتنت بهش فعلا نگو بذار اون ابراز کنه اگه گفتی دیگه نمیگه

      • مینا :) :
        ۰۱ مهر ۹۶

        واقعا ممنونم نسترن جان 🙂
        .
        .
        .
        باهاش رفتم بیرون . خیلی خوب بوووووود.
        دقیقا همون موقع هایی که من حواسم بهش بوده اونم حواسش به من بوده .
        نتیجه این شد که فعلا باهم آشنا بشیم ببینیم روحیات و اخلاقیاتمون به هم میخوره یا نه .

  6. الیزابت :
    ۳۰ اردیبهشت ۹۶

    سلام. شاید یه کم طولانی بشه ولی این مشکل واقعا داره داغونم می کنه. باید اینجا مطرحش کنم شاید یکی تونست راهنماییم کرد.
    تنهایی من ریشه تو دوران کودکیم داره… منم مثل دخترهای دیگه از بچگی رویای عروس شدن و پوشیدن لباس عروس تو سرم بود.
    وقتی به سن مدرسه رسیدم و پیش دبستانی رفتم به علت کم حرف بودن و مظلومیت زیاد مورد تمسخر و اذیت همکلاسی ها قرار می گرفتم و در نتیجه کسی باهام دوست نمی شد. این مشکل تا سالها بعد ادامه داشت حتی وقتی که دبیرستان رفتم چون همیشه یک دانش آموز آرام و کم حرف بودم. هیچ سالی هیچ دوستی نداشتم ک بهش تکیه کنم! با این که دختر خوبی بودم، تنها عیبم فقط حرف نزدن بود. متاسفانه خاطرات تلخ همیشه تو ذهن آدم موندگاره…
    الان ۱۹سالمه و دو سالی می شه که دیپلم گرفتم. پدرم به شدت مخالف دانشگاه رفتن من و خواهرم هست. پس هیچکدوم بعد از دیپلم به دانشگاه نرفتیم و تو خونه موندیم. ولی خواهرم برعکس من زیاد خواستگار داشت و به محض اینکه درسش تموم شد بردنش… من برعکس اون که خواستگار زیاد داشت، من حتی یدونه هم نداشتم! از خواستگار نداشتنم خیلی درعذابم ولی مشکل فقط این نیست. حرف و حدیث های فامیل هم هست. بارها شده ک راجب من گفتن؛ چرا این مثل بقیه درس نمیخونه؟ چرا کلاس نمیره؟؟ خبر ندارن مشکل اصلی من پدرمه. اون حتی اجازه کلاس رفتن هم به من و حتی خواهرم ک ازدواج کرده نمیده. من به نقاشی خیلی علاقه دارم و دوست دارم کلاس نقاشی برم ولی هم تنهام و هم کسی اجازه رفتن بهم نمیده.
    تو این اوضاع و احوال تنهایی هام گاهی یاد گذشته هم می افتم و به گریه می افتم. یه جورایی ازدواج و مستقل شدن و تنها راه نجاتم می بینم اما کو خواستگار؟ با خدا زیاد حرف میزنم ک من و نجات بده ولی خدا خودش بهم فهموند به زور نمیشه چیزی رو خواست. چون تو همون وقتهایی که با گریه ازش کمک میخواستم دوتا از همکارهای پدرم ازش راجب من پرسیده بودند و پدرم گفت خانواده‌ی خوبی ندارن و ردشون کرد… من چهره‌ی معمولی رو به خوب دارم، حجاب کامل. تاحالا حتی با یک پسر هم دوست نبودم.(شاید بگین دروغ میگه اما حقیقت محضه) من تو زندگیم بد نبودم و سعی کردم دیگران و از خودم راضی نگهدارم. نمیدونم سهم من از گذشته سالمی ک داشتم اینه؟ تنهایی؟؟
    یوقتایی حس می کنم قسمتم همین تنهاییه… باید بسوزم و بسازم. لطفا راهنماییم کنید؟ آیا امیدی به زندگی من هست؟ چطور با وجود مشکلاتم شاد زندگی کنم؟… بارها آرزوی مردن کردم…

    • علیرضا :
      ۱۴ خرداد ۹۶

      خب مخ مامانتو بکار بگیر !!! تنها کسی که میتونه باباتو راضی کنه اونه … کتاب هنر جنگ رو هم بخون

    • paryaa :
      ۳۰ تیر ۹۶

      سلام…..نمیدونم چطوری کمکت کنم ولی یه چیز رو خیلی خوب میدونم اونم اینه ک ازدواج راه حل مناسبی نیس چون من تجربه دارم….منم ب خاطر فرار از خونه و مستقل شدن ازدواج کردم والان هزار بار ارزو کردم ک دوباره برگردم ب زندگی قبلیم…تو الان فقط مشکلت اینه ک بابات ممیزاره کاری بکنی ولی بعد ازدواج این مشکل ب حسابم نمیاد….چون اگرم شوهرت بهت اجازه بده خودت اصلا نمیتونی کارایی رو ک دوست داری انجام بدی….تنها راه حلی ک میتونم بهت پیشنهاد بدم اینه ک برو با بابات رو در رو مشکلتو حل کن

    • سپیده :
      ۱۱ مهر ۹۶

      سلام الیزابت عزیزم مشکلت رو خوندم تنها چیزی که ازت میخوام اینه که عاقل باش ازدواج راه مشکل تو نیست شرایطط رو بدتر نکن می فهمتت سخته اما بجای حل مشکل از جایگاهت فرار نکن حل مشکل با پدر و خونوادت هزار بار راحت تر از اثبات خوشبخت شدنت با کسیه که فقط برای ترک موقعیتت بهش پناه اوردی بی شک خدا کمکت میکنه برات بهترینها رو باور دارم

      • الیزابت :
        ۱۲ آبان ۹۶

        سلام ممنون از پاسخ دوستان🌹
        قبول دارم چیزی که فکر می کنم راه حل درستی برای فرار از خونه نیست. امیدوارم بتونم شغلی چیزی پیدا کنم.
        خدا به هممون کمک کنه تا مشکلمون حل بشه.

  7. فرنوش :
    ۲۸ اردیبهشت ۹۶

    حالم از خودم بهم میخوره من همیشه خنده رولب داشتمو پرانرژی وشاد بودم و به همه دوستانم انرژی میدادم ولی حالا ی ادم بدبختو خاکبرسرشدم ک هیجا دوس ندارم برم و پر از درد و غصه ام..هزار درد ب جونم افتاده و دلم میخاد بمیرم..چهارساله ک زندگی نمیکنم ازدوستانو عشقم حتی جداشدم خیلی ناامیدو پردردم ..از اندامم متنفرم..دلم ی عالمه پول میخاد تا باهاش راحت زندگی کنم و کارایی ک دوسدارم تنجام بدم من هیچ انرژی ندارم حتی برای کارکردن..همیشه سردرد دارمو حالم اززندگی بهم میخوره توروخدا یکی بگه چ خاکی ب سرم کنم..بارهافکر خودفروشی ب سرم افتاد ولی بااین حال افسرده حتی اونکارم فک نکنم بتونم بکنم..توروخدل یکی بگه چ خاکی بسرم کنم

    • علیرضا :
      ۱۴ خرداد ۹۶

      منم یکمی گوشه گیر شدم جدیدا …تا اونجایی که یادم میاد تنها بودم فامیل هامونو شاید سالی یه بار ببینیم شاید هر شیش ماه هم بهم زنگ بزنیم .. پدیده شما افسردگیه (اسمش ترسناکه چیزی نیست) پول رو که همه دوس دارن ولی باید واسش تلاش کرد شاید سالها طول بکشه … واسه اندامت برو اینستا پیج مدرسه فیتنس اونجا راه حل های بنیادی رو توضیح داده … کتاب قدرت عادت رو هم بخون … واسه خلاصی از فکر هاتم باید اونقدر خودتو درگیر کنی که حتی فرصت سر خاروندم نداشته باشی … کار دانشگاه کلاس های آموزشی ، زبان های خارجه باشگاه ، طراحی و… یه جلسه واسه امتحانی هم شده برو پیش مشاور … فیلم how to be single رو هم ببین کانال تلگرامی دکتر حمیدرضا محتشمی رو پیدا کن ویس هاشو گوش کن … موفق باشی

    • بنفشه :
      ۰۲ تیر ۹۶

      عزیزم شما افسرده هستید . باید رو ذهنت کار کنی . بفهمی به چه چیزای بدی فک میکنی وقتی شناسایشون کردی بهت کمک میکنه ازشون دوری کنی . شما حتما باید بری پیش روانشناس . من خودم روانشناسم

    • سپیده :
      ۱۱ مهر ۹۶

      سلام فرنوش عزیزم حس دزونت رو از نوشتن کلماتت میشه فهمید خیلی بهم ریختی خیلی خودت رو گم کردی تنها کسی که میتونه بهت کمک کنه فقط و فقط خوت تویی پس قوی باش بیشتر با خودت حرف بزن بلند پروازی و فکرای کودکانه داره اینده و فکر و ذهنت رو بهم میریزه حیفه بخدا باید رو عزت نفست کار کنی وگرنه داغون میشی و روز به روز احساس پوچی میکنی دوست دارم

  8. گلارا :
    ۲۴ اردیبهشت ۹۶

    سلام
    من و شوهرم چهار سال با هم دوست بودیم و عاشق هم بودیم.الان چند وقته که با مشکلات مالی روبرو شدیم و همسرم فوق العاده ولخرجه و من همش حرص میخورم.همین حرص خوردنا باعث شده که دوست داشتنم کمتر بشه.دیگه مثل قبل خوشحال نیستم.این موضوع خیلی نگرانم میکنه چکار کنم؟:(

    • سلام گلارا جان منم مشکل شما رو داشتم ولی تنها فرقمون اینه که با وجود مشکلات مالی و ولخجری همسرم دوستداشتنم کم نشده اخه میدونی چیه منو همسرم زمانیکه مشکل مالی نداشتم کلی به زندگیمون میرسیدو هیچ کمبودی نداشتیم. میدونم اگه الان بخوام کنترلش کنم از داخل نابود میشه چون با خودش فکر میکنه زمانیکه داشتم به فکر نبود الان که کفگیرمون خورد به دیگ میخاد کنترلم کنه، میدونم و مطمنم وضع اینجوری نمیمونه شما هم میتونید به همسرتون توضیح بدید و از حستون براش بگید بهش بگید که از بی پولی میتوسید مطمنأ درک میکنن ولی اینکه بخواید ازش فاصله بگیرید کار خیلی اشتباهیه و به زندگیتون لطمه وارد میشه شما حرص میخورید از ریلکس خرج کردن اون. میدونم برای یه زن خیلی سخته که تو زندگی مشترکش تنهایی بخواد به مشکلات قلبه کنه ولی میتونی با صحبت نیمی از مشکلاتتو حل کنی .

    • علیرضا :
      ۱۴ خرداد ۹۶

      خب مدیریت درآمد که از اسمشم معلومه
      بشینین خیلی جدی دربارش صحبت کنین و هدف گذاری کنین تا یه خاصی
      اینطوری تا ده سال دیگه هم پیش برین به جایی نمیرسین

  9. roza :
    ۲۷ فروردین ۹۶

    با سلام نمی دونم از کجا شروع کنم اول اینکه من در مودکی پدر و مادرم رو از دست دادم و با مادربزرگم بزرگ شدم لگرچه ایشون فرد با گذشتی بود اما انچنان محبت و توجهی که پدر و مادر می تونست بده بهم نداد و من با کمبود محبت مخصوصا پدر بزرگ شدم ,الان مشکلاتم زیاد افسردم خیلی حال از خونه بیرون رفتن ندارم ,با کسی اشنا شدم که به خاطر اعتماد نداشتن بهش نتونستم باهاش ازدواج کنم و ازدواج کرد و رفت الان ۳۱ سالمه از اینده می ترسم از تنهایی و بی کسی درسته خدا یار غریبونه ولی ….با حس و حالم نمی دونمچیکار کنم
    فقط از هرکی این متنو می خونه می خوام برام دعا کنه که کار پیدا کنم و همسر مناسب خیلی تنهااام تنهااییم از حد گذشته

    • م.ج :
      ۱۱ اردیبهشت ۹۶

      سلام
      من پدر و مادر دارم
      خیلی من وهمسرم رو اذیت کردن، ولی بازم دوستشون دارم
      امیدوارم به تماااااااااااااااااااااااااااااااااام آرزوهاتون برسی

    • میریان :
      ۱۲ اردیبهشت ۹۶

      سلام گلم دنیا با همه ی وسعتی که از نظر ما داره در مقابل وسعت دل بنده های خدا خیلی کوچیکه من میتونم درک کنم که بعضی وقتا مشکلات همشون با هم به آدم حمله ور میشن و آدم رو به استیسال میکش.نن ولی یک جا هست که اگه و فقط اگه بهش اعتماد کنیم خیلی خوب بهمون کمک میکنه البته یک گام از ما و صد گام از او خواهد بود او مشتاقانه منتظر شنیدن ندای ماست فقط از عمق وجود صداش بزن مطمئن باش جوابش رو با تمام حواست خواهی گرفت در آخر دنیا خیلی کوچیکه و زندگی و فرصت ها یکی پس از دیگری در انتظار تواند.

    • بهار :
      ۲۳ اردیبهشت ۹۶

      سلام،
      ببخشید من نمیدونستم کجا باید سوالمو مطرح کنم ،من ۲۶ سالمه ۱,۵ ساله ازدواج کردم.همسرم مرد خوبیه از خیلی از جهات مورد تاییدم هست .فراز و نشیب های زیادی داشتیم مث تموم زندگیای دیگه،اما مشکل اساسی من اینه که زود عصبی میشن و دیرهم عصبانیتشون فروکش میکنه ،ایشون تو خانواده ی پر تنشی بزرگ شدن و پدر ایشون خیلی اذیتشون کرده وکلا ادمی بوده که جز خودش هیچکس براش اهمیت نداشته و نداره و همسرم بشدت به مادرشون وابسته بودن که تو سن ۱۸ سالگیشون مادرشون رو از دست میدن و این ضربه سنگینی بهشون وارد کرده که حتی همسرم اقدام به خودکشی میکنن .الان من خیلی رعایت ایشونو میکنم و از حق هم نگذریم هیچی برام کم نمیذاره و عاشقانه دوسم داره .اما موقه عصبانیت کلا یه ادم دیگه میشه و من واقعا دلم میگیره از حرفاش،بعدشم کلی معذرت خواهی میکنه …بارها صحبت کردیم و قول داده عصبی نشه اما بی فایدس،راضی هم به مشاوره نمیشه .من واقعا نمیدونم چه رویه ای باید پیش بگیرم …ممنون میشم کمکم کنین

  10. sara :
    ۱۴ فروردین ۹۶

    سلام.امشبم باز دارم بی صدا گریه میکنم از تنهایی خودم از نامردی ک بهم شده.ی ماه از اون اتفاق لعنتی میگذره و دم نزدم ولی دیگه نمیتونم.باید خودمو خالی کنم ولی ب کی؟اصلا چی بگم؟بگم خاهرم منو برد واسه دوست پسرش؟!بگم گذاشت دوس پسرش هرکار میخاد بکنه و اونم دستامو گرفته بود؟آخه کی باورش میشه ی خاهر ب خاهرش همچین نامردی بکنه؟!
    خستم.از این زندگی و آدماش دیگه بریدم.کاش خونواده ای نداشتم تا با ی تیغ کارو تموم کنم.ولی تا الان دم نزدم ک خونوادم چیزی نفهمن و ناراحت نشن.نمیحام با خودکشیم ناراحت شن.اونا چ گناهی کردن.کاش زودتر ب آخر این جاده لعنتی میرسیدم…

    • فروزان :
      ۰۲ اردیبهشت ۹۶

      سلام عزیزم قوی باش و به امام زمان جنگ بزن نذار شیطان اذیتت کنه

    • م.ج :
      ۱۱ اردیبهشت ۹۶

      سلام
      حق داری
      ولی قوی باش، نتیجش رو میبینی
      مبینی اون به چه روزی میفته و تو به کجا میرسی
      به خدا اعتماد کن تا نتیجش رو ببینی

    • م :
      ۱۵ اردیبهشت ۹۶

      سلام خدمت شما
      حتما به مادر و پدرخود اين موضوع را بگوئيد يا حداقل از اون پسر شكايت كنيد. به چنددليل:۱-اون پسر امكان داره اشخاص ديگري رو هم بهشون تجاوز كنه۲-خواهرتون تو باتلاقي هست كه اين برخودشماباعث ميشه حداقل از اين وضعيت خارج بشه
      حتما اقدام كنيد و به خدا توكل كنيد و نااميدنباشيد كه خدا براي شما كافي است

    • Negar :
      ۲۸ اردیبهشت ۹۶

      واقعأ برات متاسفم عزیزم. ولی هر چه سریعتر باید اقدام کنی.هرچه زودتر بهتر، میتونی از راه قانونی اقدام کنی و جوری با سیاست رفتار کنی که کسی حتی خونوادتم متوجه نشوند.چون شرایطط حساس و خاصه خودشون کمکت میکنند تا حتی خانوادتم نفهمند.هر چند که وجود همچین خواهری برام غیر قابل هضم هست

    • Eli :
      ۰۵ خرداد ۹۶

      عزيزم من واقعا برات متاسفم اما شما بايد با اون پسر برخورد قانوني بكني چون احتمالش هست ك خواهرتونو هم مجبور ب اين كار كرده باشه و يا حتي افراد ديگه اي رو مورد تجاوز قرار داده باشه اما اصلا از ناراحتي خانوادت نترس چون اگه بعدا بفهمن بيشتر ناراحت ميشن بهشون بگو مخصوصا مادرت چون اونا بهتر از هر كسي كمكت ميكنن و پشتت مي ايستن اصلا هم خجالت نكش چون تو كار اشتباهي نكردي خودكشي راه حل نيست تو بايد اون پسر هوس باز رو مجازات كني ن خودتو عزيزم زندگي تو ارزش داره اجازه نده با سكوت تو اونا قوي تر بشن و هركاري دوس دارن انجام بدن همه چيز افشا كن اميدوارم مشكلت حل شه

    • یوسف :
      ۱۰ شهریور ۹۶

      سخته ولی قوی باش ، و به زندگیت ادامه بده، مطمین باش قوی بودنت کمکت میکنه تو زندگیت موفق باشی.

  11. می هی :
    ۲۴ اسفند ۹۵

    سلام
    من یه آدم افسرده ی داغونم ی آدم غمگین هیچ وقت تو زندگیم آرامش نداشتم دلم آرامش میخواد دلم ی زندگی خوب میخواد من خسته شدم از این که هر روز گریه کنم اوایل حالم خیلی بهتر بود ولی الان حتی از عهده ی کارای ساده هم برنمیام حتی نمیتونم از توی تختم، پایین بیام همش سر درد دارم دلم میخواد برم بیرون ولی نمیتونم چون حالم خوب نیس همه ی اطرافیان بخاطر اینکه حالم بده مسخرم میکنن ارزون از خدا فقط مرگه دلم میخواد بمیرم راحت بشن دلم آرامش میخواد حتی اگه بتونم فقط برای ی روز تو طبیعت قدم بزنم از تهه دلم بخندم برام مرگ و زندگیم فرق نداره من تقریبا هیچ کس و ندارم پدرم رهام کرده مادرمم نمیتونه مراقبم باشه منم مریض افتادم تو خونه کاش حداقل مریض و افسرده نبودم من فقط ۱۷ سالمه .

    • Tina :
      ۲۴ تیر ۹۶

      سلام دوست خوبم دوست داشتم كمكت كنم تو خيلي جووني من ميتونستم كمكت كنم اي كاش ميشد واقعا ميگم

  12. سارامی :
    ۲۲ اسفند ۹۵

    با همسرم خیلی مشکل دارم خیلی بارها و بارها فکر طلاق کردم فکر جدایی ،همسرم بسیار خسیسه در عین حال ه به خانوادش پول میده …من از نظر وضعیت مالی خوبم هم خودم هم خانوادم برای کادو عروسی به من یه خونه دادن ولی همسرم هیچی بعد الان مدام میخواد من خونه رو بفروشم….ولی همین همسرم رو من عاشقشم دلم نمیاد از گل نازک تر بهش بگم چه کنم

    • فرناز :
      ۱۵ اردیبهشت ۹۶

      سلام عزیزم
      به هیچ وجه خانه تان را نفروشید و اگر همسرتان این درخواست را مجدد تکرار کرد تهاجمی برخورد نکنید و بگویید که این خانه هدیه پدر و مادرم است و اگر بفروشیم باعث ناراحتی انها می شود و باعث می شود که نظرشان نسبت به تو تغییر کند.
      از اینکه به پدر و مادرش پول میدهد هیچ وقت در مقابل همسرتان ابراز ناراحتی نکنی چون به مرور زمان از شما پنهان کرده و مخفیانه این کار را می کند.
      خسیسی در پسر های امروزی تقریبا متداول است به خاطر گرانی می باشد و اینکه اغلب پسرها ابتدای زندگی در مسایل مالی به همسرشان اعتماد ندارند این به زیرکی شما بستگی دارد که چگونه اعتماد او را جلب کنید و البته با مشاوره.
      خسیسی به مرور زمان درست می شود و شما نمی توانید ناگهانی با با صحبت اورا دست و دل باز کنید سعی کنید با کسی که همسرش دست و دلباز است رفت و امد کنید این خیلی کمک کننده ست البته به شرطی که رفتارهای ان شخص را به رخ همسرتان نکشید.

  13. ریحانه :
    ۱۱ اسفند ۹۵

    سلام فقط میخوام بنویسم که خالی بشم . یه ادم خیلی شاداب و پرنشاط و مثبت بودم پراز انرژیهای مثبت همیشه لبخند به لب داشتم اما الان خیلی داغونم خیلی همسرخوبی دارم یه فرزند کوچولوی سالم و خوب اما داغونم شبا تا صبح نمیتونم خوب بخوابم روزها بیحالمو دستم به هیچکاری نمیره هر روز چاقترمیشمو تواینه خودمو میبینم حالم ازخودم بهم میخوره غصه همه رو میخورم سعی میکنم باهمه خوب باشم دل کسی رو نشکنم خیلی حرفها دارم اما حوصله نوشتنم ندارم فقط بگم خیلی شبا ازتنهایی گریه میکنم با اینکه همسرم کنارم هفت پادشاهو خواب میبینه

    • نرجس :
      ۱۶ اسفند ۹۵

      سلام
      بهتره به پزشک مراجعه کنید با علائمی که میگید ممکنه تیروئید داشته باشید مخصوصا اینکه مشکلی هم تو زندگیتون ندارید خدا رو شکر آخه بعضیا رو دیدم که اینطوری شدن بعدا فهمیدن تیروئید دارن…سالم و پیروز باشید.

    • باران :
      ۲۰ اسفند ۹۵

      چرا آجی ؟ مشکلت چیه؟
      اگه همسر و فرزند خوبی داری نباید مشکلی داشته باشی که؟
      جز اینکه عشق اول داشته باشی…

    • سروش :
      ۱۶ فروردین ۹۶

      جهت راهنمایی شما دوست عزیز
      اگر حال شادابی داشتید و الان برعکس شدین،پس احتمال زیاد چشم زخم شدین
      حتما سپنج که زمه یا سنگ نمک دارد را دود کنید که از بین برود.
      انشاا… زود خوب بشید.با جمع دوستانتون هم بیشتر باشید تا انرژی بگیرید.

  14. سارا :
    ۰۸ اسفند ۹۵

    دلم میخواد اینقدر بنویسم تا هرچی تو دلم هست بریزه بیرون ولی خودم میدونم که نمیشه… تهش میرسی به این که چرا ناشکری میکنی! چرا اینقدر گله و شکایت داری اون موقع س که تصمیم میگیری ساکت شی و. دوباره همه چی برمیگرده سر جای اولش… تو دلت! یه زمانی فکرمیکردم بدترین درد دنیا اینه که عاشق کسی بشی که اصلا ندونه وجود داری یا براش مهم نباشی ولی الان تو این مرحله از زندگیم میگم بدترین درد نداشتن آرامشه… بدترین درد داشتن پدر معتادیه که از بچگی فقط فحش و ناسزا و دروغ و عصبانیت و فریاد و دعوا ازش دیدی طوریکه در یک چشم بهم زدن میتونی اندک خوبیایی هم که بهت کرده رو فراموش کنی. وقتی واسه رسیدن به هدفش هرنوع. دروغی رو. میگه یا مامانت رو قربونی میکنه و به اون گیر میده از خدا فقط مرگش رو. میخوای و در اون لحظه من یکی از خودم بدم میاد که چطور میتوتم اینقدر بد باشم که مرگ بابام رو بخوام… هیچ وقت دغدمون پول نبوده.. ما فقط آرامش میخوایم… یه خونه با یه بزرگتر میخوایم… یه بزرگتر که به مادر مظلوممون ظلم نکنه… تو خونه ای که بزرگترها کوچیک میشن کوچیکترا هیچوقت بزرگ نمیشن و ما چند تا آدم تحصیل کرده بزرگ هیچوقت نتونستیم بزرگ شیم و بزرگ هم نمیشیم. دلم میخواد دست مامانم رو بگیرم ببرم یه جای دور تا دست هیچکس بهش نرسه.مادرم فرشته ای رو این زمینه نا پاک در کنار آدمای ناپاکه… دلم میخواد اگه یه روز خدا رو دیدم بهش بگم این فرشته ت که نه به کسی بد کرده نه بد کسی رو خواسته و اینقدر هم مظلوم و فداکاره که حاضر بخاطر بچه هاش همه چی رو به جون بخره چه گناهی کرده واقعا که باید با یه همچین آدمی زندگی کنه… آدمی که تا بچه بودیم هیچی نمیفهمیدیم و دوستش داشتیم ولی هرچی بزرگتر شدیم بیشتر خودش رو تو چشمون سیاه کرد…. نمیدونم جوونیه از دست رفتممون رو باید از کی پس بگیریم… جوونی ای که درد عاشقی توش قاطی دردامون گم میشه…. الانم مثل اینکه باید بخاطر چیزایی که دارم و بقیه ندارن خدا رو شکر کنم وگرنه خداهمونا رو هم ازم میگیره

  15. کسرا :
    ۰۴ اسفند ۹۵

    با سلام و عرض احترام
    بنده حدود ۶و ۷ ماهه با يه مشکل تو زندگيم مواجه شدم که تقريبا ۳ يا ۴ روزه به نظر حل شده ولي هنوزم نگراني هايي دارم اميدوارم که بتونيد کمکي به من بکنيد
    براي روشن شدن مشکلم بزاريد از اول زندگيم رو خلاصه براتون بگم ميدونم طولانيه و وقتتون رو ميگيره ولي با توجه به شرايط فعليم راه ديگه ندارم لطفا با دوستي و تحملتون کمکم کنيد
    ميدونم متن طولاني ميشه لطفا با دقت بخونيد و جواب منو بديد خييييييييييييلي تحت فشارم
    دارم ديوونه ميشم. لطفا جواب رو به همون ايميلي که تو سامانه ثبت کردم بفرستيد يا اگر هم مايل به همکاري نيستيد لطفا بهم اطلاع بديد ممنون از حسن توجهتون
    من ۳۴ سالمه و تقريبا ۴۰ روز بعد از مرگ پدرم(البته با حدود ۲۰ روز تاخير) بدنيا اومدم مادرم در زمان مرگ پدرم ۲۶ سال بيشتر نداشت و با تمام سختي هاي پيش رو ايستادن پاي بچه هاش(من و تنها برادرم) رو انتخاب کرد و الحق هم تمام سعيشو کرد و در نهایت هم ۴ سال پیش تو ۵۶ سالگی مارو تنها گذاشت.
    بدليل زايمان دير هنگام وسخت من هم من دچار مشکل عصبي شدم و هم خودش دچار ديابت و ناراحتي کليه شد
    البته ناراحتي عصبي من نقص فيزيکي سيستم اعصابم شد . قبلا فکر ميکردم حالاتم واسه همون ضعف فيزيکيه ولي الان که پسر بزرگترم مثل خودم شده به عقيدم شک کردم ،کلا آدم بي حسي هستم مثلا دست و پام ميشکست اصلا بي قراري نميکردم يا مثلا يه سنگ کليه ۲۱ ميليمتري داشتم ولي علارغم نظر پزشکها دردش برام قابل تحمل بود. يه پزشکي بهم ميگفت تو درد رو نميفهمي يا مثلا يه چند باري که مشروب خوردم اصلا بهم اثر نکرد و مست نشدم. يه حالت ديگه که داشتم اي« بود که هميشه پرخاشگر و عصبي بودم و کل دوران کودکي ام رو با دعوا مرافعه تو خونه سپري کردم البته تحت نظر روانپزشک بودم و قرص مصرف ميکردم ولي حالتهام تغيير نميکرد.
    تا اينکه يه روز تو ۱۶سالگي تصميم گرفتم خودم به خودم کمک کنم يه سفر يه روزه رفتم مشهد با امام رضا قرار گذاشتم که ديگه با اين حالم بجنگم و شروع کردم و تا الانم ادامه داره البته هنوزم همونجوريم و خوب نشدم فقط هر روز بيشتر ياد ميگيرم که کنترلمو روي اعصابم بيشتر کنم و الانم تقريبا آدم خيلي آرومي شدم، به طوري که همکارم ميگن تو اصلا عصباني نميشي.
    بگذريم زياد طولانيش کردم
    حدود ۱۸ سالم بود که اتفاقي با يه دختر خانم که بعدا فهميدم سر کوچمون سکونت دارن آشنا شدم و ايشون اون زمان ۱۳ سالشون بود
    با فراز نشيب بسيار و شيريني فراوان و البته بعضي تلخيها که اکثرا هم تقصير من بود تو ۲۵ سالگيم باهاش عقد کردم تو اين مدت هم بيکار نشستم رفتم دانشگاه و خدمت سربازيمو تموم کردم و رفتم سر کار ايشون رو هم براي کنکور آماده کردم (آخه ديگه يه مهندس شده بودم) ايشون هم همزمان با عقدمون دانشگاه قبول شد
    تو دروان عقد کلا اخلاقش عوض شد و خيلي اذيتم کرد و تمام اذيتهامو تو اون ۷ سال تلافي کرد . هيچوقت دليلشو نفهميدم ولي بخش عمده صبوري الانم رو مديون همون سال هستم.
    بعد از ۱ سال که عقد بوديم با اين توافق که مراسم عروسي نگيريم و بجاش جهيزيو رو خودمون بخريم و به پدرش که بازنشسته بود کمک کنيم رفتيم سر خونه خودمون
    تو خونه خودمون شرايط عوض شده بود فشار زندگي مستقيم رو دوش خودم بود و خيلي عصبي شده بودم و تقريبا هر روز دعوا ميکرديم جوري بود که همه همکارم هم از جاي چنگولاش ميفهميدن
    اين اوضاع ادامه داشت تا تولد پسر اولم درست بعد از يک سال اون موقع من ۲۷ سال داشتم و همسرم ۲۲ سالش بود
    بعد از اون با بهتر شدن شرايط کاريم و چند تا کار پاره وقت ديگه شرايط ماليمون بهتر شد و منم هم بهتر شدم و ديگه تقريبا بجز يک مورد اصلا دعوا نميکرديم
    پسر بزرگم ۳ سالش بود که فرزند ديگه اي هم خدا نصيبمون کرد و البته اين هم پسر
    ناگفته نمونه تو اين سالها برادرم ورشکست شد و کل پس انداز و آينده مون رفت و مادرم که تنها حامي مون تو زندگي بود هم تا ۶ ماهگي فرزند دومم مارو ترک کرد و سفرش با ما تموم شد
    ديگه خيلي تنها شده بودم و حساس و آسيب پذير البته ديگه کنترلم زياد شده بود و اين احساساتم کمتر به کسي آسيب ميزد
    تو مراسم مادرم (دفن ايشون تو امامزاده مورد علاقش و محل دفن پدرم) عموم که بعد از مهموني عقدمون ديگه نديده بوديمش خيلي کمک کرد و همين باعث از سرگيري ارتباطمون شد. بد نبود و ماهم از تنهايي در اومديم(توضيح بدم که تنها پل ارتباطي ما با خانواده مادرم خودش بود که با فوتش کلا قطع شد)
    بعد از فوت مادرم استعفا دادم و يه شرکت تاسيس کردم که بعد از يک سال با سهل انگاري خودم(روراستي و صداقت بيش از حد) شرکام کلاهم رو برداشتن و شرکت رو بالا کشيدن. خيلي اون سال سخت گذشت حتي روزايي بود که پول نون(واقعا يه دونه نون) روهم نداشتيم ولي خب گذشت البته با فداکاري بي حد وحصر همسرم(هم درمورد ورشکستگي خودم و هم برادرم)
    بعد از نااميدي از اون شرکت دوباره مشغول کارمندي شدم و با کار کردن زياد و در چند جاي مختلف دوباره زندگيمون به حالت قبل برگشت. تو اين مدت هم ديگه رفت آمدمون با عموم بيشتر شده بود و براي سرکشي به زميناي باقي موندمون(خيلي از زميناي ارثيه پدري مون رو تو ورشکستگي برادرم فروخته بوديم) به شهرستان پدري مون که محل سکونت عموم بود سر ميزديم(البته خيلي دور نيست همين فشم تهراني ها)
    اين عموي من ۳تا دختر داشت و يه پسر ته تقاري که تو شروع رابطه ما با خانواده عموم تقريبا ۱۱ و ۱۲ سالش بود
    چون من بابت بيماري پسر بزرگم(کمخوني مادرزادي مينور) ورزش رو زود براش شروع کردم (تقريبا از قبل ۴ سالگيش و قبل از فوت مادرم فوتبالش رو شروع کرد و قبل از ۵ سالگيش تکواندو) تقريبا ۵ روز تو هفته درگير باشگاه پسرم بودم و خب پسرعموم رو هم با توجه به دوري ۲۵ و ۳۰ کيلومتري خونشون تا تهران با خودم و پسرم به باشگاه ميبردم و خب خيلي از مواقع تو مواقعي که مدرسه نداشت خونه ما ميموند و الحق هم من و هم خانومم مثل پسراي خودمون دوسش داشتيم
    زندگي به همين منوال بود تا پارسال که با فروختن اندک طلاي باقيمانده خانومم از ورشکستگي قبليمون و با وام و قرض از برادرم يه کارگاه کوچک مبلمان با شراکت يه بنده خدا (اگر بگم بنده شيطان بهتره)راه انداختم(تواين ۲و۳ سال به عنوان مدير ماليو انفورماتيک تو يه کارخونه مبل مشغول بودم و زير و بم کار رو ياد گرفته بودم) و انصافا با توجه به تجربم تو خريد مواد اوليه و مشتري هايي که منو ميشناختن خيلي خوب پيش رفتم ولي بعد از حدود ۶ ماه با بد شدن بازار (روکود نيمه دوم سال ۹۴ رو که يادتونه) و کلاشي شريکم کاسبيم بهم ريخت و کلي چکام موند دست مردم و کارم با شريکم به دادگاه کشيد.
    تو همين مصيبتها بود که يهو صاحب خونمون(من و برادرم و پدر و مادر خانومم تو ۳ واحد از يک آپارتمان باهم بوديم) اومد گفت نفري ۲۰ ميليون بزاريد رو پول پيش خونه و منم که آه در بساط نداشتم از عموم کمک خواستم
    اونم پيمانکار شهرداري بود و هميشه پول در بساط نداشت ولي کلا وضعش بد نبود کفت ۳تاييتون بياد خونه من(يه آپارتمان ۶ طبقه شيک ۱۵۰ متري تو شهر پدريمون داره) ما هم با تتمه پول پيشمون نقل مکان کرديم اونجا
    و از مهر۹۴ اونجا ساکن شديم همه چيز با کارمندي مجدد و فشار مضاعف من به کار(بخدا آدم کار بلد و باسواد و کاري هستم ولي براي کاسبي ساخته نشدم) داشت روبراه ميشد که اين اتفاق زندگيم رو بهم زد
    تا حالاي ماجرا شرح طولاني و خسته کننده زندگيم بود که شما متوجه بشي از کجا به اينجا رسيدم و از اين به بعد شرح مشکلم هستش
    امسال (۱۳۹۵) اول تابستون تو ۷ سالگي پسر بزرگم تونست با تست تو رده نونهالان يه تيم فوتبال رسمي عضو بشه و پيرو اون پسر عموم البته با اصرار و پيگيري من و رشوه عموم به مسئولاي باشگاه تونست به تيم نوجوان اون باشگاه بياد
    اينجا ديگه همه چيز رسمي بود و با کسي شوخي نداشتن و هر ساعتي ميگفتن باید سر تمرين حاضر ميشدي
    از اين رو با توجه به صبحگاهي بودن تمرين خانمم مجبور بود پسرام و پسرعموم رو به تمرين ببره و بياره
    که اين باعث شد ارتباط بدون حضور من بين اون و پسرعموم که حالا ۱۶ سالش شده بيشتر بشه و اين وضع ادامه داشت تا پايان تابستان امسال که من کم کم به رفتارشون و نگاهشون بهم و صحبت کردنشون شک کردم ولي هي به خودم نهيب ميزدم که بد دل نباش اينا مثل مادرو پسرن (۱۵ سال اختلاف سني) يه روز که براي يه عمل سرپايي با خانومم به درمانگاه رفته بوديم برادرم بچه ها رو برده بود بيرون (البته پسر عموم که حالا سرجهازي ما شده بود هم بود)
    خانومم که براي گرفتن آژانس به درب درمانگاه رفته بود گوشيشو دست من جا گذاشت که يهو يه اس ام اس رسيد
    که پسر عموم بود و در جواب خانومم که پرسيده بود کجاييد گفته بود داريم پيتزا ميخوريم ولي بدون تو بهم نميچسبه يهو انگار دنيا رو سرم خراب شد ولي بازم به روي خودم نياوردم و گفتم داري اشتباه ميکني و گذشت تا شب عيد غدير امسال يعني حدود ۵ ماه پيش که عموم اينا به ويلاشون چند کيلومتر دورتر از خونه رفته بودن
    و پسر عموم بعد از باشگاه ديگه به ويلا نرفت و گفت که پيش ما ميمونه طبق معمول بعد شام آماده خوابيدن شديم و خانمم جاي منو پسرعموم رو تو حال جلوي تلويزين انداخت (من بعد از تولد پسر دومم و يکسالي که پسرم با مادرش تو تخت ما ميخوابيدوبعد از اون بابت اضافه وزنم ديگه رو تخت اذيت ميشدم و سه سالي بود که تو حال رو زمين ميخوابيدم و بعدا فهميدم که اين بزرگترين اشتباه زندگيم بود ) و من يه فيلم خارجي اکشن گذاشتم که با پسر عموم ببينم و خانمم طبق معمول رفت که بخوابه. من تقريبا بعد از ۱۰ دقيقه خوابم برد و نميدونم چقد خوابيده بودم که دوباره بيدار شدم ولي خيلي نبود چون فيلم هنوز تموم نشده بود که با صداي پچ پچ بيدار شدم و درکمال ناباوري ديدم خانمم نشسته داره با پسرعموم فيلم ميبينه(آخه هيچوقت با من بيدار نميموند و اصلا فيلم اکشن دوست نداشت)
    و با هم شوخي هاي خيلي باز کلامي ميکنن(ببخشيد مثلا در مورد گو..دن و شا…دن و اينا حرف ميزنن)
    من از جام بلند نشدم و با توجه به تاريکي خونه اونا متوجه بيداري من نشدن بعد از چند دقيقه خانمم رفت ميوه اورد و مشغول پوست کندن برا پسر عموم شد(کاري که سالها بود براي من انجام نداده بود) پسر عموم هم هي ميگفت بيا دراز بکش که خانمم امتنا ميکرد و ميکفت کمرم رو زمين درد ميگيره و روي مبل بالاي سر پسرعموم نشسته بود بعد چند دقيقه پسرعموم شروع کرد به انگور دون کردن و گذاشتن دهن خانمم و ميگفت قربون اون ل… بشم که به دست من ميخوره(ببخشيد که ديالوگها رو عينا ميگم بخاطر اينه که يه موقع متهمم نکنيد به توهم خيانت) من ديگه حالم خيلي خراب شده بود و قلبم داشت از دهنم بيرون ميومد که يهو پسر عموم شروع کرد به ماساژ دادن کف پاي خانومم که چند سالي بود در اثر استفاده از کفش پاشنه دار ناراحت بود و انو براش با باند کشي بست
    ديگه داشتم ميمردم و از اينکه يکي ديگه داره به عشق تمام زندگيم دست ميزنه روحم داشت از بدن خارج ميشد
    نميدونستم بايد چکار کنم منتظر بودم و مطمئن بودم که کار به جاي بدتر هم ميکشه ميخواستم صبر کنم که برن به سمت اتاق خواب تا مچشون بگيرم
    چند دقيقه به همين وضع گذشت که يهو ناخودگاه يه بادي ازم خارج شد که اونا رو متوجه من کرد پسر عموم که مثلا از من شرم داشت پاشد رفت تو حياط و خانمم اومد منو بيدار کرد که پاشو برو دستشوئي جلو اين بده.
    من نتونستم خودم رو کنترل کنم و بهش پريدم که با من درست صحبت کن، برو اونور ، اصلا گمشو سيگار منو بيار.
    خانمم رفت سیگار منو اورد و من طبق معمول براي سيگار کشيدن رفتم تو تراس تقريبا يه ۳ يا ۴ نخ سيگار پشت سر هم کشيدم واقعا نميدونستم چکار کنم برگشتم تو ديدم پسرعموم مثل خرس خوابيده و خانمم هم رفته تو اتاق خوابيده، منم گرفتم بخوابم ولي تا صبح خوابم نبرد خيلي حالم بد بود
    صبح براي صبحونه که همه بيدار شدن من تازه تونستم بخوابم
    وقتي بيدار شدم پسر عموم رفته بود ويلاشون و بچه ها بازي ميکردن خانمم رو که بالا سرم نسشته بود پس زدم و رفتم تو آپارتمان برادرم که صبح زود رفته بود تهران يکي ۲ ساعتي فکر کردم. مثلا گفتم به عموم بگم يا به مادر خانمم بگم و يا علم شنگه درست کنم ويا برم بزنمش صداي سگ بده ولي نميدونستم چکار کنم خيلي دوستش داشتم و از طرفي سابقه ۱ بار اقدام به خودکشي تو آخرين دعوامون(۶سال پيش) داشت.
    خانمم که مثل اينکه بو برده بود امد اونجا بهش همه چيرو گفتم و گفتم که بيدار بودم و ديگه حق نداره پسرعموم رو ببينه و يا مثلا آرايش کنه و …. و اونم با التماس ميگفت که فقط همين بار بوده و هيچي بينشون نبوده و اتفاق بدي بنشون نيوفتاده و ديگه تکرار نميشه.
    حدود يکماه هيچ به روش نياوردم و عادي گذروندم و کم کم داشت يادم ميرفت تا اينکه يه روز قبل سکس متوجه شدم سفيدي بالاي آلتش به شدت کبود شده ، علت رو پرسيدم جواب درستي بهم نداد و اين موضوع خيلي اذيتم کرد اين موضوع جديد هنوز داشت اذيتم ميکرد که ۲ روز بعدپسرم تو مسابقات استاني با کوتاهي خانومم تو پي گيري تمريناتش شکست بدي خورد اون روز يکي از روزاي بد زندگيم بود پسرم رو خيلي زدم و از سر نفهمي تمام خشمم رو روي اون بچه خالي کردم و تو ماشين به خانمم گفتم ج…ده و اين باخت بچه بابت گناهاي تو هستش و تو مسير برگشت به مادرش که رفته بود براي کاري تهران زنگ زدم و گفتم که من دخترتو ميخوام طلاق بدم و تصميمم قطعي هستش و بيا مشخص کن چرا لاي پاش کبوده چون من اين کارو نکردم
    وقتي رسيديم خونه در يه اقدام سريع تو آپارتمان برادرم اقدام به خودکشي کرد که خوشبختانه چاقو رگ دستشو نبريد و در حرکت دوم که قصد ضربه زدن به شکمش رو داشت با دستم جلوي چاقو رو گرفتم ولي در حين اينکه داشتم سعي ميکردم چاقو رو از دستش در بيارم دسته چاقو شکست و ته چاقو رگ و تاندون هاي کف دستش رو پاره کرد .
    با اقدام سريع خودم و لطف خدا اون شب به خير گذشت و با يه هزينه ميليوني دستش عمل شد ولي از کارايي انگشتاش کم شد
    با گذشت زمان و تحقيقاتي که تو مدت کردم فهميدم که بهترين تصميم رو گرفتم که پرخاش نکردم (البته غير از اون ۱ مورد)و جار نزدم (مادر زنم اون حرف منو از روي عصبانيت فرض کرده بود و اصل ماجرا بيخبر بود)و منطقي عمل کردم و شروع کردم به ترميم کردن رابطم با خانمم مثلا شبها با وجود ناراحتي فيزيکي تو تختخواب ميخوابيدم و بيشتر و بهتر باهاش سکس ميکرديم و من حدود ۳۰ کيلو از وزنم رو کم کردم و تقريبا بيماري ديابتم خوب شد(الان ديگه با وجودي که قرص نميخورم قندم متعادله) و رهايی از شر ديابت يعني سکس بسيار با کيفيت تر
    تو اين مدت با اصرا مادر خانومم موضوع رو باهاش درميون گذاشتم و بهش گفتم که من اشباه کردم که کار به اينجا رسيده و قصد دارم درستش کنم و همچنين بهش اطمينان دادم که اون کبودي کار شب قبل خودم بوده و اشتباه کردم
    ولي يه شب حدود يک ماه پيش سر تمرين بچه ها دوباره بحثمون شد و اصلا بحث ربطي به موضوع قبلي نداشت که يه دفعه گفت من بميرم راحت ميشي منم بهش گفتم بمير و تلفنو قطع کردم
    چند دقيقه بعد بهش رنگ زدم که ازش عذرخواهي کنم ديدم بيحاله، علت رو پرسيد گفت که حدود ۱۰ بسته از قرصهاي ديابت منو که ديگه استفاده نميکردم(گلي بن کلاميد) رو خورده.
    ميدونستم حتي يه دونه از اون قرصها با آدم چه ميکنه و ميدونستم که اگر قند از درجه ۶۰ پايين تر بره ديگه اورژانس و بيمارستان هم نميتونن کاري بکنن.
    ناخودآگاه گريم گرفت و همه کارهاي بدشو فراموش کردم ، شروع کردم به التماس کردن و کوبيدن سر و کلم به در و ديوار(انقدر که ديوار کاذب دفتر کارم بشدت آسيب ديد) ولي اون حاضر به بالا اوردن قرصها نبود شروع کردم به تهديد کردنش که اگر بالا نياره ميرم تو سالن و دستم رو ميزارم زيره اره برقي که تسليم شد و اقدام به استفراغ کرد
    سريع زنگ زدم به زن عموم و با اقدام به موقع اون خانمم نجات پيدا کرد
    اون شب به سرعت به خونه رفتم و تا رسيدم بغلش کردم و کلي گريه کردم و اون قول داد که ديگه تحت هيچ شرايطي اينکارو نکنه
    همون شب راجع به تصميم در رابطه با ترميم زندگيمون باهاش حرف زدم و با پيش شرط اينکه ديگه اون پسر رو دوست نداشته باشه باهم به توافق رسيديم
    ولي بعد از اون مدام نگران بودم رفتارش عوض شده بود دوباره آرايش ميکرد و مي گفت که روابطش با اون پسر رو عاديه ولي من غم عاشقي رو ميشناختم و تو روزايي که برا بدست آوردن خودش تلاش ميکردم تجربش کرده بودم مدام اس ام اس هاشو رو ازم قايم ميکرد و تلگرامشو پاک ميکرد و ميگفت که حريم خصوصيشه اشتباهات منو تو زندگيمون به رخم ميکشيد (ميگفت بعد از اين همه سال تو احساس خطر کردي که اومدي تو تخت ميخوابي) و يه چيزي تو درونم بهم ميگفت اين جريان ادامه داره ديگه بايد براي سکس تقريبا التماسش ميکردم و يه سردي فوق العاده اي تو روابط جنسيس بود
    تا ۲۰ روز پيش که تو بارندگي برف تهران تو جاده يهو ماشينم سر خورد و با چند دور چرخش مداوم به گارد ريل برخورد کردم با کمال تعجب وقتي موضوع رو فهميد خيلي خونسرد برخورد کرد
    ديگه فهميدم فاتحمو خونده و حتي سنگ قبرم رو هم انتخاب کرده. ديگه خودمم هم به مرگم راضي بودم تا ۷ يا ۸ روز پيش که همچنان ميگفت ديگه الان نميتونه اون پسره رو دوست نداشته باشه ديگه بغض خيلي گلوم رو گرفته بود تو ماشين نفرينش کردم وقتي برگشتيم خونه خيلي حالم بد بود و سر شام با هم دعوامون شد و من رفتم خوابيدم.
    صبح وقتي بلند شدم ديدم بغلم کرده و خوابش برده حال سرکار رفتن رو نداشتم تو همون حال زنگ زدم کارخانه و مرخصي اون روز رو گرفتم(پنجشنبه گذشته) وقتي تکون خوردم که بلند شم بيدار شد و نذاشت و برخلاف چند سال گذشته که کلا من شروع کننده رابطه جنسي بودم اينبار با درخواست خانمم مواجه شدم بعد از ……..توهمون تختخواب کلي صحبت کرديم و من دوباره خواسته هام رو بهش گفتم اينبار ولي جوابش متفاوت بود و ميگفت الان ۲ روزه که دارم باخودم ميجنگم که ديگه اون پسره رو دوست نداشته باشم. من که از تعجب داشتم شاخ در مي اوردم (بابت تغيير موضعش از ديشب تا الان) علت رو جويا شدم بعد از کلي کشمکش گقت : “خواب مادر خدابيامرزت رو ديدم که تو بيمارستان بود و خيلي از دستم ناراحت بود (خانمم مادرم رو خيييييييييييلي دوست داشت) و هي دستم رو پس ميزد بعد از کلي التماس گفت ديگه دختر خوبي ميشي؟ و من گفتم آره بعد دستم رو محکم گرفت تو دستش و برام دعا کرد”بعد از تعريف خوابش من گفتم خوب که چي خانمم جواب داد بزار من درستش ميکنم. يهو با صداي عموم که گفت مسجد نمياين از جامون بلند شديم(مراسم چهلم يکي از بستگان ظهر در مسجد برقرار بود) و حاضر شديم و رفتيم از مسجد برگشتيم
    من که به شدت از ديشبش حالم بد بود گفتم بيا بخوابيم گفت نه ميخوا با امير(برادرم) و عمو اينا برم امامزاده سر خاک مادرت تو نميايي گفتم نه من ميخوابم به اين ترتيب اونا رفتن و منم حدود ۴۵ دقيقه تا يک ساعت خوابيده بودم که برگشتن و بچه هام هم اومدن پسر کوچکم خوابيد و پسر بزرگم هم داشت تلويزيون نگاه ميکرد دوباره بهش گفتم خسته اي بيا بخواب گفت نه ميخوام خونه رو جمع کنم و رفت آشپزخونه من بعد چند دقيقه دوباره خوابم برد که دوباره با صداي پسر عموم که از دم در سراغ منو از خانمم ميگرفت بيدار شدم وقتي شنيدم که خانمم گفت خوابه و با توجه به اينکه پسر بزرگم خونه بود فکر کردم رفته و دوباره خوابم برد بعد از چند دقيقه ناخودآگاه از خواب پريدم و رفتم تو پذيرايي ديدم خانمم نيست از پسر پرسيدم مادرت کجاست گفت رفته خونه مادرش چيزي بياره من رفتم تو حياط سيگار بکشم موقع برگشتن اتفاقي ديدم کتوني هاي پسرعموم پشت در خونست رفتم تو زنگ بزنم به خونه مادر خانمم ديدم تلفن قطعه رفتم موبايلمو بردارم ديدم موبايلم رو سايلنته شک کردم رفتم تو راه پله ديدم برق راه پله هم قطعه رفتم چراغ قوه برداشتم رفتم تو زيرزمين (ما تو زير زمين يه باشگاه کوچک داريم ) رسيدم پايين ديدم خانمم پايينه و برقاي پايين هم خاموشه(ولي خوب با نور بيرون فضا روشن بود) و جارو برقي باشگاه دستشه با تعجب از پرسيدم اينجا چکار ميکني گفت اومدم باشگاه رو تميز کنم گفتم اون همه خونه زندگيت بهم ريختس اومدي اينجارو تميز کني با دستپاچگي گفت براي فلاني… هم اومدم يه تيکه فوم ببرم ول کن تميز کردنو بيا بريم بالا ديگه شکم به يقين تبديل شده بود . بروي خودم نياوردم نشستم رو ميز پرس و گفتم خوب جاروت رو بزن منم يه سيگار بکشم بعد بريم ديدم براي رفتن خيلي اصرار ميکنه منم که ديگه نميخواستم بيخودي بهش بپرم دنبال بهونه ميگشتم که برم تو انباري رو هم ببينم (چون فقط تو انباري تو يه نگاه معلوم نبود) بهش گفتم اون فومي که برداشتي کوچيکه يه قطعه کامل بردار که فلاني… اندازشم بدونه چقدره و همين طور رفتم طرف انباري که ديدم ديگه خيلي دستپاچه شده و هي اصرار ميکنه که نه نميخواد و …. رفتم تو انباري ديدم کسي نيست خيالم راحت شد يه تيکه بزرگ فوم برداشتم داشتم برميگشتم که متوجه صداي نفس کسي شدم رفتم کامل داخل ديدم پسرعموم پشت به من مثل موش چمباتمه زده پشت اثاثه با همون فومي که دستم بود يدونه محکم زدم تو سرش وقتي برگشت منو ديد رنگش مثل گچ شده بود رقتم بيرون خاونم با چند متر فاصله پشت سر من اومد بيرون وقتي رسيدم به خانمم بدون توجه به حرفاش يدونه هم محکم با همون فوم زدم تو صورتش و بدون اينکه ديگه برگردم و پشتم رو نگاه کنم دست انداختم گردنش و بردمش سمت راه پله ولي ميدونستم که اون الدنگ داره از پشت نگاه ميکنه بي توجه به اون به ارهم ادامه دادم.
    متوجه شدم خانمم داره يه چيزي زير لب ميگه، نميدونم خودش رو فحش ميداد و يا به خدا چيزي ميگفت رسيد به واحد خودمون رفتيم تو به پسرم گفتم تو مواظب کيان باش (پسر کوچيکم) و خانومم رو بردم تو اتاق در رو بستم و ازش پرسيدم اون پايين چکار ميکردين اومد بگه بخدا هيچي چند محکم و پشت سر هم زدم تو گوشش بعد خودم گريه ام گرفت و خودمو رو هم ميزدم و بهش ميگفتم ديگه همه چي رو نابود کردي داري از چي محافظت ميکني اگر نگي چه غلطي ميکردين ميرم اون پسره رو ميکشم که شروع کرد به التماس که بخدا هيچي …… گفتم تو رابطتون تا کجا پيش رفتين ؟ بگو بخدا باهات کار ندارم فقط بگو و اون هم همون حرفاي قبليش که بخدا هيچي نبوده و …. تکرار ميکرد خيلي ديگه عصباني شده بودم چند کشيده ديگه محک زدم بهش و گفتم به شعور من توهين نکن و شواهد رو دوباره بهش گوشزد کردم ولي اون دوباره همون حرفا رو تکرار ميکرد.
    يهو يا موبالش افتادم گفتم موبايلتو بده گفت نميدونم کجاست رفتم سمت گوشيم که زنگ بزنم پيداش کنم ديدم موبالو از زير بالش برداشته ميخواد چزيزي رو پاک کنه سريع پريد گوشيو از دستش قاپيدم ديدم اون که تا الان آروم نشسته بود داشت کتکش رو بدون حتي دفاع کردن ميخورد يهو به سمتم حمله ور شد که موبايل رو بگيره همزمان با اينکه موبايل رو از دسترش خوارج کردم خوابوندمش زمين و نگه داشتم خوري که تکون نميتونست بخور ولي با اينحال خيلي زور ميزد که از دستم دربياد با سرصداش پسرم بزرگم اومد تو اتاق و ترسيد بهش گفتم داريم باهم حرف ميزنيم تو برو داداشتو بردار برين خونه عمو امير کارتون ببينيد
    بعد از رفتن بچه ها آرومش کردم و ازش پرسيدم چرا اينکارو ميکنه مگه توگوشي چيه و اين حرفا اونم که حالا ديگه زور نميزد گفت گوشي رو بده تا همه چيو بهت بگم اما من قبول نکردم و گفتم اول بگو بعد من گوشيو بهت ميدم بعد از کلي اصرارش و انکار من قبول کرد که همه چيز رو بگه و اينجوري شروع کرد
    که هيچ چيز بينشون نبوده(نه دست مالي و نه بوس و نه لب و نه …) فقط چند بار باهاش موقع سلام و خداحافظي دست داده و اينکه علي رغم تاکيد من جلوش روسري سر نميکرده.
    و ادامه داد که فقط بيش از حد دوستش داشته (دليل همون غمگينيش هم به نظر من همين بوده چون عشق بدون وصال غمباره) گفتم چقدر؟ از من بيشتر گفت نه ولي نه اي که گفت خيلي محکم نبود
    ادامه داد که بعد از خوابي که ديشب ديده امروز تو پيام گفته ديگه به پسره که ديگه تمومه و رفتن زير زمين که خوابش رو براش تعريف کنه و بهش توضيح بده که تا خواب رو تعريف کرده من رسيدم و بقيه ماجرا و حالا هم ديگه فقط منو دوست داره و اگر من فرصت بدم جبران ميکنه
    من مشروط به اينکه هرگونه تماسي رو از طرف اون پسره به من اطلاع بده قبول کردم ازش چند تا سوال کردم و گفتم که فرصت ميخوام بيشتر سوال طرح کنم
    رفتم سر گوشيم ديدم پسره پيام داده که منو مثل برادرش دوست داشته و به جون مادرش دست به خانمم نزده و اصلا خودش ميره به باباش(عموم) ميگه و آخرشم وايميسه و از اين ….ها
    فرداش رفتيم مسابقه پسرم و اينبار علي الرغم بخت بد و سنگينش تو فينال اصلا عصباني نبودم و دلداريش دادم و رفتيم دسته جمعه با خانومم و پسرا نهار بيرون و بعدش رفتيم يه خريد سنگين برا هر سه تاشون(علي رغم لزوم صرفه جويي تو زندگيم) و آخر شب برگشتيم خونه.
    اون روز خانمم کلا گرفته بود در حالي که من خوشحال بودم انگار داشت يه جور عزاداري ميکرد اين حالتش تا پريروز طول کشيد و از پريشب که اومدم خونه بهتر شد و سراغ کادو ولنتاينشو ميگرفت
    البته اين نکته رو بگم که امسال بعد از ۱۸ سال اولين تولد من بود که کادو نگرفت برام و با يه تبريک خشک و خالي سرو تهش رو هم آورد
    بگذريم اين سه چهار روزه چند تا سوال ازش پرسيدم که علي رغم جواب دادنش ولي خيلي قانع نشدم با اين وجود بهش گفتم که قبول کردم و تلاشتو بکن
    حالا بعد اين همه قلم فرسايي و درد اوردن سر شما چند سوالي که ازش پرسيدم و جوابش رو براتون منويسم شما بهم بگين بهش اعتماد بکنم يا نه چون خودتون بهتر ميدونيد که مرگ از زندگي با يه ترس هميشگي بهتره
    ۱. چرا اصلا اين رابطه شروع شد؟
    جواب: نميدونم
    ۲. ببين من تا تهش رو تصوير سازي کردم و باهاش کنار اومدم اگر کار ديگه اي کردين که ممکنه من بعدا بفهمم يا حتي اون دنيا بفهمم ازت نميگذرم بهم بگو؟
    جواب: نه همونايي که بهت گفتم
    ۳. تو اون پيام که چيزي نبود اينقدر زور زدي من نبينم؟
    جواب: نه فقط بهش گفتم من که اينهمه دوست دارم حالا ديگه مجبوم دوست ندارم
    ۴. پس اون همه مقاومت واسه چي بود؟
    جواب آخه از لحنش خوشت نميومد
    ۵. يعني الان مجبوري دوسش نداري بخاطر مامانم؟
    جواب: نه
    ۶. يعني اين ۱۸ سال زندگي و خاطره و ۲ تابچه و منو و … پشم؟
    جواب : نه
    ۷. پشم نه کرک؟
    جواب : نه من تو رو دوس داشتم
    ۸. مگه همين ۲ هفته پيش نگفتي خره يعني من ميشه مگه کسيو بيارم تو قلبم کنار تو پس اين چيه؟
    جواب : کنار تو که نبود تو تو اعماق قلبمي
    ۹. خب اينکه از ورود ممنوع قلبت اومده تو تا اونجام ميومد؟
    جواب : نه نميومد
    ۱۰. اگر من اونروز نميومدم پايين خوابت رو بهم ميگفتي؟
    جواب: نميدونم شايد
    ۱۱. اگر کلا من نميفهميدم تا کجا ميخواستي پيش بري ؟ اصلا به من ميگفتي؟
    جواب: نميدونم
    ۱۲. تو که اندازه و بزرگي درد منو ميدونستي چرا ادامه دادي؟
    جواب: داشتم ميجنگيدم
    ۱۳. اصلا فکر نکردي اگر کسي غير از من متوجه ميشد همه کاسه کوزه ها سر تو ميشکست و اون پسر گل ماماني بود که تو اغفالش کردي؟
    جواب : سکوت
    ۱۴. اصلا اگر قضيه به جاي بد ختم ميشد و علني ميشد ميدونستي رضايت من هم اثر نميکرد و تو رو سنگسار ميکردن و اون فقط چندتا شلاق ميخورد
    جواب: اظهار بي اطلاعي کرد و من قانون زناي محصنه رو براش توضيح دادم
    ۱۵. اگر از اين اس ام اس ها و تلگرامها سوء استفاده کنه چي؟
    جواب: نه نميکنه
    ۱۶. حالا اگر بکنه چي؟
    جواب: نميدونم
    ۱۷. قول ميدي اگر اون يا هرکس ديگه اومد گفت من ميدونم و فلانه و عکس دارمو و پيام دارمو اين حرفا بياي به من بگي؟
    جواب: تاييد با حرکت سر

    • فاطمه بانو :
      ۲۰ فروردین ۹۶

      سلام من زندگی نامه شمارو خوندم …. خیلی خوبه ک اینقده همو دوست دارین …و توی این همه مشکل کنار هم بودین ….من پیشنهاد های دارم

    • یه ادم معمولی :
      ۲۱ فروردین ۹۶

      سلام دوست عزیز.امیدوارم اروم و شاد باشی.دوست عزیز من متنتو خوندم.با توجه به متن، مشخص میشه همسر شما پنهان کاری کرده، دروغ گفته، به نامحرم اجازه ورود به حریم خصوصیش داده. شما جز حرفای ایشون و شک خودتون فرا تر نرفتید.اما با توجه به متن مشخص میشه به شما خیانت کرده.حتی زمانی که مثلا به شما راستشو میگفته، دروغ گفته.نذاشته برای اثبات حرفاش، شما گوشیشو ببینید یا شما به زور حرف ازش میکشیدید. شما لحن حرفای اونا رو اون شب شنیدید و میدونید که حریمی بینشون باقی نمونده.کسی که حرفای اینجوری میزنه قطعا فیزیکی هم کاری کرده.کمی بهتر فکر کنید و برای ثابت کردن این مورد، تنها به حرف و شک کردن، تکیه نکنید.

    • نگار :
      ۲۳ فروردین ۹۶

      سلام،
      خيلى اتفاقى وارد اين سايت شدم و داستان شما رو خوندم.
      من اهل قضاوت نيستم اما فقط ميخوام مطابق با نقل قول هاى شما يه چيز بگم كه شما واقعاً انسان بزرگى هستين. روح و قلب بزرگى دارين.
      اى كاش همسر شما قدرتون رو بيشتر ميدونستن.
      براى شما بهترينها رو آرزو ميكنم.

    • Ninaaa :
      ۰۸ اردیبهشت ۹۶

      سلام زندگي خيلي كوتاهه كاش منم جرّأت اينو داشتم ك زندگيمو بهم بزنم .زنت ب تو خيانت كرده از ش جداشو تو ميتوني دوباره عاشق شي دوباره زندگي كني درست خانومتون ادم خيلي صبوري بودن تو زندگيشتون ولي با اين كار همه چيو خراب كرد جداييي بهترين رَآه حل

    • مهرداد :
      ۱۰ اردیبهشت ۹۶

      سلام دوست عزيز من از اول تا اخر زندگي نامه شما رو خوندم
      به نظر من خانم شما داره يه چیزي رو ازتون قاييم ميكنه
      و نميخواد كه به هر قيمتي كه شده شما با خبر نشين از اون موضوع

    • شادی :
      ۱۳ اردیبهشت ۹۶

      سلام
      همسر من هم یه جورایی بهم خیانت کرده. منم احساس شما رو دارم. خیلی سخت بهش می تونم دوباره اعتماد کنم ضمن اینکه همیشه کارش جلوی چشم میاد و نمی تونم احساس قبل رو بهش پیدا کنم امیدوارم مشکل شما واقعا حل شده باشه .
      ولی به نظر من یه فرصت دیگه به خودمون و همسرمون بدیم بیشتر به خودمون کمک کردیم که اگه اگه موضوع حل بشه که چه بهتر و اگه تکرار بشه باز هم پیش وجدان خودمون آسوده ایم که برای نجات زندگیمون تلاش کردیم…

    • zhra :
      ۱۲ شهریور ۹۶

      سلام برادر مهربانم.داستان غم انگیز زندگی شما رو خوندم و بسیار متاثر شدم.باید بگم که در خیانت خانم شما شکی نیست واگر مرد دیگری جای شما بود تاالان طلاقش داده بود.پیشنهاد من به شما نظر به اینکه چندین بار ایشون رو بخشیدید دیگر لازم نیست ببخشید.طلاق تنها راه حل هست.خیانت تلخه.من متوجه شدم که در ابتدا شما مقصر بودید که رختخوابتون رو جدا کردید و نامحرم رو وارد حریم خونتون کردید.اما انسان مخصوصا زن باید از درجه نجابت وعفت بالایی برخوردار باشد.شما باید بدون عنوان کردن علت طلاق این زن رو که همچنان بر خیانتش اصرار دارد رو طلاق بدهید مراقب خودتون وپسرهاتون باشید وهمیشه به یاد داشته باشیم که خداوند وقتی به ما میگه وجود زن و مرد نامحرم یکجا به صلاح نیست باید بگیم چشم.خدا صبرتون بده وبصیرت که بتونید بهترین راه رو برای حل مشکلتون انجام بدید.

    • سپیده :
      ۱۱ مهر ۹۶

      سلام دوست عزیز متن شمارو کامل خوندم قبل از هر چیزی بهتون تبریک میگم برای داشتن این روح بزرگ اما این در حالتی ارزشمند و ستودنی هست که شما واقعا بتونین این موضوع رو در خودتون هضم و بخشیده باشین اما اگه قرار باشه سر هر موضوع کوچیکی بهم بریزین و این موضوع رو هربار صریحا بیان کنید قبح و زشتی اینکارو حقیقتا بزرگتر و بیشتر کردین راستش اینه که همسر شما از حدو حدود خودش خارج شده اما به هر علتی قصد ادامه نداره پس کمکش کنید نذارید به بیراهه کشیده بشه چرا که اولین خطا اگه که حل و فصل نشه اخرین خطا نخواهد بود

  16. Sara :
    ۲۶ بهمن ۹۵

    سلام من سه سال پیش با مردی ازدواج کردم که یک سال از خودم کوچکتر بود با نارضایتی خانواده اش ازدواج کردم حتی مادرش شب عروسی نیومد شوهرم فرزند طلاق بود و من فکر میکردم به این دلیل که بچه طلاق بوده و با مادرش و نا پدریش زندگی سختی داشته وابستگی بهشون نداره و از این قطع رابطه دچار مشکل نمیشیم ولی متاسفانه شوهرم بعد از ازدواج خیلی عوض شد هر چی زمان میگذره میبینم بیشتر باهاش مشکل پیدا میکنم سر هیچ و پوچ جنجال به پا میکنه میترسم باهاش حرف بزنم خیلی زیاد باهم حرف نمیزنیم بیشتر موقع ها همدیگر نمیبینیم وقتی هم هستیم هر کس سرش تو گوشی خودش بیشتر سر گرم کار هستیم نه تفریحی نه بیرون رفتنی کلا افسرده شدم حوصله هیچکس ندارم بیشتر وقتا دوست دارم بخوابم چون انگیزه ای ندارم وقتی میریم مهمونی خانواده شوهرم همیشه وقتی برمیگردم دعوامون میشه که چرا فلان کار کردی چرا ساکت بودی کلا ایراد میگیره تمام سعی خودم کردم همونی بشم که اون میخواد ولی شوهرم کلا منو نمیبینه و جالب اینجاست که هرکددممون فکر میکنیم بخاطر همدیگه خیلی عوض شدیم???? و گذشت زیادی در مقابل هم انجام دادیم خیلی خیلی تنها شدم احساس میکنم ازدواجمون از اول اشتباه بوده و ای کاش بر اساس عقل ازدواج میکردم نه احساس فکر میکردم همچیز عشق و اگه با خواستگارام ازدواج میکردم باید زندگی تحمل میکردم???? واقعا نمیدونم آخرش چی به سرمون میاد ….

  17. فاطمه :
    ۱۸ بهمن ۹۵

    سلام به همگی دوستان
    توروخدا اگر هرکسی میتونه منو راهنمایی کنه…چندوقتیه فهمیدم دختر ۸ سالم به مسایل جنسی کنجکاو شده و به دوستاش و دخترخالش حرفایی زده در مورد مسایل زن و شوهرا…نمیدونم چطوری باهاش برخورد کنم که اولا بلوغ زودزس نداشته باشه ثانیا توی ایم مسیر منحرف نشه و خودم بتونم کمک و راهنماییش کنم…تا چه حد براش توضیح بدم؟

  18. آفاق :
    ۱۴ بهمن ۹۵

    خوشبحال بیشترتون غم و مشکلاتتون عشق و دوسداشتنه چه مشکلات شیرینی …… هععععی روزگار

  19. شهروز :
    ۰۸ بهمن ۹۵

    روزها می شه که در حال فکر کردن هستم به خودم می گم چرا من چرا فلانی چرا این چرا اون و هزاران چرا که ساعت ها بهشون فکر می کنم اما یکم که دقت کردم دیدم انگاه همه چیز از پیش تعین شده بوده انگار یکی این اتفاق ها رو با هوش و زکاوت کامل طوری طراحی کرده و پشت سر هم چیده که عین یه زنجیر بهم وصل شده و منو رسونده به این نقطه ای که هستم با اختیار خودم
    همیشه به اولش که دقت می کنم هر جور دردی رو تو دوره خاص خودش تجربه کردم از بچگی گرفته تا الان چیز هایی که حتی تصورش رو هم نمی تونید بکنید اما فقط تو دوره خاص خودش بوده انگار که فقط قرار بوده یه تجربه ای رو فقط جهت اطلاع داشته باشم هرنوع درد و تفریحی رو چشیدم چیز هایی که حتی می ترسم با خودم مرورشون کنم. از بچگیم تنها بودم البته توی جمع تنها بودم عادت به پر حرفی نداشتم اما ذهن خیلی شلوغی داشتم اگر می خواستم حرف های توی ذهنم رو بیان کنم شاید از همه آدم هایی که می شناختم پر حرف تر می شدم. خیلی فکر می کنم خیلی راجب هر موضوعی ساعت ها تحلیل می کنم توی ذهنم الان حدود ۳۰ سال میشه که فکر می کنم به خیلی چیزا، قبلا ها راه حل های خوبی پیدا می کردم واسه مشکلاتم احساس می کردم خیلی آدم با هوشی هستم ولی الان چند وقتیه که فکرم خسته شده دیگه توانایی گذشته رو نداره کم آوردم احساس می کنم خنگ شدم نیاز دارم با یکی مشورت کنم یکی راهنماییم کنه اما نمی دونم کی؟
    حس خوبی ندارم نمی خوام این جوری ادامه پیدا کنه نمی خوام یک سری اتفاقات بیافته…

  20. مهدی :
    ۰۴ بهمن ۹۵

    سلام
    من اکثرا خواب می بینم دارم از جای بلندی می افتم
    لطفا راهنمایی بفرمائید

  21. آذین :
    ۰۴ بهمن ۹۵

    شلام من ۳ ماه ازدواج کردم البته ۲ ماه عقد بودم مشکل اساسی و آزار دهنده این هست که مادر خود من خیلی تو زندگی من نظر میده و حتی این نظرها به دخالت کردن میرسه و هم دیکتاتوری عمل میکنه مثلا اگر این کار نکنی این حرف نزنم اینو نخری اینو نگی من مادرت نیستم اسم من دیگه نمیاری،با همسرم میرم خرید چرا اینو گرفتی چرا این مدلی همش هوار هوار همش بی احترامی خسته شدم چی کار کنم؟

  22. taranom :
    ۲۶ دی ۹۵

    حس و حال این روزا م شده مثل کسی که ناگهانی همه چیزو از دست میده و خودش را تنها میان برهوت میبینه خیلی وقته از آدما دور شدم دیگه حتی مردن هم واسم چیز عجیبی نیست حیف مرگ که بخواد دست من را بگیره اون ترد شدم که دیگه از خدا نمیخوام بمیرم چون ار اون هم ترد شدم فقط دلم به حال خانوادم میسوزه که چقدر امید دارن به من بی لیاقت. حتی تو خواب هم این روزا را نمیدیدم بیست سالم ولی به اندازه آدم دویست ساله از زندگی سیرم این همون افسردگیه اون قدر امیدهامو ازم گرفتن که به اینجا رسیدم خسته و درمونده نه پای جلو رفتن دارم و نه توان کنار کشیدن به همون برهوت اول رسیدم روحیم اونقدر تضعیف شده که اصلا بخاطر نمیارم چرا به دنیا آمدم اگه این نهایت افسردگی نیست پس آخرش کجاست

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      سلام
      چقد هم اسم قشنگی داری ترنم جان.
      برای چی تو این سن کم انقد احساس افسردگی داری؟
      تازه اول زندگیته،از این جا به بعد میتونی خودت زندگیتو پیش ببری.
      برای خودت یه هدف تعیین کن و انرژیتو بذار برای رسیدن بهش.
      اصلا به مرگ فکر نکن که خیلی برات زوده
      کلی کار تو دنیا هست که منتظرن انجامشون بدی
      حتما یه ورزشی رو هم شروع کن که خیلی روحیه بخشه(مخصوصا ورزشایی مثه ایروبیک و زومبا 😉
      به این چیزا فکر نکن
      به راهی فکر کن که پیش روته
      باهات شرط میبندم خیلیا حاضرن الان همه چیزشونو بدن تا بیان این سنی که تو الان هستی،پس قدرشو بدون…

  23. شمیم :
    ۲۶ دی ۹۵

    سلام
    ۲۹ سالمه و تقریبا یک ساله که ازدواج کردم . ۴ ماهه زندگی مشترکمون رو شروع کردیم ولی تو این ۴ ماه شاید فقط ۲ ماهش رو خوب زندگی کردیم. همیشه با هم قهر هستیم و حرف نمیزنیم. انگار نه انگار که تو این خونه دو نفر زندگی میکنن چون هیچوقت صدای حرف از خونه بیرون نمیره.
    وقتی میخوام باهاش حرف بزنم بهم میگه ساکت شو چقدر حرف میزنی!!؟ همیشه حرفامو تو دلم میریزم با هیچکس نمیتونم درد و دل کنم یا دردمو بگم چون هیچکس امین نیست.
    نمیدونم درد و مشکلش چیه که یهو یه روز صبح از خواب بیدار میشه و تو قیافه میره و دیگه باهام حرف نمیزنه و شبش میبینی دیگه نمیاد تو تخت بخوابه و روزها و هفته ها همینطور میگذره و نه اون حرفی میزنه و نه من.
    احساس میکنم بیماری یا مشکل روحی داره.
    فقط یه ربات میخواد که هرطور که اون میگه رفتار کنه. خیلی خسته شدم و لی نمیتونم به کسی دردمو بگم همش میریزم تو خودم حتی خانوادم ذره ای از مشکلات منو نمیدونن. مجبورم جلوی همه خودمو خوب نشون بدم. دیگه خنده از یادم رفته.

    • سروین :
      ۲۹ دی ۹۵

      من راسش هیچ راهی ندارم,فقط خواستم بگم این بیرون خیلیا هستن شرایط تورو دارن,ایشالا که هر چه زودتر مشکلت درست شه و یه زندگیه خوب رو از نو شروع کنی.

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      سلام
      به نظر من برین پیش یه مشاور تا کمکتون کنه

  24. مصطفی :
    ۲۵ دی ۹۵

    باسلام و احترام
    ممنون از این که تو این سایت میشه حرف های نگفته رو گفت
    من چند ماهه عاشق یک خانومی شدم از دانشجو هاست اما هم رشته من نیست
    من بخاطر نداشتن اعتماد به نفس و کم رویی نمی تونم حتی برم باهاش صحبت کنم خیلی درد بدیه من اصلا نمیتونم بهش سلام بدم
    من دوستش دارم نمی تونم حتی به کسی بگم کسی هم درکم نمی کنه
    لطفا کسی یکم از معلوماتش رو به من بگه شاید بتونم به عشقم برسم
    دارم دیوونه میشم
    ممنون از همه
    و
    تشکر فراوان از ادمین سایت

    • عاطی :
      ۲۵ بهمن ۹۵

      سلام من حدود شش ماه پیش با ی آقایی اشنا شدم برای ازدواج . اون اوایل بهم میگف که چقد دلش برام تنگ میشه و ابراز احساسات میکرد . ولی بهم میگفت ک اگه کیس بهتری اومد حتما برو . ینی هیچ تعهدی نمیداد ب من . الان از وقتی ک امتحاناش شروع شده ینی از وسطای آذره ک خیلی رابطمون کم رنگ شده الانم ی ماهیه ک هیچ رابطه ای نداریم . منم تو هفته گذشته بهش گفتم ک شمارمو عکسامو پاک کن ولی حتی جوابمم نداد خیلی ناراحتم از این بابت احساس میکنم غرورم شکسته . فقط دوس دارم ی جوری بهش بفهمونم ک هیچوقت نمیبخشمش . ولی نمیدونم چجوری

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      سلام
      به نظرم باید یکی از خانم های کلاستون که متاهله رو واسطه قرار بدین تااز طرف شما باهاش صحبت کنه
      البته اگه قصدتون جدیه و شرایطتون مهیا…

  25. ناهید :
    ۱۸ دی ۹۵

    باسلام خانوادم با دوری راه مخالف ازدواجم هستن .چیکار کنم .خودم تهران ایشون خوزستان

  26. سامان :
    ۱۴ دی ۹۵

    با سلام و احترام
    من بیماری بوردرلاین دارم و خواستم از حضورتون سوءال کنم این بیماری درمان قطعی دارد اگر هست به شکل درمان دارویی است یا نیاز به مشاوره روانشناسی است
    لازم به عرض است بنده۴۶ سال دارم و بسیار از این مسئله آسیب دیدم و قبلا” تحت درمان ECT و دارو قرار گرفته م ولی کسی به من نگفت که به بیماری بوردرلاین دچار شده ام و به عنوان افسردگی تحت درمان بودم اخیرا” متوجه عنوان این مشکل شده ام و همچنین مطلع شده ام درمان این بیماری سالها طول میکشد خواستم محبت بفرمایید در این خصوص راهنمایی بفرمایید

  27. مهدیس :
    ۱۲ آذر ۹۵

    سلام.من یه دختر۱۷سالم که تااین سن باپسرای زیادی چت داشتم امادلم فقط پیش یکیشون گیرکرد.نمیدونم این سوال تاحالا پرسیده شده یانه امامن ازتون میخوام که کمکم کنید کمکم کنیدکه فراموشش کنم درواقع میخوام راهشوبهم بگید من روزی نبودکه نبینمش خودم که هیچ همه دوستام سره پاک وصادق بودنش قسم میخوردندماهردوقسم خوردیم تاآخرراه باهم باشیم وخیانت نکنیم اون منوول کردبخاطراینکه تن به خواسته هاش ندادم ویه ماه ازجداییمون گذشت که فهمیدم درعین حال که بامن بوده باکسی دیگه هم بوده.خودم تصمیم داشتم تااخرعمرم عشقشوتودل داشته باشم اما استخاره ای که کردم خلافش اومد.حالابایدفراموشش کنم امانمیدونم چجوری لحظه ای نیست که بهش فکرنکنم هه به جا فکرکردن به کنکور….
    خواهش میکنم کمکم کنید

    • سحر :
      ۲۵ بهمن ۹۵

      چه جالب دقیقا وضعیت یکی از دوستای خواهرم مثل توهست.نکنه خودشی؟

    • مینا :
      ۲۶ بهمن ۹۵

      سلام عزیزم.منم همسن تو بودم مشابه این جریان برام پیش اومد و الان که ۲۴ سالمه می فهمم که چقدر خام و بی تجربه بودم.عشق به سراغ ادما میاد اما به موقعش.و اگر الان درگیرش بی واقعا واقعا از کارای مهمت مثل درس خوندن جا می مونی.پس سعی کن به احساساتت غلبه کنی و گول نخوری که خدای ناکرده مثل من پشیمون بشی و چندسال عقب بیفتی.
      تنها راهش هم اینه که فکر اون موضوع رو از سرت خارج کنی و تمرکزت رو بذاری رو درس خوندن.انقدر بعدها موقعیت برات پیش میاد که به انتخاب الانت می خندی.موفق باشی

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      سلام
      فعلا رو کنکورت تمرکز کن
      تو این سنین ممکنه فکرکنی به کسی علاقه مند شدی ولی بعدها به امروزت میخندی
      میدونم الان هم میگی نه و این عشق واقعیه و اینا
      ولی الان رو کنکورت تمرکز کن
      وقتی بری دانشگاه تازه یه سری معیار برای خودت تعریف میکنی که با الانت خیلی متفاوته
      و البته اون موقع گزینه های خیلی بهتری هم برای انتخاب داری ؛)

  28. شی شی :
    ۱۱ آذر ۹۵

    با سلام و خسته نباشید

    بنده خواهری دارم که دانشجوی سال دوم هستن و فرزند آخر خانواده. خواهرم متاسفانه به دلایل بسیار نامعلومی خیلی اهل دروغ گفتن و قصه سرایی هستن. به طوری که گاها این کار باعث میشه که آبروی خونوادگی ما به خطر بفتد. مثلا بی دلیل یک داستان الکی در مورد دوستانش تعریف میکنه یا مثلا به بقیه میگه که من فرزند طلاق هستم و موارد مشابه.

    یک مقداری هم اهل دزدی و برداشتن وسایل دیگران را دارند. حتی اگه اون وسیله به هیچ دردش نخوره.

    پد و مادرم هردو فرهنگی هستند و کلا در خانواده بین تمام اعضا محبت و صمیمیت وجود داره. از لحاظ مالی هم هیچ وقت در مضیقه نبوده ایم و تا کنون هیچ کم و کسری برای خواهرم قائل نشده ایم.

    اصلا نمیتوانیم دلیل این حرکات و روحیات خواهرم رو درک کنیم و خیلی نگران آیندش هستیم که مطمئنا با مشکلات زیادی همراه خواهد بود. واقعا نمیدونیم باید چیکار کنیم و چه واکنشی به کارهاش نشون بدیم.

    لطفا راهنمایی بفرمایید

    متشکرم

    • ایکس ایکس :
      ۱۵ بهمن ۹۵

      مشکل از رفتار پدر و مادرت تو بچگی خواهرت با اون هست دنبال برای حل مشکل به گذشته بگردین ببینین چه رفتاری کردن دروغ گفتنم برمیگرده به توجه نکردن مادرت یا پدرت یا اطرافیان به خواهرت که اون برای توجه بهش دروغ میگفت تا بهش توجه کنن الان هم به خاطر توجه این کارو میکنه دروغ میگه ک بقیه بهش توجه کنن و شاید دل بسوزونن براش و ..

  29. مهلا :
    ۲۴ آبان ۹۵

    من به هزار زحمت دكترا قبول شدم اما وقتي پدرم شنيده ميگه من ميل نداوم بري درس بخوني در ضمن من متاهلم موندم چيكاركنم چطور راضيش كنم؟

    • الهام :
      ۱۵ آذر ۹۵

      مهلا جان پدرت به نظر خودش دارا به شما کمک میکنه اما نمیدونه که با هدف زندگی کردن و تلاش کردن و به هدف رسیدن چه موهبت بزرگیه.
      براش توضیح بده و اگر قانعش نمیکنی با همکاری شوهرت ادامه بده.

  30. Reza :
    ۲۲ آبان ۹۵

    سلام امیدوارم ک حال همه خوب باش ۱۶سالم بود ک یک رابطه احساسی وپاک رو شروع کردم دوسال این رابطه ادامه داشت ک دیگ احساس کردم احساسم از یه رابطه ساده شدیدتر شده تازه فهمیدم که عاشق شدم بعد از چندماه شرایطم طوری شد ک مجبور ب رفتن ب خدمت شدم ۶ماه خدمت بودم بعد ۳ماه اومدم مرخصی ب عشق دیدنش اما نمیدونستم عشقم یه ماه پیش تو همون باغی ک خودمو و خودش رفته بودیم انتخابش کردیم برا عروسیمون اونجا با یکی دیگه دستاش تو دستای یکی دیگ عقد کرده نفهمیدم چی شد انگار همه‌ی عالم روی سرم خراب شده یه تصمیم اشتباه تا پای مرگ بردم یه شب تنها با یه بغض سنگین خودکشی کردم ۱۶روز رفتم کما با رفتنش رضایی ک همیشه خنده رولباش بود مرد شدم یه آدم افسرده رضایی ک خوردم باعث اختلال تو مغزم شدم الان هفته ای ۲جلسه میرم پیش روانشناس الان۲۱سالمه از زندگی اینو فهمیدم ک هیچ چیز از هیچ کس بعید نیس. ببخشید ک سرتون بدرد اوردم.خدافظ

    • Reza ravanshenas :
      ۰۷ دی ۹۵

      دوست عزیز
      بهت گفتم دوست چون نه قصد نصیحت دارم
      نه قصد اینکه بگم من بیشتر از تو میفهمم
      ببین چی میگم
      به عنوان یک دوست نگاهت میکنم
      دختره اشتباهی کرده و رفته
      ولی تو چرا اشتباه میکنی؟
      تو ک میبینی اشتباه کردن چقدر بده چرا اشتباه میکنی؟
      چرا خانوادتو بخاطر اشتباه یک دختر خورد میکنی؟
      اون روانشناسی ک میری پیشش بهت نگفته ک با رفتن پیش اون خانوادت چ حسی پیدا کردن؟
      عزیزم خانوادت ارزششون بیشتره یا اون دختر؟
      مادری ک کهنتو شسته و بزرگت کرده یا اون دختر؟
      پدری ک صبح تا شب سگ دو زده تا گشنه نمونی مهم تره یا اون دختر؟
      نمیدونم میخونی این پیامو یا نه
      ولی امیدوارم بخونی و اطرافتو واقع بینانه ببینی
      نه با این احساس شیطانی و هوس
      عشق پاکه
      عشق منجر به خودکشی نمیشه
      شیطان درونت رخنه کرده
      بای

  31. مبهم ام :
    ۲۱ مهر ۹۵

    سلام
    خيلي سخته درست توضيح دادن همچي اينجا!
    من تو يك رابطه سه ساله بودم، يك رابطه ايي كه همچيمون باهم بود، تفريحامون و تقريبا نفس كشيدنامون!
    همه متعجب از اينكه چقدر اين دوتا همديگرو دوست دارن!
    دقيقا تو زماني كه بعنوان يك پسر داشتم به آينده ام باهاش فكر ميكردم يه اتفاقي افتاد!
    من سوزاك گرفتم!
    ولي چجوري؟!
    اول من آزمايش دادم، آزمايش من سوزاك نشون ميداد!
    بعد اون آزمايش داد، ولي مال اون اينطور نبود!
    اصلا انگار هيچيش نبود!
    ديوونه كننده بود! ديوونه كننده بود!
    ولي به گفته دكتر آزمايشگاه قرار شد اونم قرصاي منو بخوره كه يوقت مشكلي براش پيش نياد!
    پيش هر دكتري ميرفتم متهم به خيانت بودم! هيچ كدومشون حرفامو باور نميكردن!
    نيشخند تحويلم ميدادن همشون!
    تصميم گرفتم دوباره ببرمش آزمايشگاه! ولي ديگه دارو مصرف ميكرد و فايده ايي نداشت!!
    بعد از دوره نقاهت ام رفتم يك ازمايشگاه معتبر كه ببينم مشكلم برطرف شده يا نه!
    كه از اون آزمايشگاه باهم تماس گرفتن احضارم كردن!
    رفتم اونجا گفتن تو با اين مشكلي كه داشتي حتما بايد شريكت هم آزمايش بشه كه اونم دوره درمانش تموم شده بود، ازمايش داد دوباره ولي ديگه خوب شده بود و مشكلي وجود نداشت!
    به نظرتون من خيانت كردم خودم خبر ندارم؟! يا اون؟!
    شما بودين چيكار ميكردين تو اين شرايط؟!

    اگه اره؟ چرا؟!
    اگه نه؟! چرا؟!

    • مهدی :
      ۲۲ آبان ۹۵

      ببین دوست عزیز سوزاک در اثر باکتری از بیمار مبتلا به سوزاک منتقل میشه دکتری که شمارو مسخره و مورد تهمت قرار داده پزشک نالایقیه که جای روحیه دادن تضعیفه روحیه میکنه
      در خانوم ها سوزاک ممکنه بدون علائم باشه و تشخیص رو سخت کنه و با بیماری های تناسلی دیگه اشتباه گرفته بشه یا اینکه شخص رو سالم نشون بده
      پس نگران نباش پزشک خوبی برای تشخیص و راهنمایی انتخاب نکردید
      پیروز و ثروتمند باشید

  32. Sevda :
    ۰۶ مهر ۹۵

    سلام دختری ۲۵ ساله هستم که از بچگی تو خانواده طوری باهام رفتار شد و حرفهایی شنیدم که همیشه حس کردم هیچکس دوستم نداره برای همین هیچوقت اعتماد به نفس نداشته و ندارم و از ۱۷ سالگی حس کردم دچار افسردگی شدم. برای همین مسائل هیچوقت نتونستم دوستی (دختر) داشته باشم. زمان دانشگاه با پسری اشنا شدم که قصدش ازدواج بود برای همین رابطه مون خیلی طولانی شد…چند سال پیش پدر و مادرم از هم جدا شدند و این ضربه بزرگی برام بود. از طرف دیگه بعد از چند سال رابطم با اون ادم به خاطر خیانتی که کرد تموم شد داغون شدم. از اونجایی که خانوادم و اکثر اطرافیانم از رابطم با خبر بودند با اینکه خودم شرایط روحی خوبی ندارم از هر فرصتی استفاده میکنند تا بهم سرکوفت بزنن و تحقیرم کنن خیییییلی خسته شدم…دلم میخاد یه دوست داشتم که حداقل میتونستم باهاش درد دل کنم بتونم برم بیرون که حتا واسه چند ساعتم که شده از خونه ای که توش دارم خفه میشم دور شم.

    • kevin :
      ۱۴ مهر ۹۵

      اکر کسی ناراحتت میکنه حذفش کن اگه نمیتونی درکش کن اگه نمیتونی تردش کن و اهمیت نده. برای خودت زندگی کن نه برای حرفهایی که اطرافیانت میشنوی.

      • ندا :
        ۱۲ آذر ۹۵

        ببخشید من نمیدونسم کجا باید بنویسم حرف خودمو مجبور شدم اینجا بنویسم….من ی دختر ۲۱ ساله م بخاطر گذشته ای ک داشتم الان آدم شکاک و حساسی شدم و همش حس میکنم اونی ک دوسم داره بم خیانت میکنه مثل قبلی با اینکه من تا حالا چیزی ازش ندیدم ولی همش بش گیر میدم وقت و بی وقت آنلایناشو چک میکنم با اینکارا خودمم خیلی اذیت میشم ولی میترسم ولی اون با اینکه این همه بش گیر میدم سعی میکنه خوشحالم کنه و هرکاری میکنه ک من بخندم و خوب باشم ولی من…الان من چیکار کنم ک اینجوری نباشم واونو از خودم سرد نکنم؟چی کنم ک اون بیشتر بم نزدیک شه؟توروخدا کمکم کنید

        • ندا :
          ۱۲ آذر ۹۵

          خواهشا کمکم کنید و راهنماییم کنید????

    • ازی :
      ۰۵ دی ۹۵

      حیفه تو این سن فکر کردن به این مسایل پیرت کنه و چند سال دیگه غصشو بخوری.کاری کن اعتماد به نفست بالا بره.حتی پیش روانپزک برو و بگو اعتمادبنفسمو چطور بالا ببرم.مطمنأ موفق میشی

    • سارا :
      ۰۸ اسفند ۹۵

      دوست عزیز من… یه زمانی بود که منم حس میکردم هیچکس منو دوست نداره… دختر داییام خودشون رو زیباترین دخترای فامیل میدونستن و همه هم قبولشون داشتن و بقیه هم به عکسای بچگی من و موهای فرم گیر میدادن. و منن فکرمیکردم واقعا زشتم تا اینکه با اعتماد بنفس پایین رفتم دانشگاه.. اونجا کلی خواستگار واسم میومد و کلی از پسرا ازمن خوششون میومد و باعث تعجب من شده بود تا اینکه به دوستام گفتم چطوره که من به این زشتی و بی اعتماد بنفسی پسرا عاشقم میشن؟ همشون با تعجب بمن نگاه کردن و گفتن کی گفته تو زشتی؟؟ اونحا بود که فهمیدم من چند سال از زندگیمو بخاطر حرفای چند تا آدم حسود تباه کردم… رابطمو باهاشون قطع کردم… دست به موهای فرم نزدم و تو تمام جشنها موهامو صاف نمیکردم و همه ازم میپرسیدن که چقدر موهات خوشکله کجا فر زدی…. تصمیم گرفتم به بقیه توجه نکنم… واسه خودم زندگی کنم… کم کم اعتماد بنفسم داره بعد ازچند سال بهم برمیگرده… تو هم صد در صد مشکلی نداری و اینکه فکرمیکنی کسی تو رو دوست نداره تقصیر تو نیست.. مشکل از اوناست که تو رو اونجوری که باید ببینن نمیبینن… یه هدف واسه خودت تعیین کن و به اون بچسب.. حالا یا درس.. یا کار… یا هنر.. خواه نا خواه تو راه رسیدن به این هدف با آدمای جدید آشنا میشی و دوست پیدا میککنی. فقط یادت باشه که دیگران مارو همونجوری میبینن که ما خودمون خودمون رو میبینیم پس خودت رو زیبا و با اعتماد بنفس و خوب ببین.. بقیه ش مهم نیست. موفق باشی

  33. زهرا :
    ۰۳ مهر ۹۵

    سلام من زهراهستم ۱۷ سالمه و نامزدم ۲۶ سالشه ۴ماهه عقد کردیم هرموقع به نامزدم میگم من نامردتم و باید بهم پول توجیبی بدی تفره میره ومبگه خونه باباتی .منم میگم به هرحال زنتم اسمم روشناسنامته .پول داره ها نمیده خعلیم خسیسه اینو مامانشم گفته ازش پول ریادی نمیخوام میگم درحدتوانت ولی نمیده خب منم میرم بیرون و پول لازم میشم چن بارگفتم تونامزدمی دوس دارم نیازمو بهت بگم ولی گوش نمیکنه چبکازکنم توروخداکمکم کنین

    • مشکل در نحوه برخورد با ازدواج هست. دیدگاه سنتی ایرانی میگه خانم ها بیشتر اوقات از نظر مالی وابسته اند و هزینه ها یه عهده مرد هست در مقابل آقایون حق اختیار خانم رو دارا هستند یعنی بیرون رفتن و همه کارهای خانم با اجازه آقا ممکنه.
      از طرفی دیدگاه مدرن برابری جنسیتی وجود داره که طبق اون همه چیز یه قرارداد هست و لازمه هر قرار جدیدی با گفتگو مشخص بشه.
      من فکر کنم شما مثل خیلی ایرانی های دیگه بین این دو دیدگاه موندید.

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      سلام
      تعریف خسیس بودن با اینی که شما میگی فرق داره ها
      بعضی خانواده ها رسم دارن تو عقد کلا هزینه ی عروس با نامزدش باشه بعضیا هم ندارن
      باید از اول شرط میکردی
      و تا جایی که میدونم اگه تو عقد کاملا تابع همسرت باشی این بهت تعلق میگیره
      ولی در کل از من بهت نصیحت بیشتر سعی کن نامزدتو بشناسی تا بخوای ازش پول بگیری
      و این که پسرها معمولا اولش با یه گارد نسبت به مسایل مالی وارد زندگی میشن چون از کنترل شدن میترسن
      این ظرافت زنه که چطوری بتونه اعتماد همسرشو تو این مساله جلب کنه
      با این همه اصرارت حساس ترش میکنی
      اگه واقعا تو زمینه های دیگه مثل خرید کادوبه مناسیت تولد یا خرج کردن تو بیرون رفتناتون خساست نداره الکی مته به خشخاش نذار

  34. •خاکستری• :
    ۰۱ مهر ۹۵

    سلام من دختر۱۴ ساله ای هستم که یه مشکل خیلی بد دارم. اونم اینه که از صداهای بلند و ناگهانی افراد بخصوص مردها به شدت میترسم. اصولا در خیلی از موارد شجاعت دارم یعنی اصلا ترسو نیستم. اما نمیدونم چیکار کنم… لطفا کمکم کنید…

  35. Sepid :
    ۲۸ شهریور ۹۵

    خواهش ميكنم راهنماييم كنيد مغزم درد ميكنه بس فكر و خيال ميكنم!من كارداني كامپيوتر خوندم نتونستم موفقيتي خاصي. كسب كنم تو كارشناسي تغيير رشته دادم مديريت أمور فرهنگي خوندم ك موفق بودم اما چون ارشد اين رشته تو شهر خودم نبود و طَي دوسال اخير ب روانشناسي تربيتي علاقمند شدم ارشد رو آزاد روانشناسي تربيتي قبول شدم تو يه شهر نزديك ب شهر خودم من اهل رشت هستم ك تنكابن قبول شدم!سه روز هم بيشتر فرصت ندارم واسه ثبت نام!استرس و اضطراب كلا وجودمو گرفته ك اگ نتونم موفق شم تو رشته چي يا اينكه اين همه شهريه و هزينه رو دست خانوادم بزارم چي!خلاصه نگرانم شديدا واقعا دنبال كسي ميگردم صادقانه مشاوره بده بهم واه حل درست بهم بده!و باز ازطرفي خانوادم اصرار دارن ك ثبت نام كنم حتما!شايد سال ديگ قبول نشم! اخه بعد دوسال ارشد قبول شدم، ٣٠ سالمه و خانوادم ميگن موقعيت رو از دست نده!من هم نگران هزينه هاش هستم و هم ميترسم رشته سختي باشه و نتونم موفق شم!
    خواهش ميكنن منو نو الويت قرار بديد و راهنماييم كنيد بسيار سپاسگزارم،

  36. سمانه :
    ۲۸ شهریور ۹۵

    سلام
    اصولا نمیدونم ادم درون گراییم یا از بسکه حرف زدن نتیجه ای نداشت تو خودم میریزم همه چیو
    الان میخوام این روش هم امتحان کنم برای حرف زدنو اگه این هم کسی توجه نکرد در کل قید ادمایه این دنیارو میزنمو تنهاییمو سفت تر میکنم
    خب کسی که ۳ ساله تو کنکور شرکت میکنه و بخاطر تلاش نکردن و حاشیه شکست میخوره و حتی خانوادشم بهش میگن بمیره بهتره خیلی درد و لا داره
    بقدری منت کلاسو فلان روم هست که حتی سه روز رفتم جایی کار کردم و ۳۰۰ تومن دستمزد گرفتم مامانم گفت اینو باید بدی به ما چون ۶ ماه پیش ۵۰۰ تومن برات خرید کردم
    به حالی رسیدم که کلا قید رنگ های دنیارو زدمو حاضرم تا وقتی دستم تو جیب خودم نیست چیزی نخرم
    اگه پزشکی قبول میشدم به تموم ارمانهام میرسیدم و البته بازم براش تلاش میکنمو نمیزارم زندگیم با حرف بقیه ساخته شه چون میدونم میتونم
    ولی مشکلم ک دوس دارم یکی باهام حرف بزنه اینه که چن وقت پیش رفتم پیش مشاوره یه مهندس جوان خیلی خوبو مهربون اولین مشاورس که با وجود رتبم گفت تو باهوشی و میتونی منم از ته دل اونروز بعد کلی حرف شنیدنها تو این سالا اروم شدم ولی حس ضایع شدن یا خودخوری دارم چون چن وقت پیش اینستا درخواست فالو دادم کاملا همینطوری ولی رد کردن میترسم فکنه من چقد احمقم نه؟ یا هر فکری بعد چن شب پیش بهشون پیام دادم که من خسته شدم ازین زندگیو دلم مرگ میخواد اگه پزشک نشمو قرار باشه یه عمر حسرت بخورم ولی خوند و جوابی نداد ینی راجب من الان چطوری فک میکنه؟ کارم خیلی احمقانه بود بعد ۳ جلسه مشاوره انقد پروآنه رفتار کردم؟ تو رو خدا بگید مخم داره میپکه

    • سحر :
      ۲۵ بهمن ۹۵

      به نظر من شما زیادی خود خوری میکنی.با افکار و کشمکش های ذهنی منفی مدام درحال اظهار تاسف برای خودتی.نسبت به اطراف و پیرامونت و رفتار دیگران با خودت حساسیت های افراطی داری.بیخیال باش اتفاقی نیوفتاده تو فقط یه سوال پرسیدی و مشاورت جواب نداده چیز مهمی نیست شاید حضوری فقط مشاوره میدن.و این پاسخ ندادن هیچ ربطی به اینکه کارشما زشت بوده یانه نداشته باشه

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      سلام
      منم اوایل مشکل شمارو داشتم
      اعتماد به نفسم کم بودو سعی میکردم با تایید آدما حس خوبی پیدا کنم
      ولی بعد دیدم اینجوری خیلی به آدما وابسته م و مسلما همه ی آدما یه طرز فکر ندارن و اینجوری نمیتونم از همه تایید بگیرم و بدتر کلافه میشم
      اونی که تاییدش مهمه فقط اون بالاییه
      پس فقط رضایت خدارو درنظر بگیر
      ضمنا تنها راه موفقیت قبولی تو کنکور نیست
      هزاران مهارت دیگه هست که شاید اصلا استعدادت تو اونا بیشتر باشه
      به نظرم تلاشتو رو گرفتن مدرک یه مهارت بذار
      بعدا کار هم براش بهتر پیدا میشه

  37. نرگس :
    ۲۶ شهریور ۹۵

    کمکم کنید حالم اصلا خوب نیس دو سال با یه مسری دوس بودم ک منو همه جوره میخواس هرکاری میکردم دست از سرم بر نمیداشت میگفتم الکی سنم زیاده میگف میخوامت میگفتم قبلا نامزد داشتم جدا شدم باز میگف دوسم داره یه جوری نگام میکرد انگار خوشگل ترین دختر دنیام دیونم میکرد سر کار میرفتم صب ساعت ۷ونیم باید سرکار می بودم از ساعت ۶ دم خونمون وایمیساد تا منو ببره یک بار نشد ک دیر بیاد یا نیاد منو میبرد میورد یک ساعت قبل اینکه تعطیل شم جلوی محل کارم بود دم ب دیقه زنگ میزد نمیذاشت کار کنم من سنم بیشتر از اون بود اون مثه این پسر کوچولوها که میخوان کار بزرگ کنن منو میخواست از روز دوم ک همو دیدیم ازم خواستگاری کرد کم کم اومد با مادرم صحبت کرد اومد خونمون منم ک دیدم عاشقمه نتونستم خودمو نگه دارم یه روز اومد خونمونو ماام ک فکر میکردیم مال همیم باهم رابطه داشتیم همون روز با پدرش دعواش شد و اونا ک قرار بیان خواستگاریم نیومدن اولش فکر کردم دروغه بهونه اس اما خودم زنگ زدم خانوادشو فهمیدم فهمیدم خانوادش منو نمیخوان بیرونش کردن ۶ ماه بزرگش کردم باهم یه کار زدیمو من شدم منشیش ک زودتر خونه بگیریم ازدواج کنیم دیگه هربار باهم رابطه داشتیم یکم ک پول جمع کرد خانوادش کم کم خونه راش دادن بعد اومدن خواستگاریم حالا بعد از یک هفته ک به عید مونده میگه تورو نمیخوام از سمت خانواده فامیل فشار رومه از یه طرف نمیدونم با این رابطه ایی ک باهاش داشتم چیکار کنم یاد حرفاش میوفتم آتیش میگیرم میخوام بذارم برم جایی رو ندارم اما نمیتونم کجا برم تو خیابونی ک صدتا از این اشتباها کنم جرات مردن ندارم قبلا با تیغ زدم اما فقط دستمو خط خطی کردم قرص خوردم اما فقط دو روز خوابیدم نمیدونم چرا نمیمیرم واقعا جایی نیس ک خودمو گم گور کنم یه زندگیه جدید بسازم کاش میشد جایی رفت و از اول شروع کرد اما نمیشه

    • سعید :
      ۰۴ آبان ۹۵

      شما داری بزرگ میشی اگر و فقط خودتو نبازی
      زندگی هرکس به وسعت فکر اوست،زندگیتو بخاطر یه اشتباه گذشته ات نباز،خونسرد باش و بدون پدر و مادر بهترین رازداران و یاوران تواند فقط در گفتن حقایق به آنها شجاع باش.تو خوشبخت ترین آدم رو زمنینی شک نکن

    • سارا :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      عزیزم
      ۱. به خدا توکل کن و حرف بزن و حسابی گریه کن….
      ۲.دایم پیاده روی کن قدم بزن با خودن حرف بزن و اتفاق رو برا خودت تعریف کن
      ۳. یه لیست از کارایی که دوست داری تهیه کن و دایم انجامشون بده
      ۴.کم کم سعی کن ببخشیش و فراموشش کنی
      ۵.بفهم که مهمترین آدمه زندگیت خودتی نه اون و نه دیگران
      ۶.حسابی مراقب خودت باش و کتابای موفقیت بخون
      ۷.به همه محبت کن و همه رو دوست داشته باش
      ۸.از خدا بخواه بهترین هارو برات فراهم کنه
      در آخر سر من بلایی بدتر از این اومد، طرفم روز عقد با اینکه ازش باردار بودم نیومد محضر …
      در ضمن من همیشه دختری بودم که تو بهترین شرایط بزرگ شدم موفق ترین بینه اطرافیانم بودم، خرد شدم اما دوباره خودمو ساختم، الانم تو بهترین شرایطم و کلی شادم……
      پس تو هم میتونی

  38. سلام
    ۲۳ سالمه تنهام هر خواستگاری برام میاد ب هر طریقی شده نمیشه یا اینکه پسره شرایطش با ما جور نیس یا اینکه یباره منصرف میشن..حس میکنم تا اخر عمرم باید تنها بمونم..مجردی برا ی ادمی مثل من یعنی بدبخت زندگی کردن چون خونوادم اگر ازدواج نکنم همایت عاطفی نمیکنن و حرف شنیدن چون اطرافیانم فقط زخم زبون زدن بلدن برام دعا کنید تا ازدواجم میسر بشه

    • گمنام شهر :
      ۰۵ مهر ۹۵

      انشاالله خداوند برایت بهترین را نصیب بگرداند خواهر گلم سالمه جان!
      چون بنده هم مانند خودت اگرچه یک مرد هستم هیچ کمی ندارم الحمدالله با سه دختریکه خود اونها ازم خواستند ازدواج کنم مگر در بین کارهایمان یک مشکل حتما رخ داد که یا پدرش بود و از دیگر مامایش و یا از یک احمق دیگر هم برادرانش هر کدام چنین برایم سخت تر تمام شده و حالا دور از همه خودم را گرفتم به امید روزی هستم که به عشقی برسم که خداوند نصیبم ساخته!

  39. مهدی :
    ۲۲ شهریور ۹۵

    سلام من مهدی هستم ۱۹ سالمه رشتم تجربیه درسمم خیلی خوب معدلم ۱۹/۹۴
    خیلی دلم گرفته نمیدونم چرا دخترای زیادی بهم خیانت کردن و من صادقانه پیش میرفتم و اونا با تموم کردن نامردی در حق من ولم میکردن من واقعا از لحاظ عاطفی نیاز دارم یه نفر داشته باشم غیر مستقیم به پدر و مادرم راجع به ازدواج صحبت کردم ولی بعدش با لحن شوخی میگن تو هنوز دهنت بوی شیر میده از این حرفا

    چرا بزرگ ترا فک میکنن خیلی بلدن اصن این بزرگترا چی میگن چرا دست از سر ما جوونا بر نمیدارن مگه ازدواج گناهه هیییی میگن پول نداری خونه نداری از این حرفا همین دیشب رفیقم ازدواج کرد خونه باباش زندگی میکنن

    من مستقیما به پدرم میگم من نیاز دارم یه نفر منو توی مشکلاتم کمک کنه من یکی رو برای روزهای سختم میخوام بعدش ورمیداره میگه منو مادرت کمکت میکنیم د اخه لامصب چرا منو متوجه نمیشی چرا درکمون نمیکنید کاربرای عزیز بخدا شماها نمیدونین ما موقع امتحان چه فشار روحی رو تحمل میکنیم ولی وقتی یکی باشه کمکت کنه بدونی یه نفر هست که پشتته یه نفر هست که واسه اون و آینده اون داری تلاش میکنی موقع امتحان وقتی یه بار نگاش کنی توی بغلت بگیریش کلی انرژی مثبت میا سمتت به اندازه ای که میتونی دو روز بی وقفه درس بخونی انرژی فق العاده ای خواهی داشت
    وقتی از مدرسه یا سرکار میای میدونی یکی منتظرته این خیلی عالی

    خدایاااااااااا کمک
    ببخشید سفره دلموباز کردم پیش شما

    • مهران :
      ۲۸ شهریور ۹۵

      سلام مهدی. منم درسم خوبه. ۱۸ سالمه معدل سال سومم ۱۹.۸۳ شد. الانم دارم واسه کنکور میخونم تا بتونم دندون دارو یا پزشکی قبول شم و بتونم ب دختری ک از ۷سالگی دوسش داشتم(نمیدونم شاید تلقین باشه)بگم ک وقتی میبینمش خیلی استرس میگیرم.ن اینکه همون اول بهش بگم دوست دارم بیا ازدواج کنیم ن. واسه پسری مثل تو ک درسش خوبه ازدواج تو ۱۹سالگی حماقت محضه.پزشکی ک قبول شی ب هر کی بگی باهام ازدواج میکنی ن نمیگه.تو این دنیای لعنتی هیچکی ب اندازه خود آدم نمیتونه تو زندگی خودش موتر باشه. دلت رو ب پول پدر مادرت خوش نکن اونا فقط تا ی سنی کنارمون هستن.

    • الهام :
      ۲۴ مهر ۹۵

      مهدی جان تو پسر باهوش و مستعدی هستی من مطمینم درگیر احساسات شدی و این احساسات گذرا هستن. آینده درخشانی میتونی داشته باشی پس فقط و فقط به کنکورت فک کن تا یه رشته خوب قبول شی. مطمین باش گدر و مادرت صلاحتو میخوان. من با عشق ازدواج کردم و همسرم رو دوست دارم ولی حالا که برمیگردم به عقب نگاه میکنم میبینم هیچ کس تو دنیا غیر پدر ومادر ارزش نداره که آدم از خواسته ها و ارزوهاش بگذره. فک میکنی الان اگه همسر یا دوست دختر داشتی شرایط بهتر بود بخدا بهتر نبود من همشو تجربه کردم بی پولی، دانشجویی ازدواج زود هنگام ادمو آب میکنه تو اینقدر عاقل هستی که مسیر درست رو انتخاب کنی و به حرفهای من با دقت فکر کنی. موفق باشی

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      سلام
      به نظرم همراه خانواده برو پیش یه روانشناس
      تستایی دارن که نشون میده برای تشکیل یه زندگی واقعا آمادگی داری یا نه
      چون آدم با آدم فرق میکنه
      بعضیا تو سن ۱۷ سالگی میتونن یه زندگی رو بابچه بچرخونن بعضیام تا ۴۰ سالگی خودشونم نمیتونن جمع کنن
      اگه جزو دسته ی اول باشی روانشناس میفهمه و به خانواده ت میگه
      و احتمالا اونا هم قبول میکنن

  40. Hazel :
    ۰۵ شهریور ۹۵

    من توی این یه سال خیلی چیزا رو حس کردم خیلی سختی کشیدم ولی هیچ حسی…..هییییچ حسی بدتر از احساس گناه و نفرت از خودت نیس
    من از خودم بیزارم

    • گمنام شهر :
      ۰۵ مهر ۹۵

      با هربار شنیدن درد ومشکلاتی خودت را ضعیف فکر نکن چون کسانیکه دچار هزاران مشکلات در زندهگی شده بودند و الان از خوشبخی های زندهگی دارند لذت میبرند مگر اونها از تو بالاتر بودندو یا تو از آنها اندکی کمی داری ؟نخیر بلکه صبر کردند وبا هربار شنیدن درد وغم در پنهانی چیغ که صدای دل هست را کشیدند و وجود را آماده برای صبر و تحمل همه مشکلات ساختند و دلرا بیشتر تر از قبل امید وار برای کامیابی ها ساختند !

  41. محبوب :
    ۰۴ شهریور ۹۵

    سلام
    اصلا حالم خوب نيست كاش يكي صدامو ميشنيد
    خيلي بده كه نميتوني حرف دلتو به كسي بكي!

    • حمیدرضا فراهانی :
      ۱۶ شهریور ۹۵

      سلام
      مثل من حالتون خوب باشه احساس همدردی باحاتون میکنم چون احساس تون رو درک میکنم من م همچین حسی داشتم و دارم که کسی درکم نمیکنه …
      بقیش با رایانه با گوشی سخته فعلا یاعلی

  42. HAZEL :
    ۰۴ شهریور ۹۵

    چگونه اعتماد از دست رفته را برگردانم؟
    نمیخواستم اعتمادش رو نابود کنم یه اشتباه صادقانه بود
    کمکم کنین

  43. Hazel :
    ۰۴ شهریور ۹۵

    سلام این چن روز یه چیزو زیاد میشنوم
    تو خیلی ساکتی
    تو افسردگی نداری؟
    ذاتا ادم ساکتی هسم اما این روزا خیلی بیشتر شده یه جورایی شبیه افسردگی
    یه راهکار نشونم بدین نمیخوام اینقد تو خودم باشم اما دست خودم نیس حرفی واس گفتن ندارم واین حساسیت اطرافیان روی این قضیه داره آزارم میده
    میتونین کمک کنین؟

  44. Hazel :
    ۰۳ شهریور ۹۵

    من مامانمو میخوام همی الان واسه اینم راهی هس؟

  45. Hazel :
    ۰۳ شهریور ۹۵

    از کجا شروع کنم؟
    اونقد حرف تو دلم هس ک حس میکنم هر لحظه ممکنه منفجر شم.دلم میخاد بمیرم واقعا این زندگیو نمیخوام.کاش میشد بدون بار سنگین خودکشی از این دنیا راحت شد.هرچند مشکلم با خودکشی اتیش جهنمش نیس مگه الان تو جهنم نیسم چ فرقی داره اون دنیا هم جهنم باشم اگه فقط وجودشو داشتم ک خودمو تموم‌کنم…
    میدونی؟
    خیلی دوسش دارم.خیلی زیاد.پسر نیسا! دوستمه…دوست صمیمیم…دوست داشتن ک همیشه نباید ب جنس مخالف باشه.
    ولی خیلی وقته دیگه مثل قبل نیسیم.اگه بخوام از اتفاقایی ک این چن ماه واسم افتاده بگم احتمالا تا شبم بنویسم تموم‌نمیشه
    کاش میتونسم حرف‌دلمو بزنم
    زیر دوش اونشب بغضم‌ترکید کلی با خدا حرف زدم
    کاش میتونسم یکیو داشته باشم ک حرفمو بشنوه فقط بغلم‌کنه و بذاره ی دل سیر‌گریه کنم و بعدم بره
    کاش
    کاش چشمامو میبستم و وقتی باز میکردم‌تو بغل مامانم بودم
    کاش هنوزم بچه‌بودم
    کاش هیچوقت بزرگ نمیشدم و تو همون بچگی‌یه جایی‌همون وسطا میمردم و تموم میشدم

    • رضا :
      ۲۵ شهریور ۹۵

      سلام.منم چن سال پیش دقیقا مثل شما بود.شایدم بدتر هر قت باهاش برون مرفتم نمیخاستم برگردم خونه.موقع خدافظی هامون سخت ترن لحظه ها برا من میشد….تا اینکه هر روز کمرنگ تر شد…رفت دانشگاه و من تنهاموندم.دیگه براش مهم نبودم….من موندم و گریه هام

  46. ح .الف :
    ۰۳ شهریور ۹۵

    سلام زیاد وقت نمی گیرم مشکل من اینه که تحت تاثیر کمبودهایی که از بچگی داشتم و توقعات بیجایی که پدرو مادر داشتن با اینکه بچه با استعدادی بودم ولی نتوانستم زیاد موفق بشم. از دانشگاه تهران لیسانس گرفتم ولس ادامه ندادم. اما دچار دروغهای سپید شدم که تحت تاثیر عقده ها و همین طور مسایلی که باعث خیلی از اختلالات از جمله خودشیفتگی است. پیشرفتهایم را بزرگ جلوه دادم. به خیلیا گفتم تا مقطع دکتری درس خوندم. این مساله باعث عقب موندن و عدم پیشرفت واقعیم و همین طور دور شدنم از دیگران شدچون دنیای واقعیم با دنیای ساختگیم خیلی متفاوت است. خیلی عذاب میکشم نه می توانم راستش را بگویم چون مس دوانم درک درستی دیگران نداشته از راستگوییم و ممکنه تحقیر و حتی آبرویم را ببرند . خیلی زجر میکشم لطفا اگر کسی هست که روانشناس باشه راهنماییم کند.ممنون

  47. عشق یک طرفه :
    ۳۰ مرداد ۹۵

    به نظرتون این جرمه عاشق دختر بشی و اون پول پرست باشه تو دوسش داشته باشی و اون فقط مغرور باشه و هیچوقت معنی عشق و عاشقیو نمیفهمه به نظرتون خوبه یه جوون به خاطر یه دختر مغرور که عشقشه خودکشی کنه

  48. عاشق :
    ۲۸ مرداد ۹۵

    سلام ی مدت ک استاد کلاس زبان این ترممون ی دختره شده هم سن و سال خودم تو گفت و گو هایی که سر کلاس کردیم با کسی نبوده و من هم خیلی بهش علاقمند شدم ی جورایی هم فهمیده خودش ولی نمیدونستم چچور بهش بگم تا این که بهش ایمیل زدم و بهش گفتم.ولی جواب نمیده نمیدونم چرا…بهش گفتم اگرم نظرش منفیه فقط کافیه بگه نه. ولی هیچی جوابی نداده من موندمو ی مشت دلشوره عاشقی…ب نظر شما تو حلسه بعدی باهاش رودرو صحبت کنم نظزش چی میتونه باشه؟ خوایی کمک کنید دلشوره سرویس شدم دست و دلم ب هیچ کار نمیره…لطف کمک کنید

    • دل :
      ۰۵ شهریور ۹۵

      سلام
      میشه راهنماییم کنین که درد دلو کذوم قسمت باید نوشت؟

    • دل...آرام :
      ۰۶ شهریور ۹۵

      سلام

      نمیدونم جای درد دل اینجاس یا نه … ولی باید این دلو خالی کنم که به اینجا رسیدم…

      من دختر ۲۶ ساله که فوق لیسانسم…

      نمیدونم چه جوری و از کجا باید بگم که دلم یکم آروم بگیره … ۱۹ سالم بود دانشجو بودم البته خیلی شاد و شیطون بودم همه یه جورایی حسودیشون میشد بهم !!! از نظر قیافه و تیپم خوب بودم ولی انقدر شیطون بودم که با وجود پیشنهادی ها و خواستگاریهای زیاد از پسر جماعت دوری میکردم!! با اینکه از نظر ظاهری مد روز بودم ولی دوست نداشتم با نا محرم بگردم و حتی دست بدم باشون چون احساس میکردم ارزشم با این چیزا میاد پایین !! تا اینکه ۱۹ سالگی خونوادم سر یه خواستگار ول کنم نشدن …. هر چی دلیل میاوردم رد میکردن چون خواهرم تو سن ۱۹ سالگی تو دانشگاه عاشق یکی شد پسره ۲۰ سالش بودو هیچیی نداشت حتی یه گوشی !! بابام با ازدواجشون موافقت کرد و پسره با ما زندگی میکرد حتی پول تو جیبیشو بابام میداد منم بچه بودم وقتی این شخص وارد زندگیمون شد جای خالی برادر هیچ وقت نداشته ام را برام پر کرد خیلی دوسش داشتم …بگذریم… و چون خواستگارم شدیدا وضع مالی خوبی داشت بابام میگفت ازدواج کن من دیگه توان مالی ندارم مثل خواهرت برا همسر توام خونه بخرم و خرج زندگیتونو بدم !! خیلی گریه زاری کردم که بیخیال ازدواج من شن ولی قبول نکردن و منو سر اون سفره لعنتی کشوندن که بعد عقد حالم بد شد و همه فهمیدن به اجبار بود فردای روز عقد چه حرفهایی که از این آقا داماد و خونوادش نشنیدیم و من همون روز از پدرم خواستم طلاقمو بگیره ولی گفتن الان که عقد شده لااقل برو بیرون باش بگرد شاید مردم دروغ میگن! ۲ بار باش رفتیم بیرون هر دو بارم دستش هرز رفت!!! بعد ۲ ماه نامزدی وکیل گرفتیم برا طلاق … طلاق نمیداد تا اینکه علاوه بر این که مهریمو بخشیدم رسما بهش مهر هم دادیم تا بیاد امضا کنه!! روز طلاق از بهترین روزام بود !! ولی مدتی طول نکشید که دامادمون که اسم برادر روش گذاشته بودم اونم ۱۱ سال !!!به خواهرم با پول بابام خیانت کرد و خواهرمم طلاق گرفت… وای دیدن اشک پدر زخم دیده چقدر درد داره!!!! شکست پدرمو با چشم دیدم!!!!!

      و باز من خواستگارا و پیشنهادیای زیادی داشتم و راحت رد میکردم چون واقعا زخمی بودم از یه طرف تو عزای برادر از دست رفته بودم از یه طرفم مهر رو پیشونیم که فقط دستمو گرفته بود!!

      تا اینکه باز به اصرار خونوادم به شرط آشنایی قبل ازدواج به یکی جواب مثبت دادم تو سن ۲۴ سالگیم…

      باهاش اول رابطه تلفنی داشتم تا چند ماه بعد چند ماه هفته ی یه بار بیرون میرفتیم اینبار احساس عجیبی داشتم … احساس دلتنگی برا یه غریبه احساس نگرانی دوست داشتم مدام کنارش باشم…دیگه داشتم معنی واقعی عشق و میفهمیدم … تا دو سال ما با هم بودیم … تا اینکه قرار بود یه ماه بعدش عقد کنیم … بهم پیام داد مامانم نمیدونم چش شده میگه یا اون دختر یا من!! اول فکر میکردم داره شوخی میکنه ولی بعدش به عمق فاجعه رسیدم!! مامانش گفته اون قبلا نامزد کرده اون لایق خونواده ما نیست!! فکر میکردم عشقم به این زودیا ازم دل نکنه ولی با چند بار احساس تاسف رفت برا همیشه!!!!!!!!!!! و باز منو نفسهای حبس شده تو سینه!! مرگ تدریجی……….. و بعد هر کی میاد خواستگاری یه جوری التماس میکنه برا جواب مثبت بعد شنیدن موضوع نامزدیم که حتی اسمی تو شناسنامم نیست چون حتی یه رابطه ساده هم نداشتم فقط دستمو گرفت یه جوری رو بر میگرونن و میرن که احساس بی ارزشی بهم دست میده!! عذاب وجدان و تو چشمای پدر و مادرم به خاطر زندگیم میبینم!! از همه گلایه دارم از پدر و مادرم که حرفهامو نشنیده گرفتن و تا سر سفره عقد منو کشوندن از عشقم که انقدر مردنگی نداشت که به پام بمونه از قضاوت های مردم که بی گناه تا پای دار کشوندنم!!!!!!!!!!! من دیگه نه میخندم نه بازیگوشم !! عوض اینا یه افسردم که هر روز با چند تا قرص خودمو آروم میکنم !!!!!!!! بهم بگین گناه من چی بوده؟!!!! انقدر به این سوال فکر میکنم و بی جواب از فکر میام بیرون میرم باز سراغ قرصهایی که فقط اونا آرومم میکنن!! بعضی وقتها به این فکر میکنم من به پاکیم محکوم شدم ! چون بین خواستگارا بودن به خاطر نامزدیم کنار کشیدن و رفتن دنبال دختری که هر روز تو خونه یکی بود!!! این چه رسمی ؟!!!! منو برا چی محکوم کردن به خاطر اشتباه پدر و مادرو یا پاکیم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

      • مهتاب :
        ۱۰ آبان ۹۵

        سلام دل…آرام
        نوشته هاتو خوندم سرنوشتمون عجیب شبیه همه. درست گفتی گناه ما پاک بودنمون بود منم بخاطر اجبار خانواده بایکی عقد کردم و بعد با هزارو یک سختی جدا شدم چون راضی نمیشد طلاقم بده اون روزا فقط میخواستم بمیرم بخاطر گناهی ک نکرده بودم خیلی عذاب کشیدم بهترین موقعیت ها و خواستگارامو از دست دادم فقط بخاطر گذشتم این سرنوشت حق ما نبود شماام مطمئن باش ک گذشته ت رو آینده و ازدواجت تاثیر خواهد گذاشت برا من ک اینطور بود. ولی چاره چیه جز تحمل کردن من دیگه با خودم کنار اومدم و زیاد سخت نمیگیرم و خوشبینم ب آینده

        • فاطمه :
          ۱۲ دی ۹۵

          سلام مهتاب عزیز
          من ۳۳ سالمه و هنوز ازدواج نکردم ولی وقتی از بالا نگاه میکنم و دوستان و خواهر و بردرای متاهل و مجردم رو میبینم میفهمم ازدواج کردن یا نکردن هر کدومش خوبیها و بدیهایی داره کلا هیچ وضعیتی نیست که کاملا خوب یا بد باشه .
          اونقدر آدما تو زندگیاشون مشکل (بیماریهای جسمی ریز و درشت و مشکلات ذهنی و هوشی و مالی و…)دارن که اینا در مقابلش هیچه . بخاطر داشته هامون خدا رو شکر کنیم تا خدا اونا رو زیاد کنه.
          خدا مهربونه و حتی مشکلات زندگیمون رو از سر مهربونی میده تا ما بیشتر حضورشو احساس کنیم و اگه همه چی برامون ردیف باشه ممکنه حس وجود چنین ارزشمندی رو از دست بدیم و این واقعا حیفه.اون اولین و آخرین کس ماست و بقیه اطرافیانمون هدیه های او هستند به ما.
          خدا ازت راضی باشه.ما اگر خوشبختی رو دوست داریم باید سعی کنیم توی هر موقعیتی که هستیم اول خدا و بعد خودمون و فقط خودمون از عملکردمون راضی باشیم و نظر دیگران رو تقریبا نادیده بگیریم.
          هر کدوم از ما تنها به دنیا اومدیم تنها امتحان خواهیم داد و تنها از دنیا خواهیم رفت و تنها قضاوت خواهیم شد
          پس مهم اینه که هر لحظه دست از پا خطا نکنیم کاری رو انجام بدیم که ته دلمون میدونیم خدا پسنده و خودمون هم احساس خوبی ازش داریم و بعد نظر دیگران هرچی بود ،بود.
          پس خوشحال باش

      • فاطمه :
        ۱۲ دی ۹۵

        سلام مهتاب عزیز
        من ۳۳ سالمه و هنوز ازدواج نکردم ولی وقتی از بالا نگاه میکنم و دوستان و خواهر و بردرای متاهل و مجردم رو میبینم میفهمم ازدواج کردن یا نکردن هر کدومش خوبیها و بدیهایی داره کلا هیچ وضعیتی نیست که کاملا خوب یا بد باشه .
        اونقدر آدما تو زندگیاشون مشکل (بیماریهای جسمی ریز و درشت و مشکلات ذهنی و هوشی و مالی و…)دارن که اینا در مقابلش هیچه . بخاطر داشته هامون خدا رو شکر کنیم تا خدا اونا رو زیاد کنه.
        خدا مهربونه و حتی مشکلات زندگیمون رو از سر مهربونی میده تا ما بیشتر حضورشو احساس کنیم و اگه همه چی برامون ردیف باشه ممکنه حس وجود چنین ارزشمندی رو از دست بدیم و این واقعا حیفه.اون اولین و آخرین کس ماست و بقیه اطرافیانمون هدیه های او هستند به ما.
        خدا ازت راضی باشه.ما اگر خوشبختی رو دوست داریم باید سعی کنیم توی هر موقعیتی که هستیم اول خدا و بعد خودمون و فقط خودمون از عملکردمون راضی باشیم و نظر دیگران رو تقریبا نادیده بگیریم.
        هر کدوم از ما تنها به دنیا اومدیم تنها امتحان خواهیم داد و تنها از دنیا خواهیم رفت و تنها قضاوت خواهیم شد
        پس مهم اینه که هر لحظه دست از پا خطا نکنیم کاری رو انجام بدیم که ته دلمون میدونیم خدا پسنده و خودمون هم احساس خوبی ازش داریم و بعد نظر دیگران هرچی بود ،بود.
        پس خوشحال باش

      • فاطمه :
        ۱۲ دی ۹۵

        دلارام عزیز ببخشید اشتباها مهتاب خطابت کردم .
        اصلاح میکنم؛ دلارام عزیز

    • شیوا :
      ۰۷ شهریور ۹۵

      سلام
      اره حتما بهشون بگید
      شاید از طریق ایمیل جاخورده نتونسته بگه
      شما یه آقاهستید و راحت از خانم میتونید ابراز علاقه کنید
      محدودیت ندارید

  49. سعیده :
    ۲۴ مرداد ۹۵

    ۴ ماه از ازدواجم میگذره احساس خوشبختی نمیکنم

  50. زهرا :
    ۲۴ مرداد ۹۵

    پدرم ازم سیر شده میخواد هرکی اومد ردم کنه برم

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      اگه انقد شرایطت غیرقابل تغییره که حتی نمیتونی از بزرگترای فامیل بخوای پادرمیونی کنن از تهدید فرصت بساز
      رو موج سوار شو و حداقل طرفتو درست انتخاب کن

  51. مرگ :
    ۲۰ مرداد ۹۵

    اگه خود کشی گناه نبود تا الان مورده بودم.تنها ارزوم مرگه

    • مریم :
      ۰۱ شهریور ۹۵

      منم همینطور
      خیلی از زندگیم متنفرم
      به هیچی نرسیدم
      هر وقت میشنوم یکی مرده میگم کاش من جاش مرده بودم
      وقتی تو فامیلمون بقیه رو میبینم از خودم متنفر میشم همه به یه جایی رسیدن بجز من
      کاش زودتر مرگمو ببینم

      • ملیکا :
        ۰۸ اسفند ۹۵

        سلام مریم جان عزیززززم .. به خدا امیدوار باش یک هدف برای خودت فراهم کن برو سرکار تا دستت توی جیب خودت بره و از همه مهمتر به هیچ کس به هیچ کس جز پدر و مادرت اعتماد نکن … خیلی ناراحت میشم میبینم جوانهای ما اینطوری مایوس هستن . دولت هم که براش مهم نیست. عزیززم به فکر خودت باش از الان همه چیزهایی که توی ذهنته توی یک برگه بنویش آتیش بزن . و گذشته رو با همه بدیهاش بسپر به همون گذشته . بگو من بهترینم من میتونم و من در آرامشم همش حرفهای مثبت بزن . این مهم نیست که چه کاره باشی … مهم اینه از خودت راضی باشی همین این میشه خوشبختی. دوستت دارم و بدون توی این دنیا خدا خیلی بزرگه

    • Hazel :
      ۰۶ شهریور ۹۵

      منم.حتی به اتیش جهنمشم فک نمیکنم چون همینجایی هم که الان هسم تو این دنیا فرقی با جهنم نداره
      فقط میدونم مامانم نابود میشه واسه همین موندم

    • Xx :
      ۱۶ بهمن ۹۵

      منم میخوام بمیرم هر روز هر ب ب مردن فکر میکنم تنها یه راه هست زندگیم بهتر بشه یا من بمیرم یا مامانم بمیره

  52. فاطمه :
    ۱۹ مرداد ۹۵

    سلام
    من۲۱ سالمه و الان ۱۵ ماهه که نامزد کردم
    حالم خییلی بده….. مدام به خودکشی فکر میکنم
    هیچ لذتی از زندگیم نمیبرم
    بی پولی امونمونو بریده
    از بچگی بی پول بودیم و از بدی روزگار با پسر داییم ک هیچی نداشت و مثل من خونواده بی پول و فقیر داشت و هم سن خودم بود ازدواج کردم………. خیلی دوسم داشت و داره منتها هیچ پولی نداره و به هردری میزنه هیچی به هیچی ……… اینجوری ما صد سال دیگه ام نمیتونیم عروسی کنیم ……….. همه از نامزدی و ازدواج گردش و تفریح و لذت و…… دارن اما من غصه و حسرت……….. حتی تصمیم گرفتم طلاق بگیرم اما اونم حلال مشکلاتم نیس………. دیگ بریدم……… داغونم……. فقط به خودکشی فکر میکنم

    • ملیکا :
      ۰۸ اسفند ۹۵

      عزیزززم همه توی این شرایط هستن چیز جدیدی نیست . عزیزززم برو سرکار هم خودت هم همسرت برای زندگیتون برنامه ریزی کن و تلاش کن . اینکه دست روی دست بزاری بدتر میشه بهتر نمیشه و سعی کن توی زندگی صبور باشی . اگه همسرت و زندگیتو دوست داری پس برای چاشنی زندگی تلاش هم مهمه . شما ۲ روز دیگه بچه دار بشین که شرایط یکم پیچیده میشه . پس از الان برو سرکار و همیشه کناره پس انداز داشته باش

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      سلام
      میدونم خیلی سخته
      واقعا تو این دوره زمونه پول نداشته باشی لنگی
      ولی توکل کن به خدا
      و بدون هیچی جای تن سالمو نمیگیره
      همین عشقی که به هم دارین میدونی چقد سازنده س
      وعده ی خدا راسته
      بعد ازدواج و بعد بچه دار شدن برکت میده
      بهش توکل کن و قدر داشته هاتو بدون و از همونا لذت ببر

  53. سلام
    خیلی خسته شدم از زندگیم همش دعوا همش دلخور ی شوهر عصبی که حتی اگه یکم عصبانی باشم یکم صدام بالا بره دست بزن پیدا میکنه من ازین کار متنفرم کاراش عصبیم میکنه ولی اگه بخوام اعتراض کنم سریع عصبانی میشه همین باعث شده منم عصبی بشم پرخاشگر بشم و کارایی رو انجام بدم که توی شخصیتم نبوده وقتی میزنه منم میزنم از خودم بدم میاد ولی دیگه تحمل رفتاراشو ندارم دوسم داره میدونم ولی توی ی خونواده بد بزرگ شده از پدرش دست بزن رو یاد گرفته دیگه خسته شدم همش توی فکر جداییم کمکم کنید

  54. zahra :
    ۱۷ مرداد ۹۵

    سلام همسرم خیلی مرد خوبیه ولی بعضی وقتا که بهونه ای نداره الکی به خاطر یه چیز خیلی کوچیک قهر میکنه و قر میزنه
    حالا هم چند روزی هست که با داداشم دعواش شده دنبال بهونه میگرده که یه مشکلی واسه من درست کنه میگه تو بهم دروغ گفتی حالا من نمیدونم که باید چه رفتاری داشته باشم
    بهم میگه نیا خونه خودمون
    باید جدا بشیم و از این حرفایی که آدم و دغ میده یکی بهم بگه من باید چیکار کنم تاریه یه بچه ۴ ساله هم داریم
    خیلی هم با هم خوبیم ولی نمیدونم چرا اینکارا را می کنه

    • M :
      ۲۳ مرداد ۹۵

      سلام من یه بار پیام گذاشتم اما پیامم نیومد اینجا پیاممو میذارم
      من ۲۳ سالمه و به تازگی مادر شدم و فرزندم ۳ ماهشه… و ۳ سال هست که با شوهرم ازدواج کردم و قبلش از اردیبهشت ۹۱ تا مهرماه ۹۱ به صورت تلفنی دو تا دیدار کوتاه و بعد از مهرماه که من به دانشگاه برگشتم دوستی صمیمی با همسرم داشتم یعنی چیزی حدود ۴ سال هست که من با همسرم آشنا شدم.. اینقد دلم پره اینقدر حرفهای نگفته دارم که دلم میخاد تک تکشو به وضوح بگم بدون احساس ترس یا خجالت..فکر کنم لیست مشکلات من طولانی ترین و بلندترین متنی بشه که تو سنگ صبور هست… از مشکلات خانوادگیم در دوران کودکیم و نوجوانیم و بعد مشکلاتی که الان تو دوران جوانیم دارم…من از کودکی تو خانواده ای به ظاهر تحصیلکرده و فرهنگی بزرگ شدم اما با موجی از عقده ها.. عقده های پدر و سادگی مادرم.. پدر و مادرم هر دو فرهنگی بودن ولی از دو خانواده کاملا متفاوت.. مادرم از خانواده ای تحصیل کرده و پدرم از خانواده ای چند زنه و با عقده های فراوان کودکی و خاطرات تلخ از ناسازگاری های مادر بدجنسش و پدر بی عاطفه.. بزرگ شدن پدر تو همچین خانواده ای که بوی محبت پدری رو نچشیده بود و همچنین مادری با عقده ها و تنش های روانیش که ۳ تا فرزند مث خودش بیمار گونه تربیت کرده بود..‌ پدرم آدم حساس و زودرنجی بود و تو فقر بزرگ شده بود اما مادرم تو خانواده مرفه.. اختلافاتشون از جایی شروع میشه که پدرم دو خواهر و بچه هاشو و مادربزرگم رو به زنش و دو تا دخترش ترجیح میداد و مادرم هم نمیتونه این تبعیض و دخالت اونها رو تحمل کنه و وضع روز بروز بدتر میشد… طوری بود که پدرم میخواست اونها در رفاه کامل باشن و منو خواهر رو با پوشاک نامناسب میبرد پیش اونا تا ما از اونا پایین تر باشیم و عقده اونارو ارضا میکرد حتی پول مادرم که از راه معلمی درمیاورد ازش گرفته بود و برای اونا خرج میکرد و در عوض اونا نه تنها تشکر و قدر دانی نمیکردن بلکه هنوز حس عقده و حسادتشون ارضا نمیشد و باز هم آتش به. زندگی ما مینداختن و پدرم بازیچه ای شده بود دست اونها و ما با تمام بی گناهی.. تاوان حسادت اونارو پس میدادیم… کم کم مادرم تونست پولش رو از بابام بگیره تا وضع مارو سامان بده و ازون ببعد هرچند وضع رفاهی ما بهتر شد اما باز اختلاف ها دعوا شدید تر.. پدر من یه بیمار روانی بود.. تنبیه های بدنی و کتک زدن هایی که وقتی عصبانی میشد نمیفهمید داره چیکار میکنه .. از پرت کردن من از بالای سرش تا سوزاندن پای مادرم با کتری آب جوش… این وسط بچه ها خواهرش مادرش و خواهراش طوری توجیه ش میکردن که ما حقمونه .. حق یه بچه ۷-۸ ساله!!! هر موقه به دیدن اونا میرفت و مشکلات اونارو میدید مارو کتک میزد مادرمو کتک میزد.. من و خواهر کوهی از ترس بودیم.. رفتنمون به خونه پدربزرگ مادریم خاله هام و کلا اقوام مادریم مساوی بود با کتک های بدنی و کتک زدن منو خواهرم و مادرم و ترس و تهدید های پدرم.. با این وجود مادرم صبوری کرد و هیچ موقع مارو ترک نکرد.. بیماری روحی روانی پدرم تنها به اینها ختم نمیشد.. جدا از خرج نکردناش.. عصبانیتاش زدناش و همه اینها.. انحراف جنسی داشت.. رابطه با دوستای ناباب اونو به سمتی کشوند که حتی مشروب خواری میکرد و زن و دختر میاورد خونه.. البته به صورت پنهانی اما مادرم متوجه میشد ولی به روی خودش نمیاورد.. ذره ای آرامش منو خواهرم.. سلامتی ما براش مهم نبود..با وجود تمام مشکلاتی که داشتیم من همیشه درسخون بودم و شاگرد ممتاز مدرسه… این باعث میشد حسادت اونا بیشتر شه.. و همیشه موقع برگزاری امتحانات ما یه مشغولیت ذهنی ایجاد میکرد تا نمرات خوبی پیدا نکنیم.. یادمه سوم راهنمایی بودم و وقتی امتحانات پایان سال بود و همچنین آزمون ورودی مدرسه نمونه.. یه شب که تا صبح مشغول درس خوندن بودم دیدم بیدار شد و اومد پیش من و گفت میخام یه کاری کنم مثل توپ صدا کنه.. و بعد از چند ماه با خبر شدیم که زن جوان مطلقه ای رو صیغه کرده… و این خبر چنان بین همکاران مدارس شهر کوچک ما پیچید و من تنها ۱۵ سال داشتم و این خبر اینقدر ناگوار بود که منو خواهرم به شدت دچار افسردگی شدیم.. با اینحال مادرم سعی کرد با دور کردن ما از خونه و گردوندن ما و روحیه خودش تا حدودی ذهن مارو ازین قضیه دور کنه و این بیمحلی مادرم بیشتر حرص پدرمو درمیاورد.. به هر حال ما با کوهی از مشکلات خانوادگی‌ بزرگ شدیم و دروغ های شاخداری که پدرم پراکنده میکرد…و این باعث شده بود من و خواهرم عصبی زودرنج باربیایم..بعد از سه سال.. ینی سال کنکور من بابام زنشو طلاق داد و حدود ۲۰ میلیون پول مهره زنه رو پرداخت کرد و مثلا قول داد که آدم خوبی بشه… من سال ۹۰ تو رشته ریاضی کنکور دادم و رتبه م بد نشد و تونستم شهری نزدیک شهر خودمون دانشگاه دولتی قبول شم.. من دختر درسخونی بودم که در طول عمرم تاحالا با هیچ پسر غریبه ای از نزدیک صحبت صمیمانه نداشتم و کاملا به قول معروف پاستوریزه.. حالا وارد یه شهر دیگه شده بودم بزرگتر از شهر محل زندگیم وارد محیط مختلط دانشگاه و محیط مستقل خوابگاه با آدمای جورواجور.. انگار وارد یه دنیای دیگه ای شده بودم .. پر از انرژی پر از ریسک پر از شیطونی های دوره نوجوانی.. یک ترم از دانشگاهم گذشته بود که عضو فیس بوک شدم و در اونجا گروهی مختلط بود که با همسرم برای اولین بار آشنا شدم.. مدیرعامل شرکتی تو همین شهر بود و ابتدا به صورت چت و دو بار هم دیدار کوتاهی باهاش داشتم .. ۶ سال ازم بزرگتر بود.. اونموقع من شور حال عجیبی داشتم و دنبال کسی میگشتم که این انرژی کنارش چندین و چند برابر بشه اما از جایی که از ظاهرم اصلا نمیشد قضاوتم کرد هیچ پسری تو دانشگاه جرات نزدیک شدن بهم رو نداشت یا شاید هنوز همکلاسی هام تو فاز نوجوانی بودن و من میخواستم سریع تر جفت خودمو پیدا کنم.. اونموقع که با همسرم آشنا شدم به شدت منو شیفته حرفای پخته ش کرد.. اصلا انگار کسی بود که از قبل میشناختمش.. کنارش آرامش داشتم و فقط میخواستم بهش برسم و تمام من بشه.. اونموقع شوهرم تازه از رابطه قدیمی. شکست خورده بود و به جورایی افسرده بود و به قول خودش که اونموقه ها بهم میگفت من بهش آرامش میدم.. من اصولا دختر پای بندی هستم به همین خاطر مادرمو در جریان رابطه م گذاشتم و حتی برای دیدنش خیلی سخت قبول کردم که ببینمش و میگفتم من از الان به همسر آینده م وفا دار هستم و شاید اون راضی نباشه که من با کسی رابطه یا دیداری داشته باشم.. خلاصه مادر من پدرمو در جریان گذاشته بود و پدرم عصبانی شده بود و فکرهای ناحوری کرده بود و من مجبور شدم با‌ اون بهم بزنم .. و بعد تعطیلات تابستانی شروع شد و من به شهر خودم برگشتم.. اما نمیتونستم از فکرش بیام بیرون.. فکر میکردم اون تنها کسیه که میتونه تمام آزردگی های منو جبران کنه.. و در عوض شوهر من اون زمان درگیر پر کردن خاطرات بدش بعد از جدا شدن از عشق قبلیش بود و سعی میکرد تا جایی که میتونه با ارتباط برقرار کردن با آدم های جور واجور خلا خودشو پر کنه.. البته من از این قضیه خبر نداشتم … و من که سعی در فراوش کردنش داشتم اون به من پیام میداد و من هر ثانیه بوی عطری رو که دفعه اول به خودش زده بود توی هوا استشمام میکردم و مست عشقش میشدم.. اون سال تابستون عشق اون باعث شد به شدت وزن کم کنم و حدود ۵ کیلو‌کم کرده بودم و با وجود استخونی بودنم به شدت لاغر دیده میشدم.. من اون موقه از طریق فیس بوک با پسری چت میکردم که بعد ها فهمیدم همسایه روبروی خونه ماست و حیاط خونه ما چسپیده بود به پشت خونه اونا… من تو اون ارتباطم باهاش خیلی صمیمی شدم اما هیچ موقع احساسی بهش نداشتم .. فقط جنبه درد و دل داشت.. اون هم به تازگی با دوس دخترش بهم زده بود و هردو حال همو درک میکردبم.. اما من پره از عشق بودم‌ ..اون ولی کم کم به من علاقه مند شد و خواست که باهاش باشم.. اما وقتی ازم خواست که من دوباره درگیر عشق ب(شوهرم) شده بودم.. و یه مدت بود که ارتباطم باهش دوباره از طریق چت و تماس تلفنی برقرار شده بوذ.. مهر ماه که اومد دوباره برگشتم به شهر محل تحصیلم.. اونجا ارتباط صمیمی من با همسرم شروع شد.. باهم بیرون میرفتیم کافی شاپ و گاهی رستوران و شرکت محل کارش.. اما صمیمیت ما هنوز به تماس بدنی نرسیده بود.. که شوهرم یه روز بهم گفت باید باهات حرف بزنم و اونجا خیلی ناراحت و سر بزیر بهم گفت که من لیاقتت رو ندارم و من آدم پاک و درستی نیستم و قبل تو با کس دیگری ارتباط داشتم.. اما به من فقط گفت ارتباط در حد بوسه و بغل.. من که مست عشقش بودم حتی لحظه دوری ازش دیوونم میکرد بدون فکر به این مسئله گفتم گذشته تو برای من اصلا مهم نیس و من فقط خودتو میخوام.. و گفتم میبخشمش و ارتباطم رو باهاش ادامه دادم.. بعد یه ماهی بهانه گیر شد که من به آرامش دادن تو نیاز دارم به آغوشت نیاز دارم تا بتونم مشکلاتمو حل کنم.. ولی من که همچنان پای بند بودم سرسختی میکردم ولی اون با فشار به من ترس جدا شدن ازش منو تحت فشار میذاشت.. و من قبول کردم که رابطه ما در حد آغوش باشه نه بیشتر.. اما امان از احساسات افسار گسیخته.. هرچی ارتباط ما بیشتر و نزدیک تر میشد فشار من به اون برای ازدواج بیشتر.. تا این که بلاخره بهمن ماه ما عقد کردیم و با این حال من نذاشتم رابطه ما توی دوستی به جاهای باریک برسه.. بعد از ازدواج دوران پستی و بلندی های ما شروع شد.. چون قرار بود خلق و خوی همو کشف کنیم.. من زودرنج عصبی بودم و زود صدام میرفت بالا و همسرم آدمی بود که فقط خودشو قبول داشت و چون من زودتر از اون صدام بالا میرفت همیشه تو هر بحثی من مقصر بودم و اون آدم مغروری بود و اصلا زیر بار نمیرفت.. خلاصه با وجود همه اختلاف ها ما یک سال رو سر کردیم و شروع ترم جدید دانشگاه بود که تصمیم گرفتم برم خوابگاه ولی اونجا اصلا طاقت دوری از همسرمو نداشتم به همین خاطر بیشتر خونه خانواده همسرم بودم.. اولش خوب بود اما کم کم انگار توقعات مادر شوهرم. زیاد و زیاد تر میشد.‌ انتظار داشت مثل کلفت خونه اونا کار کنم.. اگر هم یه بار دست به چیزی میزدم خدا نکرده اون چیز بعدا خراب میشد تقصیر من می افتاد.. رفتارای بچگانه مادرشوهرم که زنی پیر و بیسواد بود روز بروز‌بیشتر و بدتر مبشد ولی با این حال من هیچ موقع با بی حرمتی و بی احترامی جوابشو ندادم.. و این باعث میشد همسرم جانبداری منو بکنه.. یک سال و نیم که گذشت مادرم جهیزیه منو آماده کرد ولی هنوز خونه و جهیزیه طرف شوهرم آماده نبود.. قرار بود ما طبقه بالا خونه پدرشوهرم زندگی کنیم که این طبقه فقط سقف داشت و دیوارای خارجیش.. بدون هیچ چیز دیگه ای.. ینی ما مجبور بودیم خودمون خونه رو با خرج‌خودمون بسازیم، من هم خورد خورد و ذره ذره پول جمع میکردیم و خونه رو میساختیم.. با وجود این که پول ساخت خونه رو ما میدادیم و خودمون خرج میکردیم ولی دخالت اونا همیشه بود و نمیذاشتن ما خونه رو باب میل خودمون‌بسازیم.. تمامی مشکلاتی که گفتم با وجود همسرم برام قابل تحمل بود‌… اما تردید من به همسرم از جایی شروع شد که ردپای معشوقه های قبلی همسرم تو گذشته همسرم برای من پیدا شد.. من گفته بودم گذشته ش برام مهم نیس اما همچنان کنجکاو بودم که این گذشته رو کشف کنم.. خود همسرم فقط راجع به یکی گفته بود و اون هم به این خاطر که دست اون زن برای همسرم رو شده بود و فهمیده بود حین رابطه با شوهرم با چند نفر دیگه رابطه جنسی داشته و این براش خیلی سنگین بوده و منجر به شکست عاطفی شده.. ولی به مرور من هم در گذشته اون چیزهایی رو کشف کردم که خیلی خیلی برای من سنگین بود.. روزی توی یکی از ایمیل های همسرم با معشوقه سابقش ص(معشوقه ای که قبل از آخرین شکست عشقیش داشت) قبل از ازدواج با من فرستاده‌ بود به کلمه بی بی چک برخوردم… ناگهان آب یخی به سر و تن من ریختن و من چند روز از خود بی خود شدم تا این که همسرم متوجه حالم شد و مجبور شدم اصل قضیه‌ رو از زبان خودش بشنوم.. و اون با شرمندگی تمام به من قول داد که هیچ رابطه جنسی کاملی نبوذه و فقط سطحی بوده.. ولی همینم منو دیوونه کرد .. به همسرم قول دادم ببخشمش فراموش کنم اما اون با من صادق نبود و من چیزهایی روز بروز از گذشته اون کشف میکردم که اون در اول آشنایی مون راجع به شکست عشقیش گفته بود و همین عدم صداقتش حساسیت منو روز بروز بیشتر میکرد و ازونجایی که من به صداقت شوهرم شک داشتم تلاش میکردم اصل قضیه رو خودم کشف کنم.. سالها به همین منوال گذشتن و من از متن چت ها و پیام های شوهرم متوجه وجود تعداد خیلی زیادی دختر چه مجازی و چه دوستی واقعی شدم که این دوستی ها با دو نفر به نام ص و ب خیلی صمیمی بود و در حد رابطه جنسی ناقص.. سایه این چند نفر سالهاست که تو زندگی منه و منو دیوونه کرده و آرامش رو از من گرفته.. من میتونستم اونارو از ذهنم پاک کنم به شرطی که به این باور میرسیدم من برای همسرم خیلی فرق دارم با اونایی که یه روزی معشوقه ش بوذن و حالا فراموششون کرده.. اما چیزی که داره نابودم میکنه اینه که دقیقا همون چیزایی که به اونا گفته و همون کارایی که با اونا کرده رو با من کرد.. و البته همون پایبندی من نذاشت اجازه بدم با منم همون روابط جنسیو برقرار کنه اما اگه همین پایبندی از طرف من نبود هیچ تفاوتی از جانب همسرم نسبت به اونا و من وجود نداشت و این که شاید منم میشدم مثل اونا و اگه اصرار من در لزدواج نبود منم حالا یکی مثل اونا بودم.. دارم ذره ذره با این فکر نابود میشم.. هرچند من نسبت به اونا از هر لحاظی چه قیافه چه تحصیلات و چه سطح فرهنگی و.. بالا تر بودم … اما این کشش از جانب همسرم وجود نداره که فکر کنم من از اونا سرترم و عشقش به من یه عشق حقیفیه.. و از جایی که من اولین و آخرین کس زندگیم شوهرم بوده و واقعا عاشق بودم و وقتی میبینم این حس در اون واقعی نبوده و عشق من مث عشق معشوقه های قبلیش بوده عشقش داره برام بی ارزش میشه و حال و روز من شده ای کاش هایی که هیچ سودی نداره…البته از موقعی که همسرم وارد عشق من شده پایبند بوذه و خطا نکرده اما این پایبندی در مدت عشق به معشوقه های سابقش هم بوده و برای من کافی نیس.. چند روز پیش فیلم هایی از ص یکی از این دختر ها پیدا کردم تو کامپیوتر شوهرم که به خونه اون دختر رفته بود و همچنین کلی فیلم های سوپر و پورن که این شدت نیاز های جنسی شوهرم رو در اون دوران نشون میده ولی حالا مخصوصا در دوران حاملگیم و بعد زایمانم هیچ یا به ندرت اونم از جانب من رابطه جنسی داریم.. نمیدونم چرا احساس میکنم در اوج جوونی و زیباییم از من سیر شدع و نمیتونم این بی محلی هاشو تخمل کنم خصوصا که تو رابطه های قبلیش حرفاش به اون معشوقه هاش یادم میاد که حرف از سینه های کوچکشون میزدن و من از خودم متنفر میشک.. و از اون بیشتر.. مخصوصا حالا که با شیردهی ..
      خاطرات کودکیم و مشکلاتی که تا الان ادامه داره تو خانواده خودم و مسائل گذشته شوهرم و حالا بعد از زایمان تجربه زایمان طبیعی و افسردگی بعدش همه این مسائل داره رو هم جمع میشه و منو داره به جنون میکشه طوری که در مقابل نق زدن های فرزندم تحمل ندارم و مدام سر این طفل معصوم داد میزنم..نمیدونم یه آدم مگه چقدر تحمل داره!! من از خاطرات دوستیم با شوهرم همیشه خوشحال میشدم و یادآوریش برام لذت بخش بود و هیچ حس گناه و عذاب وجدانی نداشتم چون همه از سر عشق بود و اون تنها کسی بود که بعدها هم همسرم شد اما حالا که فهمیدم شوهرم اون خاطراتو با کسای دیگه هم داشته ازشون متنفر شدم و تنفرم از شوهرم بیشتر… و حالم چند روزه به شدت خرابه.. و اصلا نمیتونم این حرفا رو به کسی بگم حتی به مشاور یا روانشناس… چون نمیتونم رو در رو با کسی حرف بزنم.. اینجا هم فقط خواستم مثل بقیه درد و دل کنم.. امیدوارم حوصله کسیو سر نبرده باشم

      • م :
        ۲۷ مرداد ۹۵

        سلام عزیزم, امشب بدجوری دلم گرفته بود , متنی رو که نوشتید خوندم, آرزو می کنم هر چه زودتر حالتون بهتر بشه و این دوره بحرانی رو پشت سر بگذارید. حقیقت اینه که توی این دنیا همه مشکل دارن و این مشکلات که متفاوته ,داشتن بچه ی نعمته حتی با وجود همه زحمتهایی که بچه بزرگ کردن داره, امیدوارم این فرشته کوچک به شما آرامش بده.

      • م :
        ۲۸ مرداد ۹۵

        خانم م عزیز من مطالبتون رو خوندم و خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. شما روزگار سختی رو پشت سر گذاشتید. ولی حالا اون ردزها گذشته و شما همسر خوب و فرزند دلبنذی دلرید اجازه ندید اشتباهات گذشته پدرتون و همسرتون زندگی الان شما رو خراب کنه. به نظر من اختیار زندگیتونو دوباره دست بگیرید. هملن طور که علیرغم سختیها درس خوندید و در دانشگاه موفق شدین. الان هم بهتره گذشته تلخ تون رو کنار بذارید و حالا که میدونید همسرتون از زمان ازدواج به شما وفادار بوده اشتباهات گذشته شو ببخشید و سعی کنید با محبت و زندگی درست، وابستگی‌هاتون رو بهم بیشتر کنید

      • مهتاب :
        ۲۸ مرداد ۹۵

        عزيزم من كاملا حالت رو درك ميكنم
        اما شما ابتدا اشتباه بزرگي كردي كه با وجود اينكه به همسرت گفتي كه گذشتش برات مهم نيست اما كنجكاوي كردي و اينكه شايد اون ابتدا بعضي حقيقت هارو نگفته اما اين بخاطر علاقش به تو بوده و اينكه نميخواسته تورو از دست بده. زيبا ترين باغچه هارو هم كه بيل بزني يكي دوتا كرم توش پيدا ميكني.
        ضمنا احتمالا شما كمي افسردگي بعد زايمان داري و با كنكاش در گذشته همسرت روز به روز داري خود آزاري ميكني. در حاليكه ميگي اون خطايي بعد از ازدواج نكرده.
        اما شديدا بهت هشدار ميدم گير دادن هاي الكي و بدبيني قاتل رابطه هست و باعث ميشه تنفر جاي عشق رو بگيره. همسرت رو از خونه فراري ميكنه تا جايي كه به ترك زندگي منجر ميشه. اينو ميگم كه برعكسش براي خودم اتفاق افتاده با اين تفاوت كه من به جز همسرم قبل و بعد ازدواج با هيچ مردي حرف دوستانه هم نزدم چه برسه به ….
        اما يه نكته ديگه هم بهت ميگم كه خيلي مهمه آزما وقتي ببينن يكي خيلي درگيرشونه و ميترسه از دست بدشون هوا برشون ميداره كه خيلي تحفه هستند حتي اگر همسرت اينقدر ترس از دست دادن تورو داشت تو هوا برت ميداشت پس در عين اينكه عاشقانه دوسشون داريم بايد براي نگه داشتنشون اين دوست داشتن و اضطراب هارو خيلي آشكار نكنيم تا دلشونو نزنه و بهشون اعتماد به نفس كاذب نده.
        اميدوارم زودتر به آرامش برسي.

      • حميد :
        ۲۳ شهریور ۹۵

        من متن شما رو خوندم ، شما همون موقعي كه همسرتان از ارتباطاتي قبلي خودش مطالبي رو بهتون گفته بود ، بايد تصميم مي گرفتي كه رابطه خاتمه پيدا كنه ، اما حالا كه قبول كردي، و اگر مطمئن هستي كه به شما بعد از ازدواج خيانتي نكرده ، و فقط در سطح همون دورهمي و بزم يا مثلا چت بوده ، به زندگيت ادامه بده ، و بيشتر انرژي براي فرزند و همسرت بزار، جدا شدن اين روزا با يك فرزند ، قطعا شرايط سختي تري را برات بوجود مياره ،‌

      • مهران :
        ۲۹ شهریور ۹۵

        چقدر زیاده. چجوری نوشتی اوهه

      • مهناز :
        ۰۳ مهر ۹۵

        عزیزم شاید اون دوران شوهرت تمام حرفا و کارایی که واسه اونا کزده واسه شمام کرده شاید فکر میکزده شما هم مثله اونایی ولی وقتی دیده ارزشت بیشتر از ایناس باهات ازدواج کرده و الان شدی مامان بچش
        بهت خیانتم نکرده گذشته ی هر کس متعلق به خودشه
        در ضمن اعتراف به گناه پیشه بنده ی خدا یه گناه بزرگه اون پیش خدای خودش توبه کرده نیازی نیست به شمام در موردش توضیح بده
        شما هم یشتر ازین کندو کاش نکن
        درضمن منم الان پسرم۱۷ماهشه تو بارداریمو بعد زایمانم رابطمون خیلی کم شده بود البته الان یکم بهترش کردم
        اما مردا تا بچه دار میشن فکر میکنن پیر شدنو این چیزا ازشون گذشته

      • س :
        ۲۹ مهر ۹۵

        سلام دوست عزيز پيام تون رو خوندم قطعا شما به دليل ضربات روحي شديدي كه در كودكي از پدرتون خورده روحيه بسيار حساسي رو پيدا كرديد. ولي به نظر من اگه شما بتونيد گذشته همسرتون رو فراموش كنيد خيلي خوب ميشه اصلا كار نشدني نيست من فكر ميكنم كه شما واقعا كار اشتباهي كرديد كه بعد از ازدواج توي گذشته همسرتون كنكاش كرديد اگه شما انقد براتون مهم بود بايد قبل از ازدواج اين كارو ميكرديد. كاري كه شما الان داريد با خودتون و بچه تون انجام اصلا خوب نيست و بعدا چنان دچار پشيماني ميشيد كه فايده اي نداره. ببينيد كنكاش توي گذشته چه خودتون چه همسرتون مثل اين ميمونه كه آبي روي زمين ريخته و شما و يا همسرتون به هيچ عنوان نميتونيد جمعش كنيد و كاري جز پاك كردن اون از دستتون بر نمي آد. بنظرمن همين كه همسرتون الان با شما صادق هستن و كارهاي گذشته شون رو انجام نميدن و به شما پايبند و متعهد هستن بسيار عالي و شما اين رو نقطه عطفي بدونيد و زندگي تون رو به ووال عادي برگردونيد و بذاريد هم خودتون هم فرزندتون و هم همسرتون از زندگي لذت ببريد. كودكي بچه تون رو با توهمات و خيال بافي ها تون خواب نكنيد بعدا واقعا كاري از دست تون بر نمياد. ببينيد من دقيقا حال شما رو داشتم تو دوران نامزديم و دقيقا همين كارهايي كه شما ميكرديد رو انجام ميدادم و كل دوره ي نامزديم رو از دست دادم و فقط دنبال كنكاش و مشاجره بودم ولي خداشاهده به آن به خودم اومدم و فقط يكبار گفتم ولش كن بابا دقيقا همين جمله و از اون به بعد اصلا كنكاش كه نميكنم هيچ بلكه به كاراي خودم ميخندم. در آخر بگم شما الان دچار افسردگي بعد از زايمان شديد. متاسفانه توي ايران بعضي از آقايون اصلا در مورد خانم هاش و حالات شون مطالعه نميكنن و دنبال اين نيستن كه خانم هاشون رو بفهمن و شرايط شون رو درك كنن و اين موضوع خيلي ناراحت كننده است. اگر همسرتون بتونن شما رو درك كنن و بفهمن ٩٩٪‏مسائل شما و دلخوري هاتون درست ميشه. ببخشيد خيلي حرف زدم اميدوارم تونسته باشم كمكي كرده باشم. ????

  55. mitra :
    ۱۵ مرداد ۹۵

    سلام . من وقتی ۴ سالم بود مامان و بابام جدا شدن . بابام آدم خیلی خوبی بود . تا وقتی ۱۷ سالم شد آدم خیلی مهربونی بود و هر کاری برای من میکرد اما یهویی نمیدونم چش شد که بدون اطلاع من ازدواج کرد . من یه روز بعدش فهمیدم بابام دیروز ازدواج کرده . از وقتی ازدواج کرده خیلی بهم فشار میارن . دیگه نه بهم محبتی میکنه نه وقتی برام میذاره و نه حتی بهم پول میده . خیلی تحت فشارم . همه چیز خونه مطابق میل زنش شده و زنش هم آدم دیوونه ای هست . با همه دنیا قهره . از مهمون خوشش نمیاد و دوست نداره مهمون بیاد یا ما جایی بریم . فقط فامیل خودش اجازه دادن بیان خونه ما . من آسم دارم و بابامم میدونه اما هیچ اهمیتی نمیده و مدام توی خونه قلیون میکشه و حال من بد میشه و هر چی بهشون میگم و حتی گریه میکنم اهمیتی نمیدن . الآن خیلی بابام عوض شده . خیلی ناراحتم . زنش خیلی اذیتم میکنه . کسی میتونه کمکم کنه چیکار کنم ؟!

    • مهران :
      ۲۹ شهریور ۹۵

      مادرتون کجاست؟اگه کل دنیا رو ک هم بگردی هیچکی مادرت نمیشه.واسه آسمتون متاسفم. پدرتون ک…
      برو پیش مادرت عزیزم. میتونی خودت تصمیم بگیری ک کجا بمونی. پدرت هم کاری نمیتونه بکنه. فک کنم مادرتون ازدواج کرده ک پیش پدرتی ن؟ یا…………. زندگی خیلی بیرحمه. شاعر میگه:یکی تو پیری پر از شور و یکی تو جوونی پیره. خدا کجایی پس ها…… کجایی

    • hadis :
      ۱۷ مرداد ۹۵

      من نمیدونم چجوری نظر بذارم ..به خاطر همین منم اینجا نوشتم …من یکیو دوس داشتم ودارم اونم تقریبا همینطور ولی بعد از مدت کوتاهی سرد شد نمیدونم چرا دیگه پیام نمیده ..چیکار باید کنم؟ تو رو خدا بگید

      • پویا :
        ۱۲ شهریور ۹۵

        سلام
        آبجی گلم شما خیلی مختصر همه چیو توضیح دادی
        این که چطور آشنا شدین، چه نسبتی با هم دارین، چند سالتونه و…
        اینا فاکتورهای مهمیه که اگه نگید نمیشه راهنمایی درستی انجام داد.

  56. محبوب :
    ۰۶ مرداد ۹۵

    سلام
    من خيلي دلم كرفته انقدر دلتنكم كه نكو

    • پویا :
      ۱۲ شهریور ۹۵

      احتمالا دور و ورت مثه همیشه شلوغ نیست…
      و کسی نیست که مونس لحظه های تنهاییت باشه..لااقل اینجوری فک میکنی.
      ادم هرلحظه بخواد میتونه دنیاشو با تغییر طرز تفکرش عوض کنه

  57. mah :
    ۰۵ مرداد ۹۵

    سلام خیلی خوشحالم که با سنگ صبور اشنا شدم.
    من دختری ۲۵ ساله ای هستم ک ارشدم رو با رتبه یک از یکی از بهترین دانشگاه ها گرفتم.مادرم وقتی ۱۴ سالم بود بخاطر رفتار غیر انسانی پدرم رفت،و من پنهانی میدیدمش.البته الان بامادرم زندگی میکنم. با وجود زندگی خیلی سختی ک تو نو جوانیم داشتم و الانم تا حدودی همینطوره،تا الان تماااام سعیم کردم زندگی سالمی داشته باشم، اگرچه بنظر خیلی از آدمهای اطرافم، خودمو محدودمیکنم و مثل دخترای یدگه هل. خوشگذرانی نیستم. واقعا از اینکه چرا ادما چیزی ک وانمود میکنن نیستن خیلی عذاب میکشم، طوری که به همه مشکوک شدم و میترسم به کسی به عنوان شریک زندگی اعتماد کنم، شاید بخشیش بخاطر این باشه که پدر خوبی نداشتم و الگوی درستی از مرد خوب ندارم تو زندگیم و از شانس بد من هرکسی هم که تا حدودی وارد زندگیم شده تو زرد از اب دراومده، واقعا نمیدونم چیکار کنم و چطور بدی ها و خوبی های طرف مقابلم رو سبک سنگین کنم. وقتی کسی بهم پیشنهاد میده تمام فکرم اینه ک حرفاش دروغه و داره نقش بازی میکنه بخاطر همین کامل بهش اعتماد نمیکنم تا اینک بعد یه مدت میفهمم اشتباه نکرد و ردش میکنم. واقعا چرا اکثر مردا اینطورن؟چی تو دهنشون میگذره؟درکشون نمیکنم! ما دخترا چرا اینقدر ساده و بدبختیم؟ واقعا چرا نمیشه با صداقت و دوست داشتن واقعی بدون دروغ زندگی کرد؟
    خواهش میکنم کمکم کنید، چون خیلی دیدم به مردا منفیه و میدونم تو زندگی ب مشکل برمیخورم.

    • سما :
      ۲۰ مرداد ۹۵

      سلام عزیزم من فک میکنم شما مثل مادرتون رفتار میکنید که مردهایی مثل پدرتون وارد زندگیتون میشن قدری با سیاست تر رفتار کنید

    • پویا :
      ۱۲ شهریور ۹۵

      سلام
      مختصر اینکه چه مرد و چه زن دارای ایراداتی هستن البته این ایرادات دو جنبه داره یکی از دیدگاه عموم مردم قابل بحثه و دیگری نگاه فردی.
      اگه بهترین انسانها رو از دیدگاه عموم بیاریم با ذره بین و عینک بدبینی واکاوی کنیم یقینا درنهایت به یک جمله خواهیم رسید:”اینم تو زرد از آب درومد”
      راهکار پیشنهادی: مثبت اندیش تر باش و برای انتخاب همسر مناسب منیت رو از خودت دور کن و بپذیر که من کامل ترین نیستم اینطوری توقعی که برای خودت از مردها ساختی پایین میاد.
      به امید بهروزی شما

    • مهران :
      ۲۹ شهریور ۹۵

      همه ی مردا ک بد نیستن. زن های اینجوری هم پیدا میشه

    • Mona :
      ۱۸ اردیبهشت ۹۶

      عزيزم منم دقيقا مثل تو ام و فقط داستان زندكيم همينطوره فقط خواستم بگم منم مثل تو فكر ميكنم و همين مشكلات برام پيش اومده و فقط تو نيستي پس جاي نگراني نيست مطمئن باش كه يكي پيدا ميشه كه مجبور نيستي براي داشتنش خودتو عوض كني يا خيلي سياست بخرج بدي

  58. صبا :
    ۳۰ تیر ۹۵

    سلام من۲۴سالمه امروز خاستگاریم بودولی جوری سرکشانه صحبت کردم تا طرف رفتوپشت سرشم نگانکرداین کارو هر چندوقت یک بار مجبورم انجام بدم.۸ساله درگیر بیماری مزخرفی هستم ک ناشناخته هست و درمان قطعی ای براش کشف نشده. خونوادم ازین قضیه بی خبرن و نمیخام هم بدونن.برای همین مجبورم جلوشون طبیعی رفتار کنم.ازین که برای ازدواج بهم فشار میارن دارم دیوونه میشم اما کاری از دستم بر نمیاد. به هر دری زدم برای درمان به بن بست خورد.امروز خیلی دلم گرفته بودتوی سایتا بی هدف دنبال چیزی میگشتم که ب اینجا برخورم.دلم خیلی گرفته تاحالااینارو برای هیچ کس نگفتم هیچ کس ازاین قضیه خبر نداره.به خاطر مریضیم کارمو گذاشتم کنار.قید ادامه تحصیلو زدم.وبه هیچ وجه نمیتونم ازدواج کنم.شدم مثل مرده متحرک که هیچ هدفی نداره هیچ انگیزه ای.مدتیه پسری بهم علاقه مند شده اما من بهش قول ازدواج ندادم. اون فکر میکنه من شوخی میکنم وجدی نمیگیره وبه شدت عاشقمه.نمیخام از بیماریم چیزی بدونه.نمیدونم چی کار کنم. از خودم خستم از زندگی خستم. من یه هنرمندم بدون هنر نمیتونم زندگی کنم اما این بیماری لعنتی همه چیو ازم گرفته و منزویم کرده.۳ماهه یه درمان جدید رو شروع کردم اماهیچ فرقی نکردم با این که این درمان روی بیمارای دیگه جواب داده اما روی من که فعلا بی تاثیر بوده واین خیلی نا امیدم کرده. دیگه هیچی خوشحالم نمیکنه.خیلی خسته ام خیلی دعاکردم خیلی از خدا کمک خاستم اما انگارصدامونمیشنوه.هرروز ازش مرگ میخام این بهترین چیزیه ک میتونه بهم بده دیگه چیزی نمیخام ازش…

    • محبوب :
      ۱۹ مرداد ۹۵

      سلام عزيزم
      خيلي صبور باش من مامانم ١مريضي خيلي سخت داره درمانم اصلا نداره ١٢ساله منو خانوادم خيلي دعا كرديم مامانم خوب نشده ولي ما انرزي خيلي خوبي خدا بهمون داده و صبور شديم البته الآن خيلي سختي كشيديم تا أين حسو بيدا كرديم توام اميدوار باشو صبور
      قربونت برم!

    • پویا :
      ۱۲ شهریور ۹۵

      سلام
      اگه بیماری که ازش میگی روحی و روانیه به نظر من بهتره که باهاش درمیون بزاری مطمئن باش حداقل از حالت خوف و رجایی که داری بیرون میای و شک نکن اگه واقعا دوستت داشته باشه کمکت میکنه باهم درمانش کنید.
      یاعلی

    • مهران :
      ۲۹ شهریور ۹۵

      انگار پسره واستون خاصه وگرنه مطرحش نمیکردین. بهش درباره بیماریت بگو. اگه بازم میخوادت باهاش ازدواج کن
      مطمءن باش باهاش بهت خوش میگذره اگه دوسش داری.

  59. آهو :
    ۳۰ تیر ۹۵

    با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما
    من متولد اردیبهشت ۱۳۷۱ هستم و شخص مورد علاقه ام متولذ دی ماه۱۳۷۳
    یه چند ماهی هست که باهم آشنا شدیم اون مهندسه و شهرکرد درس میخونه و تهران زندگی میکنه البته شهرکردی هستش
    از اول تیر ماه تهران رفت و به خاطر شرایط کاریش نمیتونست با من زیاد در ارتباط باشه
    من هم تا بش نزنگم تا اس ندم بهم اس یا زنگ نمیزنه
    هر وقتم بش چیزی میگم . میگه خب کار دارم نمیتونم
    احساس میکنم علاقش بهم کم شده و دوستم نداره
    واقعا من خیلی دوسش داره از ته دلم… به خاطر دوری و همین کاراش افسرده شدم و همش فکر میکنم..
    چیکار کنم.؟

  60. محبوب :
    ۲۴ تیر ۹۵

    دلم خيلي كرفته كاش،برميكشتي

  61. مهلا :
    ۰۶ تیر ۹۵

    سلام شمارو بخدا کمکم کنید دارم دیوونه میشم

    • بی نشون :
      ۰۵ مرداد ۹۵

      سلام ببخشید من نميدونستم چطور بايد درد دلمو ميذاشتم برا همین اینجا نوشتم
      من دختری ۲۲ساله هستم ک سختیای زیادی کشیدم شاید غیر قابل باور باشه پدرم ی آدم ظالمه ک از وقتی بزرگ شدم حق یک متر بیرون رفتنم نداره حق درس خوندن ک کمترین حق ی آدمه اینا ک هییج ولی ب نظرم اون اصلا بویی از انسانیت نبرده حتی از گفتنش شرم دارم کسی ب دختر خودش تجاوز کنه انسانه؟
      ب خدا خسته شدم حتی ی لحظه هم آرامش ندارم تو خونه میترسم همش
      شما جای من بودین چکار میکردین ب خدا خستم خیلییی نگید ازدواج کن ک اجازه اونکارم نداد…

      • مهران :
        ۲۹ شهریور ۹۵

        حق شکایت کردن رو ک داری

        • بی نشون :
          ۱۰ مهر ۹۵

          دوست من اگر ب این آسانیها بود ک حرفی نبود از نظر شما آدمی ک سه تا ماشین زیر پاشه خیلی معذرت میخوام بیست صدبرابر سنش روابط نامشروع داشته ی خانواده داره عین گرگ ک نمیشه نفس کشید مادری ک بخاطر اذیتای اون مریضه و روزی ی مشت قرص میخوره بازم بگم؟!!!!
          اینروزا برا ظالما خوش میگذره و برا مظلوما….
          فقط خدا باید معجزه کند….

        • دوست من لحظه ای تامل
          همیشه شنیده ایم ک میگویند کودکان بد سرپرست…
          آدم هایی ک ب ظاهر اسم پدر و مادر را یدک میکشند بهزیستی یا نمیدانم کدامین موسسه آنها را نجات میدهند اما چند درصدشان…
          کاش یکی هم باشد از جوانانی بگویند ک آدمهای در ظاهر انسان پدر و یا مادر حیوان صفت دارند…
          بهتان بر نخورد ک میگویم حیوان صفت نظر من را بخواهید میگویم از حیوان کمتر ک ب والله قسم کمترن…
          کاش موسسه ای بود ک دختران جوان را از دست پدرانی وحشی نجات میداد آخر میدانی چیست اینجا اییران است چطور یک دختر ۲۲ساله میتواند برود ب بقیه بگوید پدرش متجاوز است نمیشود ب این راحتی ها نیست ینی اصلا نمیشود…
          پدری ک حتی شاید یک دهم ردآمدش را خرج بچه هایش کند وبقيه اش هم نگویم بهتر است…
          پدری ک چون پولدار است چندتا اسل..دارد و تهدید کند صدایتان در بیاید میکشمتان…
          بگذار بگویم اینها دردهای جامعه ی ماست…
          میدانم خیلی وحشتناک تر از اینها هم وجود دارد…
          کاش موسسه ای باشد میدانم نیست کاش تاسیس شود
          اسمش را بگذارند کمک ب جوانانی ک…..
          خدا را چ دید شاید خودم روزی در جایگاهی قرار گرفتم ک توانستم چنین موسسه ای را تاسیس کنم…
          مدیر جان اگر خواستی ثبت کن شاید روزی اتفاقی کسی اینجا را خواند و کاری کرد برای این قشر جامعه
          وشاید نخواهی ثبت کنی شبیه بقیه ی آدم ها ک بیتفاوت میگذرند… اما بعید میدام حتما ثبت میکنی
          سپاس فراوان

    • محبوب :
      ۰۹ مرداد ۹۵

      سلام عزيزم
      جي شده؟توكلت به خدا باشه اينجا كه مياي ميبيني همه مشكل دارند و دارن با أين مشكلات با شادي زندكي ميكنن ميفهمي جقدر بايد محكم باشي و نااميد نشي

  62. سارا :
    ۰۶ تیر ۹۵

    سلام دوستان داستان زندگی من خیلی پیچیده انقدری ک خودم نمیفهمم داره چ بلایی سر خودمو و زندگیم میاد ی پدر و مادر پولدار دارم ک از هم جدا شدن ولی من ول کردن ب امان خدا و پیش خانواده پدری بزرگ شدم ب اسرار خانواده تو ۲۰ سالگی ازدواج کردم و ۸ ماه بعد اختلاف پیدا کردم و تا الان هم درگیر طلاقم دیگه ار زندگی خسته شدم کلافه ام فقط ی انگسزه واس زندگی دارم اونم پسری ک ۱ سال باهم اشنا شدیم و قصد ازدواج داریم همیشه و همه جا باهام تنهام نمیذاره شاید یکم عصبی باشه ولی خیلی دوسمداره و خانوادم باهاش مخالفن نمیدونم چیکار کنم

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      به امید اون داری جدا میشی؟
      سختتتتتتتتت در اشتباهی!

  63. فرزاد :
    ۰۴ تیر ۹۵

    سلام خوبین خسته نباشین…من فرزاد هستم ۲۱ سالمه خداروشکر از لحاظ ظاهری بد نیستم اخلاقم هم جوری اطرافیان میگن اخلاق بدی نیست ولی نمیدونم چرا تا الان با ی دختر هم ارتباط عاطفی نداشتم یعنی همیشه تنها بودم حتی تا به حال با ی جنس مخالف بیرون در حد ی بستنی هم نرفتم دیگه اگه خدا بخاد این ترم هم ترم اخر دانشگاه هستم توی دوره دانسجویی هم حتی با کسی نتونستم ارتباط برقرار کنم مثلا وارد دانشگاه که میشیم همه همراهیا من میرن پیش مخاطبشون حال احوالی میکنن منم تنها مث درختی وسط بیابون خخخخ میرم سرکلاس میام خونه خلاف سنگینم ورزشه ی وقتایی میگم شاید این روزا که ارزشها عوض شده ادمای نامناسب اجتماعی با ارزش تر شدن…خلاصه حقیقت امر واقعا بعضی وقتا دلم خیلی میگیره…

    • sogand :
      ۱۰ تیر ۹۵

      سلام .خب چرا تا حالا به ی دختر پیشنهاد ندادی منم تا حالا با جنس مخالف نبودم یعنی سعی نکردم سمتشون برم

    • یاسمن :
      ۲۱ تیر ۹۵

      سلام
      اتفاقا خیلی خوبه خودتو نگه داشتی
      جا داره بگم دمت گرررررررم داداش
      خوش ب حال همسر ایندت
      موفق باشی

    • محبوب :
      ۲۵ تیر ۹۵

      سلام من خودم علاقه مند بودم الآن كه شكست خورد و اون رفته خيليم خوب بود خيلي أم دوستش داشتم و اونم دوسم داشت ولي هميشه ميكم كاش اصلا أين رابطه ها به وجود نيومده بود

    • مهران :
      ۲۹ شهریور ۹۵

      منم با دختری نبودم ولی من ۱۷سالمه و هنوز دانشگاه نرفتم. تو دیگه چرا. اینجوری ک تو میگی دوست داری با یکی دوست بشی. خوب ب یکی پیشنهاد بده دیگه.

  64. مهسا :
    ۰۴ تیر ۹۵

    سلام خسته نباشید میخواستم من و راهنمایی کنین من یه دختر ۴ ساله دارم که به بقیه وابسته میشه منم دوس ندارم اینجوری بشه دوس دارم فقط به من وابسته بشه چیکار کنم خواهش میکنم یه راهکاری به من بگید ممنونم

  65. سلره :
    ۰۲ تیر ۹۵

    با سلام.یبار مشکلمو نوشتم نمیدونم ارسال شد یا نه اخه نتم خاموش بود.حالا باز مینویسم….
    من ساره ۲۷ ساله ک خیلی حس بدی دارم.بابام زندگیمو داغون کرد.
    سال اخر کارشناسی بودم ک گیر داد باید با پسرعموم ازدواج کنم اخه خواستگار غریبه زیاد داشتم و چون تک دختر بودم میگفت فقط فامیل.
    خلاصه ابان ۹۱ با بدبختی منو داد به پسر عموم ۲۰ روز اول خواستیم توافقی تموم کنیم همه فهمیدن قشون کشیا شروع شد و نزاشتن.اینم بگم اونم منو نمیخواست.تا یکسالو نیم بعد ک با بدبختی عقدمونو ثبت کردیم بعدم دعوا باز نزاشتن.تا پارسال که عروسی کردیم.شوهرم تو دوران عقد بهم خیانت کرد.حتی بعد عروسی.
    اینو هم بگم از لحاظ احساسی اصلا یبار بمن نگف دوست دارم یا دستمو بگیره یا بوسم کنه.اصلا.منم بعد عروسی شاید تهایت ۵ بار باش رابطه داشتم حتی از سکسش بدم میاد .
    الان ک اومدم خونه بابام باز میگن مشکل شما جزئی هستش و بخاطر ابروشون و اینکه وجهشون خراب نشه نمیزارن جدا شیم.اینم بگم ک شوهرم با من سرده از اینورم حاضر نیس مث مرد بگه ما نمیخوایم فقط ادعاش میشه.یجوری وانمود میکنه ک من نمیخوام و اون زندگیشو میخواد.
    میگه بچه میخوام.منم میگم وقتی خودم محبت ندیدم عمرا بچه دار نمیشم.هزار بارم گفتم کمبود محبت دارم.بش میگم اگ من بات رابطه برقرا نمیکنم بیا دلیلشو بپرس میگه من دلیلی نمیبینم بخوام از تو بپرسم.تورو خدا راهنماییم کنید.مرسی

  66. سهــــــــا :
    ۳۰ خرداد ۹۵

    با سلام و با آرزوی قبولی طاعات و عبادات

    دختری ۳۰ ساله هستم در یکی از شاخه ها مهندسی لیسانس گرفتم و چندین سال شاغل بودم ولی شرکتمان مشکل مالی پیدا کرد و مدتی هست که سر کار نمیرم.

    کمتر از یک ساله پدر عزیزم رو از دست دادم خیلی ضربه سنگینی بود طوری که ۶-۷ ماه اول هر روز به یادش گریه می کردم اصلا حس کار و ادامه تحصیل و… نداشتم. خیلی دوستش داشتم و یاد اینکه از روی جوانی و نادانی گاهی (خیلی کم ) بی ادبی یا بی احترامی کرده بودم منو داغون میکرد… البته چند ماه آخر دیگه سر کار نرفتم همش پیشش بودم خیلی تلاش کردم که خوب بشه ولی خواست خدا بود [گریه] هنوزم خیلی به یادش گریه میکنم و دل تنگشم. آیا از دست من راضی بود؟ نمی تونم فراموش کنم.

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      سلام
      پدر و مادر هرچقد هم از بچه شون بی احترامی ببینن بازم چون جزئی از وجودشونه دوستش دارن
      غیر ار این فکر دیگه ای نکنین
      میتونین براشون خیرات هم بدین و قرآن بخونین که مسلما باعث آرامش بیشتر میشه
      هم برای پدر خدابیامرزتون هم خودتون

  67. نریمان اهوازی :
    ۲۶ خرداد ۹۵

    سلام ، من پسری بیست و پنج ساله از اهواز هستم ، من دوچاره مسائل افکاری اونم از نوعه خیلی خیلی بدش شدم ، جدیدا ذهنم مدام اذیتم میکنه ، هرچی افکاره بده رو بهم وارد میکنه و این مسائل لحظه به لحظه من رو عذاب میده ، دیگه اینقدر اعتماد به نفسم اومده پایین که از دمه خونه بیرون نمیرم ، همه چیمه از دست دادم ،آخه مگه من چه گناهی کردم ، سزای کدوم کارم رو دارم پست میدم به ولا قسم توی عمرم هیچ خطایی نکردم هیچوقت کسی رو ناراحت نکردم ، ماله مردم رو نخوردم ،کسی رو اذیت نکردم ، من آدمه خیلی آرومی هستم همین الانم که دارم مینویسم گریه ام دراومده ، دیگه شکسته شدم ، تو رو خدا کمکم کنید ، توی عمرم هرگز جسارت نکردم که برم با دختری دوست بشم ، هرگز عرضه ی زرنگ بودن مثه بقیه رو نداشتم ، با اینکه همه میگن نریمان تو با این قده بلندت و این آروم بودنت چجوری تاحالا به هیچ موفقیت و خواسته ای نرسیدی ، ولی من حرفهای دیگران شاید ده دقیقه هم من رو آروم نکنن بعدش دوباره همون افکاره منفی میان سراغم ، من چیکار باید کنم خواهش میکنم کمکم کنید

    • سلام همشهری جان
      اول بذا ی جمله با لهجه خودمون بگوم کوکاا غصه نخورا درس میشه ان شاء الله بچی جنوب باید اکتیو باشه هااا
      اینکه کمرویی ی دلایلی داره مثلا در خانواده یا شاید دوستات با یه مشاور خوب صحبت کن ی دفتر بردار هرچیزی، راجع ب هرچی ک دوست داری بنویس بعد نتیجه گیری من ببین این نوشته هات معنیش چیه مثلا بیا از علایقت بنویس یا از کارایی ک میتونی انجام بدی یا شاید کلمه ای رو تو اون دفتر نوشتی ک باعث این حالت کمرویی شده ب نظرم برو سرکار ب هرسختی ک هست خودتو مشغول من از جملات تلقینی مثبت استفاده کن

    • اها یادم اومد یچی ی بار من با یکی داشتم صحبت میکردم گفتم روم نمیشه برم مثلا یجا طرف برگشت جمله ی خوبی بهم گفت ک همیشه يادمه؛دلیلی وجود داره ک روت نشه خدایی نکرده چیزی کم داری؟!!
      با فلان ظلم و درحق کسی کردی ک روت نشه پس با اعتماد ب نفس کامل تو جمع حاضر شو
      کتابای دیل کارنگی اگه دوس داشتی بخون
      ان شاء الله پیام بعدی ک میذاری خبر از حال خوبت باشه همشهری جان

  68. محبوب :
    ۰۶ خرداد ۹۵

    من دختره ٢٣ساله هستم من با كسي كه واقعا عاشقش بودم ٥سال باهم دوست بوديم ولي نميدونم جي شد سأل قبل بدون هيج دليلي كفت برو سراغ زندكيت منو اون هيج رابطه نامناسبي باهم نداشتيم ما فقط هر جند روز ١بار تو بارك همو ميديديم و جندين ساعت باهم قدم ميزديم ولذت ميبرديم ولي نميدونم جي شد كه حتى بهم توضيح أم نداد و رفت خيلي دلتنكشم أين حرفارو به هيج كسي نميتونستم بكم

  69. RoozRooz :
    ۰۹ اردیبهشت ۹۵

    خواهش میکنم هر کسی که میتونه کمکم کنه،من تو عزابیم که دارم زوب میشم،متاسفانه دوست دارم های من تو دوست دارم های طرفدارهاش گم شده ،من چه طوری خاص باشم براش ،

    • حانیه :
      ۲۸ تیر ۹۵

      لازم نیس کاری کنی . در نهایت اون شخصه که تصمیم میگیره با چه کسی باشه . اگه بخواد با یکی دیگه باشه نمیتونی به اجبار نگهش داری. تو تنها کاری که میتونی بکنی اینه که ادم خوبی باشی و به همه خوبی کنی تا ارزش مند باقی بمونی …

  70. RoozRooz :
    ۰۹ اردیبهشت ۹۵

    سلام ،من دختری۲۷ساله هستم و در لندن زندگی میکنم ۱۳ساله عاشق پسری هستم که خواننده است تو این ۱۳سال اصلا نتونستم حتی یه لحظه ازش دل بکتم همه جای دنیا در سال کنسرت داره من بیشتر کنسرت هاش هستم اون من میشناسه متلا یه بار ترکیه کنسرت داشت من از لندن رفتم ترکیه و تو هتلی که اقامت داشت اقامت گرفتم ولی ندیدمش تا شب که کنسرت داشت وقتی من و دید جلوم زانو زد رو استیج و دستم و بوسید و بعد کنسرت که دیدمش کفت فقط بکو تو اینجا چی کار میکنی دختر سوپرایز شدم از دیدنت بیا با هم عکس بگیریم بعد چند تا عکس ۴صبح بود شب به خیر گفتم و رفتم اتاقم خوابیدم فرداش دیدمش یکم باهاش حرف زدم وقتی اسمش و صدا میکنم ازته دلش میگه جونم بگو اما من بلد نیستم چی بگم وچه جوری حرف بزنم که دلش بره من فقط بلدم بگم عاشقتم تنهام نزار باهام ازدواج کن و ا نم میگه نمیتونم، من دختری زیبا و خوش اندام و خوش لباسم دل همه رو میبرم اما نمیتونم دل این یه نفر رو ببرم ،عید نوروز دیدمش بعد سلام و دیده بوسی سراغ خواهرم و گرفت چون همیشه باهامه و این بار تنها بودم بهش کفتم دخترش تب کرده گفت اخی ببوسش از طرف انشالا زود خوب میشه و بعد یه گردنبد بهش هدیه دادم گفت خیلی دوسش دارم خیلی قشنگه بعدش بغلم کرد و صورتم و بوسید و چند تا عکس گرفتم بهش گفتم خیلی دوست دارم حتی بیشتر ازخدا و امیدوارم تک تک ارزوهای قشنگ من برای تو،بهم گفت تو خیلی خیلی مهربونی ،اما من در جوابش نمیدونستم چی بگم فقط لبخند زدم و گفتم مرسی در واقع نمیدونستم چی بگم جمله ای نداشتم با اینکه خیلی دوسش دارم اما نمیدونم چه طوری بیانش کنم وقتی میبینمش چند دقیقه وقت دارم حرف بزنم چون درگیر کارشه تو این چند دقیقه هم لال میشم بادیدنش هم بلد نیستم چی بگم و اون خیره به من که حرف بزنم و وقتی میبینه حرف نمیزنم میره ،چی کار کنم دلش و ببرم ،یکی از دوستام هر جا میره با حرف زدنش همه دوسش دارن اما من نه بلد نیستم ،من هروقت میخوام باهاش حرف بزنم با اینکه وقت تداره چند دقیقه برام وقت میزاره و میگه جونم بگو اما من نمیدونم چی بکم از کجا بگم ،بعلش میکنم و سرم رو شونش یا سینش من بهش میگم من عاشقتم من و تنهام نزار تو مگه نمیدونی من چقدر دوست دارم میگه چرا عزیزم میدونم،منم دوست دارم اما نمیتونم کنارت باشم،(اون دوست دختر نداره که بگم به حاطر اون,)،اصلا نمی دونم دوسم داره یا نه ??خودم از این جملات تکراری خسته شدم چه برسه به اون ،درد بزرگی تو قلبمه اینقدر انتظار و کشیدم که دلم میخواد بمیرم بگید چه کنم ??????

    • حانیه :
      ۲۸ تیر ۹۵

      کار اشتباهی میکنی . هر چی به مردی بگی دوسش داری و بهش اصرار کنی که با تو باشه اونو بیشتر از خودت دور میکنی. مردا از این دخترا که زود بدست میان خوششون نمیاد و حتی اگه عاشق باشه با این حرفت بیشتر دور میشه . ما دخترا این طوری نباید باشیم . هر چی مغرور تر و مرموز تر باشی بهتره و توجهشو جلب میکنی . یه مدت دور باش تا اون سراغتو بگیره .

    • e.m :
      ۲۲ مرداد ۹۵

      با سلام.
      ضمن احترامی که برای احساستون قائلم.شما به ایشون علاقه دارید ولی ایشون فقط براتون احترام قائلن.من خودم آقا هستم و دید یه مرد اینه نباید هیچوقت دختر پا پیش بزار برای علاقه چون شکست میخوره.و اینطور که معلومه شما عاشق شهرت ایشونم شدین.زندگی با شهرت خوبه.ولی باور کنید هر آدم مشهوری خوشبخت نیست.من نظرم اینه هر چند سخته دل بریدن.ولی بیخیالش شینو به زندگی خودتون ادامه بدین چون مدت زمان کمی نیس .و برای ابراز عشق حتما لازم نیس که توضیحی بدی.همینکه انقده دنبالشون رفتی خودش نشانه علاقه س و اگه ایشون میخاستن چیزی بگن تا الان گفته بودن.بنظرم برای شخصیت خودتون احترام قائل شید و دل از این علاقه ببرید.رک حرفامو زدم چون عشق یه طرفه فقط عذابه

  71. سلام. من یه سوال پرسیدم از هیچ لحاظیم مشکلی نداشت ولی شما حذفش کردید؛ چرا ؟؟؟

  72. S JS J :
    ۲۳ فروردین ۹۵

    دلم برای مامانم تنگ شده.ایکاش اینجوری نمیرفت.ایکاش قوی بودم ایکاش یه چیزی میشد اینجوری نمیشد.نمیتونم کاریش کنم.دیگه حوصله هیچی رو ندارم.هیچی رو نمیخوام ایکاش همش یه خاب خیلی خیلی بد بود

  73. S JS J :
    ۰۳ فروردین ۹۵

    هر ثانیه که میگذره یک ثانیه از عمرمون رو هدر دادیم با نبودن کنار کسی که دوستش داریم

  74. TeachTeach :
    ۲۶ بهمن ۹۴

    ببین دوست عزیز برای من کوچکترین اهمیتی ندارد که نظراتم را منتشر نکنی ولی شما مطلع باش که بسیار انسان بیشعور و کوته فکری هستی و احتمالا هیچ در چنته نداری
    شر شما کم باد…

    • خیلی عذر میخام
      من به این انجمن زیاد وارد نیستم
      آیا این نظر شما در پاسخ به من بود؟ اگر اینطوره
      میتونید دلیلش رو توضیح بدید؟

    • سلام.میشه داهنماییم کنید چطور تو سایت مطالبتونو میزارید.منم درد دل دارم ولی نمیدونم چطور ارسالش کنم.ممکنه راهنماییم کنید؟

      • سلام.دختری هستم ۳۱ ساله که توسط دوست پسرم فریب خوردم و بزور و بدون میل خودم ۵۰%پرده بکارتمو از دست دادم.۳بار اقدام به خودکشی کردم اما ناموفق.از آدما میترسم.تو این ۲ماهه فقط اضطراب و ترس و تجربه کردم.اینکه اگه خانوادم بفهمن؟اینکه اگه کسی بیاد خاستگاریم برگه سلامت بخواد؟نه خواب دارم نه خوراک.از خودم بیزارم.نمیدونم ایا کسی حاضر میشه با من ازدواج کنه.؟ایا در هنگام نزدیکی خونریزی دارم با وجود ۵۰% باقیمانده؟.بطور کلی اعتماد بنفسمو از دست دادم.این موضورو به هیچ کسی نتونستم بگم تا اینکه امشب با سایت شما آشنا شدم.امروز متوجه شدم عفونت بدی هم دچار شدم.ایا این عفونت باعث از بین رفتن ۵۰%باقیمونده میشه.؟همش ترس از حاملگی دارم ومتاسفانه پیش دکتری که رفتم اونقدر بچشم بد بهم نگاه کرد که حتی جواب سوالاتمو نداد.چرا ۱دختر اینقدر بدبخته.؟انصافه اون پسر با بلایی که سر من اورد راحت زندگیشو کنه و من کلی عذاب بکشمو ترس از آینده داشته باشمو با وجود اینکه شاد بودم کلی هنرمند الا ن از زندگی سیر بشم؟ عاجزانه خواهش میکنم کمکم کنید

        • S JS J :
          ۰۳ فروردین ۹۵

          سلام دوست خوب من.از بابت مشکلاتی که داری خیلی متاسفم .واقعا تحمل مشکلاتی که نمیتونیم راحت پیش خونوادمون بیان کنیم سخته.
          ولی با ناراحتی و ترس مشکلات دیگه زیادی هم پیدا میکنی مثل سردرد و دل درد و ناراحتی های گوارشی.آقای سخاوتی که مشاوره پزشکی میده انسان فهمیده ای هستش فکر میکنم بتونه درکت کنه و به خوبی بهت کمک کنه،پیشنهاد میکنم بهش زنگ بزنی.و درمورد ازدواجت،فکر میکنم پسری که به پرده بکارت اهمیتی بده به درد زندگی نمیخوره چون در حقیقت به چشم یک کالا بهت نگاه میکنه.پس چیزی از دست ندادی.نترس همه چی درست میشه و از این روزها فقط یک خاطره کمرنگ میمونه.آرزو میکنم زودتر سلامتت رو بدست بیاری

          • سلام.آقای فاضل
            مرسی از جواب و همدردیتون
            چطوری میتونم شماره آقای سخاوتی و داشته باشم و باهاشون صحبت کنم؟
            جسارتا اگه خود شما با دختری با شرایط من آشنا شی حاضری باهاش ازدواج کنی؟
            فقط میدونم به کلی اعتماد بنفسمو از دست دادم.از شروع هر کار جدید و افراد جدید میترسم.
            فقط عذاب وجدان دارم.و هر لحظه آرزوی مرگ با وجود اینکه میدونم جام ته جهنمه
            واقعا زندگی برام تموم شدس.فقط نقاب آدم شاد و سر زنده و امیدوار و دارم

            • S JS J :
              ۲۳ فروردین ۹۵

              سلام دوست عزیز.خوشحالم دوباره به این سایت و مرکز سرزدید.
              اطلاعات لازم برای تماس با آقای سخاوتی یا همون مشاوره پزشکی در صفحه اول همین سایت هستش.پیشنهاد میکنم همزمان با یکی از مشاور ها هم تماس بگیرید تا با ارمش خیال مراحل بهبود جسمیتون بهتر طی بشه و از مشکلات بعدیتون جلوگیری بشه.
              در مورد سوالتون که پرسیدید حاضر به ازدواج با فردی با شرایط شما هستم یا نه،فکر میکنم مهمترین دغدغه فکری شما در حال حاضر پرده بکارت باشه.قبلا هم گفتم خانومها کالا نیستند که احتیاجی به آکبند بودن داشته باشند.لذت و نیاز جنسی یک حق و نیاز ذاتی همه انسانهاست.کی گفته یک خانوم یا بهتر بگم یک انسان اجازه نداره اون رو تجربه کنه و از اون لذت ببره؟
              ولی ما به هیچوجه نباید با کسی که قصد ازدواج با اون رو داریم رابطه جنسی داشته باشیم چون شیرینی رابطه باعث میشه به همه مسائل توجه نکنیم.بی صبرانه منتظرم خبرهای سلامتی و خوشبختیتون رو بخونم.موفق باشید

        • سما :
          ۱۳ تیر ۹۵

          سلام
          وای دقیقا حرف دل منو زدی دختر این مشکل برای منم بوجود آمده ، زندگی برام شده جهنم نمیدونم مردن بهترین راه حل برای خودم میدونم ولی جرات خودکشی هم ندارم چون دلم برای مادرم میسوزه اگه این کارو کنم دق میکنه از خدا هم میترسم چیکار کنم به منم راه حل بگید بخدا دارم زجر میکشم نه خواب دارم نه خوراک کاملا زندگی رو باختم .

  75. سلام
    با نا امیدی تو اینترنت می گشتم که با سایت شما آشنا شدم
    مشکلات بزرگی رو طی این سال ها گذروندم، براتون همش رو می گم، حتما خدا می خواد یک نفر تو این موقعیت بغرنج راهنماییم کنه
    موضوع من خیلی عجیبه، تو خانواده ای بزرگ شدم که خواهرم رو به من ترجیح دادن ، از همون کوچیکی پدرم فقط با اون بازی کرد، مادرم هم شوهر دوست هست، خیلی به من کم محلی می کردن، همیشه تنها بودم، خواهرم هم خیلی زرنگ و با سیاست بود و دم اونا رو داشت، اما من همیشه یک گوشه تنهایی خودم رو مشغول می کردم، از طرف مادر همیشه سرخورده می شدم و اونم سریع کوچکترین مشکل بینمون رو به پدرم می گفت و من رو همیشه ازش می ترسوند و تا با پدرم صمیمی می شدم، رابطمون رو خراب می کرد، تا اینکه چند سال پیش ازدواج کردم و الان یک سال هست که جدا شدم، با این قضیه مشکلی ندارم، چون شوهرم یک آدم خیلی وابسته به مادرش بود و از خودش استقلال نداشت و منم شخص دیگه ای رو همیشه دوست داشتم، و چون دیدم نیازهای احساسیم ارضا نمیشه، به اون شخص فکر می کردم، تا اینکه با مشقت زیاد جدا شدم، مادرم برای اولین بار وقتی دید چقدر رنج می کشم، پشتیبانیم کرد، اما حالا یک سالی هست که باهاشون زندگی می کنم، و فهمیدم علت اصلی ترس های من مادرم بوده و نه پدرم، و فهمیدم انقدر راجع من بد گفته که همیشه هر موقع پدرم حرفی میزنه با تحقیر راجع به شخصیتم صحبت می کنه و مدام میگه تو مشکل داری! خلاصه الان سعی کردم از نظر احساسی ازشون مستقل بشم و دلم میخاد یه جای نقلی اجاره کنم و دور از استرس و ترس از حضورشون زندگی کنم، اما از نظر مالی مشکل دارم، حالا در مورد رابطه احساسیم بگم، مدت هاست که شخصی روح و جشمم رو تسخیر کرده و می پرستمش به همین دلیل با اینکه پیشنهادهای زیادی برای رابطه داشتم اما هرگز نتوانستم به کسی دل ببندم، اما هر چقدر خودم رو کوچک کردم فقط فهمیدمم اون شخص دلش برام میسوزه اگر چه از راه دور هم احساسش می کنم اما اون بعد از ازدواج من، رابطه ای برقرار کرده و منم هرگز راضی به کوچکترین ناراحتیش نیستم بنابراین خودم رو کنار می کشم، اما الان شرایط روحیم و خانوادگیم داغونه، پدر و مادرم بخاطر اینکه برای ازدواجم عجله کردن خیلی ناراحتن و مادرم مدام خودش رو سرزنش می کنه
    اما من فقط دلم میخاد تا آخر عمر از زندگیم بیرونشون کنم
    لطفا راهنمایی کنین
    ازتون ممنونم که حوصله کردین و خوندین

    • S JS J :
      ۲۸ بهمن ۹۴

      سلام.خیلی زندگی سختی داشتی.ایکاش میتونستم کاری برات انجام بدم.ولی خوشحالم وقتی میبینم با اینحال هنوز تسلیم نشدی و دنبال خواسته هات هستی.بهت حسودیم میشه.شمیم شما هیچوقت فکر نمیکنید افرادی که از خیابون جلوی خونتون میگذرن جزئی از زندگیتون هستن که بخواهید از زندگیتون بیرونشون کنید یا حتی اگر خدمتکاری برای تمیز کردن خونتون هم بیاد تو اطاقتون بازهم اون رو جزئی از زندگیتون نمیدونید.پس همه چی به برداشت شما از وضعیت بستگی داره.احساس میکنم دریچه قلبتون رو به روی خونوادتون بستید،پس دیگه جزئی از زندگیتون نیستن که بخواهید بیرونشون کنید.فکر میکنم در حال حاضر مهمترین مساله روابط عاطفی شماست.باید خیلی مراقب خودتون باشید.بهتره قبل از شروع به نحوی که دوست دارید آموزش ببینید و به روزهای زیبای آینده فکر کنید.براتون آرزوی یک زندگی زیبا رو دارم.در ضمن احساساتتون رو خیلی قشنگ بیان کردید هر کسی این توانایی رو نداره.

      • ممنونم از حسن توجهتون، وقتی که گذاشتید، البته الان اذعان میکنم که متن قبلی رو تو شرایط روحی خوبی ننوشتم، و جنبه های مثبت زیادی از زندگی رو در نظر نگرفتم، آموزش و آگاهی مهم ترین کار فعلی من هست
        مرسی

  76. سلام
    من ۲۵ سالمه و مجردم.حدود یه سال پیش با یه پسری آشنا شدم که دوسال ازم بزرگتر بود.بعد از یکی دو هفته بهم گفت که متاهلم و زندگیم به بن بست رسیده.منم با وجود این تردش نکردم و سعی کردم دوست بمونم براش چون واقعا پسر فوق العاده پاکی بود فقط به دلیل اشتباه گذشته زندگیش خراب شده بود.دوستیمون ادامه پیدا کرد و من تشویقش کردم که زندگیشو نجات بده و اونم دچار انگیزه شد.اما اصلا قرار نبود که اگه اون طلاق بگیره بخوایم کاری کنیم.چون همیشه میگفت من بعد از طلاقم یه مردی میشم که متارکه کرده و تو حقته که با یه پسر مجرد ازدواج کنی و خوشبخت بشی و و منم حرفشو قبول داشتم.رفته رفته به هم علاقه مند شدیم.منم دوسش داشتم اما اون خیلی عاشق بود و واقعا از جون برام مایه میذاشت.تا اینکه حس کردم که به یه رابطه جدی نیاز دارم خودمم.که به یه جایی ختم بشه.سعی کردم که با این فرد دوستیمو داشته باشم و حتلا اگر کسی پیشنهادی هم داد بهش فکر کنم.اما خیلی عجیب بود که از وقتی با این فرد بودم با وجود اینکه هیچ کس از ارتباط من خبر نداشت کلا پیشنهادایی که بهم میشد به صفر رسید.در صورتی که قبلش زیاد داشتم یا مثلا اگه دو روز باهاش کات میکردم تو همون دو روز بکی میومد جلو خیلی اتفاقی..
    حس کردم باید ارتباطمو قطع کنم با اینکه خیلی دوستم داشت و برام از جون مایه میذاشت.و اینکه تهش به هیچ جا نمیرسه و منم تا ابد نمیتونم کنارش بمونم و دلگرمی بهش بدم
    بنظر شما کار درستی کردم؟
    و این واقعا ربط داره به اینکه اگه آدم با یه نفر باشه و حتی کسی هم نفهمه مورد جدی به سراغ آدم نمیاد؟یا کسایی بودن که همزمان با یه نفر دوست بودن اما موردای خوبی هم داشتن
    اینم بگم که خداراشکر از لحاظ ظاهری و شخصیتی ازرافیان خیلی بهم پالس مثبت میدن.

    • کوچکترازاینم که بخام کمکت کنم.اما به نظر من این رابطه رو هرچی زودترتمومش کن.اول به این دلیل که توصددرصدازاون بالاتری وموقعیت بهتری برات هست.دوما خودشماهم ازته دل علاقه قلبی به ایشون ندارین وگرنه منتظرپینهاد بهتری نمیموندین و سعی دررسیدن بهش داشتین.پس خودتووزندگیتوخرج نکن برای کسی که معلوم نیس اینده ای باهاش داری یاخیر

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      واقعا برای افرادی مثل تو متاسفم که با آوار شدن روی زندگی دیگران خرابش میکنن
      وقتی هنوز جدا نشده بود برای چی باهاش دوست شدی؟
      تریپ روشن فکری هم برمیداری که میخواستم کمکش کنم و اینا
      خودت حاضری اگه با شوهرت به اختلاف برخوردی یه دختر دیگه بیاد تو زندگیت که به شوهرت کمک کنه؟
      فقط بدون تو همین دنیا جوابتو حتما میگیری…

  77. سلام
    چه خوبه که اینجا هست
    کسی هست که به درد دلام گوش بده تا یکمی خالی بشم
    قبلا میومدم اینجا حرفای بقیه رو میخوندم ولی هیچوقت به این فکر نکرده بودم بیام مشکلم اینجا بنویسم
    نمیدونم مشکل من و خونوادم کسی داره یا نه!
    اما خجالت میکشم بیام اینجا درمورد اینطور چیزا بگم، اونم از یه خانواده تحصیلکرده!!
    ازین زندگی خسته شدم
    من فوق لیسانس دارم و دختر کوچیک خانوادم و تو دانشگاه تدریس میکنم
    دارم واسه دکتری آماده میشم
    شاید خنده دار باشه اما از دو سال پیش که فارق التحصیل شدم و برگشتم خونه انگار دیگه جایی تو خونه نداشتم چون اعضای خونوادم که پدرم عمرش داده به شما، اعضای خونوادم به همون راحتی و آسایش خودشون عادت کرده بودن، انگار وجود من یه چیز اضافی بوده تو خونه، هر روز تو خونه جر و بحث،سر پول، سر هر چیز پوچی…
    هر کدوم واسه خودشون اتاق و کنج خلوتی دارن که وقتی اعصابشون به هم میریزه اونجا باشن اما من از وقتی اومدم خونه نه اتاقی دارم نه جایی که اگه دلم گرفت اونجا خلوت کنم، من همیشه بچه درسخونی بودم با اینکه دختر کوچیک خانوادم از همشون درسخونتر بودم و زودتر مدرک تحصیلیم گرفتم، نمیدونم شاید همین چیزاست که باعث حسادت بقیه نسبت به من شده! بزرگ ما مثلا مامانمونه که هرجا به نفعش باشه طرفداری میکنه، خدا شاهده اگه از کسی دلخور باشه سعی میکنه بقیه اعضای خونواده رو هم بر علیهش بشورانه و دائما پشت سرش حرف میزنه، از خدا هم نمیترسه لازم باشه پشت سر آدم دروغ هم میگه که دل طرف مقابل به دست بیاره و خودش تبرئه کنه
    اصلا همه اینا به کنار، من دیگه عادت کردم، من چه گناهی دارم که من باید تو این خونه قربانی باشم، خیر سرم دارم واسه دکتری میخونم، جایی که ندارم، جام تو حاله، وسایلم تو یه اتاق گذاشتم که سعی میکنم روزی یه بار برم و هرچی لازم دارم وردارم، اون اتاق هم مال کس دیگست هر وقت دوست داشت درش باز میذاره…بارها شده که من نتونستم وسایلم بردارم واسه بیرون رفتن و قید برنامه همون روزم زدم، این خونه کوچیک نیس، مطمئنم اگه جای بیشتری هم بود باز هم قانون این خونه همین میشد، کار من شده روز و شب گریه کردن و از خدا طلب مرگ کردن، نه کسی دارم باهاش درددل کنم نه جایی دارم برم
    بازهم میدونم به نظر خیلیاتون این صحبت ها باید از ادمی مثل من بعید باشه، اما تا تو شرایط نباشید درک نمیکنید.فقط میخوام یکی به من بگه چیکار کنم؟شاید خیلیاتون فکر کنید من دختر بدیم که باهام اینطور رفتار میشه اما میگن وقتی ستون خونه نباشه همه چی به هم میریزه راست گفتن، به چشم خودم میبینم که داداشم وقتی تو خونه ام دختر میبره تو اتاقش و میگه دوست پسرم بود و باید به چشمای خودت شک کنی و بگی اسایش اون دختر و داداشت مهمتر از اسایش و اعصاب داغون توئه،اگه دکتری نبود تحمل میکردم…اما هرچه تلاش میکنم نمیشه…شدم یه ادم پرخاشگر… حتی شبا خواب راحت ندارم…چون اینا میان برنامه های تلویزیون ببینن، شام و ناهار بخورن …بعدشم راحت برن استراحتشون بکنن، خوبه یه مشت بیکارن…تو این ماه محرم از خدا و صاحب این ماه میخام خودش یه فکری به حالم بکنه،شما هم دعام کنید.

    • MehtiMehti :
      ۲۲ آبان ۹۴

      سلام
      امیدوارم خدا مشکلات همه به خصوص شما رو هرچه سریعتر برطرف کنه
      اگه جسارت نباشه مبخاستم بگم
      اگه من جای شما بودم میرفتم برا خودم یه خونه نقلی و کوچیک اجاره میکردم و مستقل و به دور از تمام مسائلی که تو خونتون هس زندگی میکردم
      بالاخره هرکسی باید یه روز رو پاها خودش بیاسته
      شما که کارو درامدتون هس مشکلی واس مستقل شدنتون نیست

    • 13561356 :
      ۰۷ آذر ۹۴

      سلام دوست عزیز منم تو یه خانواده شلوغ بدنیا امدم پدرم دبیر بود یه خونه دوخوابه داریم که یه سالن تقریبا بزرگ داره شب که میشد همه ۸ تا خواهر و برادر تو سالن میخوابیدیم یه اتاق ماله دخترا بود یکی ماله پسرا واسه وسایل و درس خوندن ولی ما هیچ وقت بی نظمی نداشتیم یادمه غروب که میشد مامانم حتی نمیزاشت داداشام در خونه رو باز کنن که یه وقت از پای درس و مشق بلند نشن حواسشون پرت بشه منو یکی از خواهر ها ویکی از برادر ها تقر یبا فاصله سنی بیشتری داشتیم از بقیه ولی میدونستیم کی وقت بازیه کی باید اروم باشیم که بزرگترا درس دارن تو خونه ما درس خوندن کار اصلی بچه ها بود بگذریم الان همه خواهر برادرام ازدواج کردن من بچه ششم خونواده هستم
      مامان بابا سنشون تقریبا بالاست منم ۳۶ سالمه کارمندم فوق لیسانس یعنی حقوقم خداروشکر برا گذران زندگیم خوبه ماشین دارم حتی خونه هم دارم ولی باید با پدر و مادرم زندگی کنم چون فرهنگ خانواده نمی پذیره من زندگی مجردی داشته باشم من با این سن هنوز تو سالن میخوابم چون یه اتاق مال باباست یکی مال مامان اونا هم بلاخره بعد از این همه سال دلشون یه اتاق برا خودشون میخواد که هر وقت خواستن استراحت کنن یا کتاب بخونن کسی مزاحمشون نشه وقتی خوابم ساعت ۵صبح بابا تو حیاط داره سروصدا میکنه وسایلو جا به جا میکنه هر روز صبح با جارو خاکای پشت پنجره رو میتکوته یا مامان میخواد تا دیر وقت تلوزیون ببینه وقتی مهمون میاد من دیگه جایی برای استراحت ندارم وسایلم هر کدوم یه جاست ولی یه چیزی هست که باعث میشه تحمل کنم اونم اینه که مامان بابام بعد از سالها دارن برا دل خودشون زندگی میکنن نه بچه ها؛ باور کن خیلی سخته یه روزایی میام خونه میبینم وسایل ارایش گرون قیمتم به باد فنا رفته بچه های خواهر برادرام امدن رفتن سر وقتشون یا خیلی وقتا وسایل الکترونیکیم داغون شدن دلم یه جایی میخواد که مال خودم باشم لباسی که دوست دارم بپوشم چیزی که دوست دارم بپزم ولی شرایطش نیست ضمن اینکه بقیه اعضا خانواده چون میدونن من هستم خیالشون راحته مسءولیت (ببخشید تبلتم همه حروف فارسی رو نداره)
      پدر و مادر به عهده منه بعضی وقتا خیلی با هم کل کل میکنن تحملم طاق میشه ولی احترام پدرو مادر واجبه وبه هر حال خیلی برام زحمت کشیدن و میکشن تو هم سعی کن یکم از مادرت حمایت کنی شاید چون احساس امنیت نمیکنه این رفتارو میکنه به هر حال یه روز همه اینا میگذره و فرصت در کنار هم بودن از دست میره ولی یه اتاق رو باید با کسی شریک شی تهدیدشون کن که از خونه میری یا با دوستات میخوای خونه بگیری باور کن بدست و پا میوفتن بلاخره یکی مجبور میشه اتاقشو بات شریک بشه

  78. سلام من تازه واردم …اما با بچه های اینجا تقریبا اشنام بارها دلنوشته هاتونو خوندم………منم دلم خیلی گرفته….شاید داستان من با شماها کمی متفاوت باشه….شاید خنده دار باشه…….شاید احمقانه…………نمیدونم………..من ۲۷ سالمه ……توی شهرستان بدنیا امدم…یه دختر فوق العاده احساساتی هستم و فوق العاده تودار…… پارسال همین روزها بود یه شب توی خواب پسر یکی از اقوامو دیدم که ۱۳ سال از من بزرگتر بود ….و مجرد………کسیکه سالها بود ندیده بودمش و بهش فکرم نمیکردم……صبح که بیدار شدم همش توی فکرش بودم رفتم فیسبوک.صفحه اشو پیدا کردم ناخوداگاه پیشنهاد دوستی دادم و اون قبول کرد………بعد اون همش فکرم درگیرش بود……….دو هفته یبعدش توی عروسی داداشش در حد یه سلام و خداحافظی دیدمش اما فکرم درگیرش بود……تا اینکه چند روز بعدش از فیسبوک برام کامنت گذاشت و بعدم پیام احوالپرسی یک هفته ای از فیسبوک باهم مکالمه داشتیم….ازم پرسید چرا ازدواج نکردی گفتم به همون دلیل که شما ازدواج نکردید….بعد چند روزش بهم شمارشمشو داد و ازم خواست از طریق موبایل باهم درتماس باشیم روزای اول میگفت تو مثل خواهرمی……..اما من اینقدر دوستش داشتم که واضح از اول بهش گفتم نمیتونم به چشم برادر بهش نگاه کنم….اون اول انکار کرد اما بعد با من همراه شد …..برام از اینده میگفت و عشقی که بهم داره….بعد یک ماه قرار شد خانواده ها رو در جریان بزاریم اما خانواده ها به علت اختلاف سنی زیاد مخالفت کردن…..من داغون شدم اما اون خیلی راحت کنار امد و گفت وقتی خانواده ها میگن نه نمیشه ما فامیلیم و خوبیت نداره باهم باشیم……….چند ماهی ازش بیخبر بودم اما دورادور فیسبوکشو چک میکردم……تا اینکه نوروز شد و به بهون یعید بهش تبریک گفتم و اون جواب داد….همون روزها بود که گفت ۱۵ ساله عاشق یه دختره برای اینکه اونو از دست نده به دختره ابراز علاقه نکرده…….داغون شدم گفتم دیگه طرفش نمیرم…….اما مگه میشد………تولدش شد کادو گرفتم و براش به محل کارش ارسال کردم و وقتی به دستش رسید پیام داد و کلی تشکز کرد……..اما هر بار من از احساسم گفتم گفت نگو درست نیست……ماه ها گذشت به بهونه های مختلف بهش پیام میدادم و اونم باصبر جواب میداد…….اونم بارها برای سخنرانی هایی که داشت منو دعوت میکرد ….این اواخر رابطمون خیلی خوب بود……..تا اینکه هفته پیش من به مناسبت تولدم بهش پیام دادم و ازش خواستم بهم تبریک بگه….بهم گفت:”خیلی خوشحالم که تو توی این دنیایی”….منم یه دل نه صد دل خوشحال شدم و عاشقتر……دوباره از احساساتم گفتم و اون اینبار خیلی استقبال کرد……….تا چندروز پیش که من باز بهش پیام دادم و جواب داد”دیگه بهم ابراز احساسات نکن من هیچ جوابی دیگه بهت نمیدم” و بعد منوblockکرد

    من خیلی خسته شدم………واقعا دوستش دارم ……هیچکسو نمیتونم وارد زندگیم کنم……..تمام خواستگارهامو با بهونه های الکی رد میکنم………..همش توی فکرشم …….فکر از دست دادنش دیوونم کرده

  79. S JS J :
    ۲۲ شهریور ۹۴

    مریم جان اگر فیلمی هم بوده باشه الان اینقدر فیلم های رابطه های جنسی زیاد شده التماس هم بکنی کسی به فیلم تو توجهی نمیکنه.بعدشم هم وقتی سکسی در کار نبوده اون فیلم هیچ ارزشی برای عوام نداره.در ضمن نیاز جنسی یک نیاز اساسی و ذاتی هستش که نباید نادیده بگیریش.مشاورای بخش جنسی میتونن کمکت کنن چجوری به نیازت جواب بدی که برات مشکل ساز نشه.بابت اون ماجرای خونه هم اتفاقی نیفتاده که بهش فکر کنی،فقط حال یک نفر رو گرفتی فقط همین

  80. سلام عزیزم پاک بودنتو به هیچی ارجحیت نده مهم اینکه پاک باشی و سلامت زندگی کنی و اینکه استرس بیخود تجربه نکنی میدونم فشار روحی زیاده ولی به این فکر کن به چه قیمتی حاضری پاک بودنت و ناب بودنت به فروشی کار اشتباه منو نکن

  81. سلام دوستان لطف منو راهنمایی کنید
    من الان دو هفته احساس خستگی و بی حوصلگی میکنم همش دوست دارم تنها باشم عینه یه مرده هیچ حس خوشایندی در وجود من نیست احساس دل مردگی دارم نه منتظر پ
    چیزی یا اتفاقی هیچی موندنم با نبودنم یکی برام اصن انگار تو این عالم نیستم ببخشید اینو میگم ولی از همه ادما متنفرم تنها چیزی که منو شاد میکنه باعث میشه بهش فکرکنم بچه های نوزاد و کوچیکن چند روز پیش تو یه کوچه داشتم راه میرفتم ی بچه یک یا دوسال عمه صدام کردم خنده ام گرفت بعد بغض اومدم سراغم نگاه کردن به بچه ها بهم روحیه میده این معصوم بودنشون طرز نگاه کردنشون با تعجب دنیا رو نگاه کردن بهم ارامش میده بعضی وقت دلم میخواد یه بچه نوزاد داشته باشم ولی متاسفانه شرایط جور نیست اگه وضع مالیم و وقتم اجازه میداد اینکارو میکردم البته بگم این فکر از ۱۰ سالگی تو ذهنم هست واینکارو حتما انجامش میدم ولی دلم میخواد الان این اتفاق هم بیفته

    • S JS J :
      ۲۶ شهریور ۹۴

      سلام نوزاد همیشه یک نوزاد نیست و داشتن یک نوزاد کار کوچیکی نیست به نظرم بهتره خصوصیات یک نوزاد رو کامل روی یک کاغذ بنویسی تا ببینی چه چیزی از کمک کردن و توجه کردن به یک نوزاد باعث حس خوب توی شما میشه.اگر بتونید نیاز خودتون رو به درستی تشخیص بدید برطرف کردن نیازتون راحتتر و بدون اشتباه خواهد بود.توجه داشته باشید که تشخیص اشتباه یک نیاز در ما وعکس العمل ما باعث شادی لحظه ای و کسالت و افسردگی طولانی مدت میشه و این موضوع اصلا کوچیک و ساده نیست و در حد یک کار فوق تخصصی هست.اگر فکر میکنید امکان اشتباه وجود داره از یک مشاور یا روانشناس کمک بگیرید

  82. سلام . من یه دختر ۲۴ ساله هستم که ۴ سال با همسرم دوست بودم و الان هم ۷ ماهه که عقد کردیم ولی در دوران عقد کردگی هستیم من شوهرم را خیلی دوست دارم اما خیلی از هم دوریم خیلی از قبلش هم تمایلم را برای ازدواج از دست داده بودم و اون من رو ول نمیکرد باهاش خیلی صحبت کردم خیلی مطرح کردم همه چیز رو اما اون خیلی خودخواهه نمیتونم یه رابطرو با دوتا ادم متفاوت و یه عالمه موضوع و داستان و مشکلات اینجا توی یه پارگراف توضیح بدم چون شاید بی انصافی بشه فقط میدونم نمیتونم خودخواه باشم و گیر کردم داغونم خسته ام از همه ی فشارهای روحی و روانی که داره بهم وارد میشه از همه ی صبوریام از همه ی درک کردنای خودم و درک نشدنم خسته ام ، وقتی هر راهی رو انتخاب میکنم تا همه چیزو درست کنم اما نمیشه تنهایی نمیشه یعنی همسرم کمکی نمیکنه
    چی کار میشه کرد بین موندن و رفتن ، این زندگی نیست که هر روز پر از تردید باشه و امیدی به فردا که اون فردا هیچ وقت بهتر نشده من نمیخوام شوهرم کلا عوض شه اما بعضی چیزاش اذیت کردناش این کارو میتونه نکنه اما پر از عقدست پر ا کمبود و نادانیه ، قدرم رو نمیدونه ، من تو دوران دوستیم با شوهرم خیلی خاستگار داشتم اما اجازه نمیدادم حتی بیان چون صحبتش رو با هم کرده بودیم قلبا بهش تعهد داشتم قیافه ی خوبی دارم هنر دارم تحصیلات دارم اما هر چیزی که واسه زندگیه مشترکم آرزو داشتم نشد ، گفتم نمیشه توضیح داد کامل فقط گم شدم توی تمام افکارم توی تمام خواسته هام نمیدونم باشم یا برم نمیخوام چند سال دیگه بعد از این همه فداکاری و از خود گذشتگی واسه درک اون ، زنی رو توی اینه ی خونم ببینم که تنهاست و به ارزوهاش نرسیده یه زن گمشده … نه این کابوس منه کابوس هر روزو شب من هر بار که آشتی میکنیم هنوز عین احمقا امید دارم که درست شه اما نمیشه من باید چی کار کنم دیگه نمیدونم باید برم یا بمونم ؟؟؟؟لطفا کمک کنید که با یه مشاور بتونم صحبت کنمو همه دردامو بیرون بریزم تا شاید کسی که از من بیشتر میدونه بتونه بهم کمکی کنه این آخرین تلاش منه

    • MehtiMehti :
      ۲۲ آبان ۹۴

      سلام
      به نظرم asemane
      زندگی کوتاهتر از اونیه که بخای واسه کسی ۳یا۴ سال حرص بخوری و فداکاری کنی وپاش بمونی
      یه سری ادما واقعا عوض نمیشن که نمیشن
      فقط خودت ضرر میکنی هرچی بیشتر بمونی و عمرت هدر رفته
      به نظرم یه صحبت قطعی بکن و یه اخرین فرصت اگه اینبارم نشد تمومش کن.

  83. سلام من دختر ۲۴ ساله هستم که قبلا با هیچ پسری رابطه فیزیکی نداشتم تا اینکه با یکی آشنا شدم که سنش ۳۳ ساله و متاهل بود من یکبار با اینشون رابطه داشتم و لی از اونجایی که نابلدو خام بودم با اینکه اون آقا رعایت میکرد بعد از اون رابطه ۱۱ روز بعد از پریود شدم ولی باز میترسم با دوستم که حرف زدم گفت هیچ اتفاقی نمیفته ولی باید مطمن بشم خلی حالم بده دنیا تو سرم داره میچرخه زندگی به کامم زهر شده هیچ علایم بارداری ندارم به جز کمردرد که نمیدونم از چیه لطفن کمکم کیند بهم بگید من چیکار کنم

    • ghazal :
      ۱۰ تیر ۹۵

      رابطه برقرار کردن با کسی که متاهله، کار غیر اخلاقی ایه. بنظر من چیزی که حال شما رو بد کرده بیشتر عذاب وجدانه. پیشنهاد میکنم، در هرحالی حواستون باشه که خداوند ناظر بر اعمال ماست.

  84. سلام امشب اولین پیامی که من اینجا میذارم.میدونین من خودمو نابود کردم بدجورم نابود کردم،خودم جای یه شخصیتی جا زدم که در اصل زمین و آسمان با من متفاوته ،شخصیت من با چیزایی که از خودم گفتم فرق میکنه،مثلا به یه یکی گفتم که من با آقایون خیلی راحتم با دوستای دخترم فرقی ندارن،در حالی که اینجور نیست.در اصل من لاف زدم لاف،و بالاخره چیزایی که به دور از شخصیت من و خونوادمه.واون شخص آبروی منو برده و حالا همه منو به چشم یه دختر خراب میبینن،من خیلی از همه دور شدم تا حدی که خودمو تو خونه زندونی کردم ،هیچ جا نمیرم ،با هیشکی حرف نمیزنم ،کارم شده گریه ،فقط به این فک میکنم که از مردم دور باشم ،از کسایی که در موردم فکرای بد میکنن دور باشم ،نمیدونم چیکار کنم اگه اینجوری پیش برم یعنی خودمو از همه قایم کنم افسرده میشم که تا حدودی هم افسردم.یکی کمکم کنه واقعا کلافه شدم بعضی وقتا آرزوی مرگ میکنم کمکم کنید لطفا

    • MehtiMehti :
      ۲۲ آبان ۹۴

      سلام tanhate tanha
      به نظرم اینجور مسائل واس هرکسی پیش میاد
      باید یادبگیری واس نظرو حرف مردم زندگی نکنی و اونجور که هستی و دوس داری باشی
      تواین زمونه هرکاری کنی باز مردم حرفشونو میزنن
      باید پررو باشی و اصلا اهمیت ندی چه لافی زدی و اصلا چیزی گفتی یانگفتی
      یبار باهاشون روبه رو شو تا تموم بشه

    • دوست عزيزم، اشتباهيه كه پيش اومده. اول از همه سعي كن حرف و فكر ديگران واست مهم نباشه. بعدم مطمئن باش خدا عادله. وقتي تو پاكي، خدا نمي شينه نگا كنه ببينه دارن بهت تهمت مي زنن! تو صبوري كن، ايمان داشته باش خدا كمكت مي كنه. منم يه همچين مشكلي داشتم. زمان برد، ولي درست شد 🙂

  85. سلام من تازه واردم نمی دونم کار درستی میکنم که حرفامو این جا بزنم یا نه ولی خیلی اتفاقی آشنا شدم وبا خودم گفتم شاید خدا سر راهم قرارش داده می خوام همه اون چیزی که توی چهار سال واسم اتفاق افتاد رو واستون بگم اگرم کسی قضاوت کرد یا اصلا کسی جواب نداد حسنش اینه که سبک میشم من نمی تونم حضوری مشاوره برم چون خانوادم از هیچی خبر ندارن و من فقط با خانوادم بیرون میرم نمی تونم تلفن بزنم چون خانوادم خبر ندارن و توی خونه همیشه یکی هست و من نمی تونم تماس بگیرم پس این جا بهترین گزینه بود من توی زندگیم دختر سر به هوایی نبودم و به من می گفتن خدای اعتماد به نفس و غرور توی دبیرستان هم با همه دوست بودم اما معدود افرادی دوستای صمیمی بودن من هیچ وقت با پسرا دمخور نمی شدم و نمیشم چون از اسم دوست پسر بدم میاد و توی دوران دبیرستان اگر دختری به خاطر پسری گریه می کرد می گفتم این دیگه کیه مگه انسان واسه جنس مخالف گریه هم می کنه دانشگاهو توی یکی از شهرای استانمون قبول شدم و رفتم دختر فوق العاده بشاش و خنده رو و در عین حال مغروری بودم توی یک ترمی که اون جا بودم نگاهای خیره یکی از هم کلاسیام که اهل قم بود رو احساس می کردم ولی به روی خودم نمی آوردم و جز سلام علیک با هم کلاسیای پسرم هیچ حرف دیگه ای نداشتم با این حال دخترای کلاس پشت سر من و اون پسر حرف در آوردن و اون هم به خاطر نگاه های اون بود من اول می خواستم به دانشگاه شهر خودمون انتقالی بگیرمو راهم عوض شد و کلا رشتمو عوض کردم و این آقا که دید دارم میرم بهم پیشنهاد ازدواج داد یه بار توی کافی شاپ که اولین بار بود که با یک پسر بیرون می رفتم ازم خواستگاری کرد ومن جواب رد دادم و از اون اصرار و ازمن انکار که به هم نمی خوریم چون اون قمی بود و خانوادش منو قبول نمی کردن مسلما اون جا این حرفا رو بهش نزدم و فقط بدون هیچ دلیل خاصی گفتم بره پی زندگیش من اون دانشگاه رو ترک کردم و اومدم شهر خودم دو سه ماه بعد دوست اون آقا به من ایمیل داد که تو رو خدا هر چه زود تر با من تماس بگیرید از بد روزگار من مغرور تماس گرفتم و اونم شروع کرد راجب دوستش صحبت کردن ایشونم بهم گفت که عاشقته و دوستام هم از حال و هوای عاشقیش باهام حرف میزدن گفتم فایده نداره باید با خودش حرف بزنمو جواب منفیمو با دلیل براش بگم بعد از ظهر همون روز باهام تماس گرفتو منم بهش گفتم که زمین تا آسمون باهم فرق داریم من نمی تونم چادر بپوشم و اونم گفت همون تیپی که توی دانشگاه داشتی رو قبول دارم و گفتم که نمی تونم توی شهر شما زندگی کنم و اونم گفت راجب شهر من بد فکر نکنید و از همین حرفایی که همه می زنن اون روز تموم شدو پیام هامون شروع شد نمی دونم چرا ولی جوابشو می دادم خیلی وقتا خودم هم شروع کننده پیام ها بودم یک سال تمام حتی بهش اجازه نمی دادم که به من بگه تو و حتما باید می گفت شما نمیذاشتم اسممو صدا بزنه التماسمو می کرد که بهش بگم دوست دارم و من این کارو نمی کردمو اگه بهش میگفتم یه داداش هم میزدم تنگش چون من بهش می گفتم داداش باورتون میشه که هر روز بهم می گفت دوست دارم باورتون میشه که تنها اولویت زندگیش من بودم شما جای من دختر بودید چه کار می کردید وابسته حرفاش نمی شدید عاشقش نمی شدید باورتون میشه که التماسم می کرد که بیاد ببینه منو و من اجازه نمی دادم و تو این چهار سال فقط دو بار همو دیدیم؟ باورتون میشه که این عاشق پیشه سر دو هفته از این رو به اون رو شد؟ یک سال از التماساش می گذشت که گفتم بذار بهش بگم که منم دوسش دارم سوالاش شروع شد که از کی منم که فکر می کردم غرورمو شکستم پرخاشگری می کردم بعد اون ماجرا تا دو هفته به آینده فکر می کرد که چه کار کنیم واسه زندگیمون ولی نمی دونم چی شد هنوز هم موندم که چرا گفت نمی تونیم با هم باشیم چون خانوادم نمیذارن ازدواج کنیم در صورتی که حتی هنوز هم راجب من با اونا صحبت نکرده یه روز تمام توی دانشگاه پشت گوشی گریه کردم زیر بارون گریه کردم منی که بهش وقت می دادم که بهم زنگ بزنه منی که تا اون زنگ نمی زد زنگ نمی زدم غرورمو شکستم اون روزم گذشت تا این که بعد دو سه روز که خبر ازش نداشتم من خنگ من احمق که فکر می کردم دیگه پیام نمی ده خودم رفتم و بهش گفتم که نمی تونم که پیام ندم و به عنوان داداش هم شده باید باهات در ارتباط باشم اونم از خدا خواسته شروع کرد به طاقچه گذاشتن تازه ماجراهای غم انگیز من از این جا شروع میشه فکر کنید یک سال از یه نفر هر روز بشنوی که دوست داره و بعد از این که تو به همون آدم ابراز علاقه می کنی واسه موندنش شرط بذاره تو رو خدا از این به بعد راجبم قضاوت نکنید قبل از ابراز علاقم یه سری سولا راجب مسایل زناشویی می پرسید که من با بدخلقی مانع ادامه میشدم و اونم واسه قهر کردنم نازمو می خرید اما بعد از ابراز علاقه گفت که باید به سولام جواب بدی منم که فکر می کردم این جوری از دستش نمی دم جوابشو می دادم یک سال هم با همین منوال گذشت و روز به روز سوالاش بدتر می شد و من از خودم بیشتر بدم می اومد و تو این یک سال بازم ابراز علاقه می کرد و خیلی کم قرار شد که برم دانشگاه قبلیم و اونم گفت که باید باهام بیای بیرونو بذاری دستاتو بگیرم و من واسه این که از سر خودم بازش کنم که گیر نده گفتم باشه اما رفتمو نذاشتم این اتفاق بیوفته اون روزم یاد عاشقیش افتاده بودو مثل همون سال اول بود ولی باز از روز بعد شروع شد این دفعه با دز بیشتر و من هر بار بعد از مکالمه با اون یه دل سیر سر نماز گریه می کردم و از خدا طلب بخشش می کردم چون عذاب وجدان داشت دیوونم می کرد توی یه سال بعد یه بار دیگه هم همو دیدیم و من از زور فشار عصبی توی کافی شاژ جز گریه هیچ کار دیگه ای نداشتم و گذاشتم دستمو بگیره و اون جا گفت که خانوادش نمی ذارنو آینده ای با هم نداریم و من فقط به خاطر دو سال عذابم گریه می کردم من با هیچ پسری نبودم توی عمرم و نیستم و جز اشتباهی که راجب اون کردم دیگه هیچ کس توی زندگیم نیست یعنی همه رو طرد می کنم و از دور خودم می پرونم ولی مطمئنم که اون با دخترای زیادی درد ودل می کنه با دخترای زیادی دمخوره کسی که ادعا داشت پوشالی بود ومن بی ادعا وفادار، بعد اون ملاقات که دومین وآخرین ملاقاتمون بود و من هنوزم به دستایی که به دستاش دادم در عذابم به شدت شروع کرد گفتن اون حرفا و من از خودم بیزار شدم که چرا به خاطر بیماری که اون ازش حرف میزد و باید نیاز جنسیش برطرف می شد و میگفت جز تو کسی بهم آرامش نمیده اون حرفا رو زدم من از خودم بدم میاد از این سه سال بدم میاد از اون و حرفا و زندگی و محیطی که توش زندگی میکنه بدم میاد از پسرا بدم میاد چون فکر میکنم همه مثل اون فقط به خاطر رفع نیازشون یه دخترو میخوان این اواخر خیلی بد بود خیلی بد توی سال جدید با خودم عهد بستم که امسال سال من باشه ولی بازم نبود توی ترم دوم سال ۹۳ اون قدر حالم بد بود که پرخاشگری میکردمو درس نمی خوندم و باعث آزار خانوادم می شدم طوری که بعد ۲۲ سال از پدرم کتک خوردم منی که جز محبت چیزی از خانوادم ندیده بودم فکر می کردم اونا هم دشمن من هستن می گتم درس بخونم که چی بشه و.. توی سال جدید شده که دو ماه به دو ماه پیام نمیداد و وقتی هم که میداد انتظار رفع نیازشو داشت و هر وقت که برمی گرده با یه جمله که من دلم واسش بسوزه برمی گرده و بازم دست پیش میگیره که پس نیافته دوستان من هر وقت که به یک سال اول فکر میکنم همش با خودم می گم مگه میشه اون همه عشق یکدفعه از بین بره و تبدیل بشه به روزگاری که واسه من ودنیای من وقت نداره مگه میشه یک نفر هر روز بهت بگه دوست داره وحالا فقط برای حرفایی که تو ازش بدت میاد کنارت بمونه اونم هر دو ماه یک بار همش از خدا می خوام که برش گردونه به همون روزای اول ولی نمیشه الآن فقط می خوام بهم بگید واسه دل شکسته ام چه کار کنم واسه دلی که اون شکستش چه کار کنم چه کار کنم که آروم بشم همش از خدا می خوام روزی رو برسونه که اون از سه سال پیش بیشتر عاشقم باشه و اون روز من فراموشش کرده باشمو اینجور عذابش بدم و دیگه محاله این اتفاق بیافته اون دیگه منو دوست نداره کسی که یک سال هر روز می گفت دوسم داره دیگه دوستم نداره واسم قابل هضم نیست که چه طور اون همه عشق دود شدو رفت هوا دو سه روزه گوشیمو خاموش کردم و از لیست دوستای تلگرام ه حذفش کردم که جلو چشم نباشه کسی که یه روزی اولین الویتش بودمو حالا دیگه الویتش نیشتم خواهش می کنم بدون قضاوت بهم بگید چه طور رفتار کنم که برش گردونم به زندگیم و انتقام این سه سال عذاب رو این اعصاب خرابو خنده هایی که دیگه نیستو ازش بگیرم چه طور آروم بشم چه طور فراموش کنم

    • S JS J :
      ۱۸ شهریور ۹۴

      سلام فرزانه.به نظرم چنین آدمی لیاقت هیچی رو نداره حتی انتقام وناسزا.ولی اگر دوست داری انتقام بگیری یک روش عالی بهت یاد میدم.باید اون ببینه نبودنش اصلا مهم نیست و تو نبودش تو خوشبخت ترین و موفق ترین دختری.پس باید یک زندگی خوب داشته باشی.ولش کن بزار توی پستی و بدیهاش دستو پا بزنه.اگر بخای بزنیش دستات کثیف میشه ولش کن و دوباره به دنیای قشنگ نگاه کن.پیشنهاد میکنم از پیامک مشاوره استفاده کنی.و من باید بگم که وضعیت خوبی داری چون با اون بی تجربگی که داشتی کاری دست خودت ندادی که الان ترس حاملگی هم داشته باشی .الان تو با تجربه هستی و میدونی که دانشت راجع به ارتباط با جنس مخالف کافی نیست.خیلی ها هنوز اینو نمیدونن.آرزو میکنم خوشبخت بشی تا دوستات خوشحال و دشمنات ناراحت تر بشن.

      • شما رو بخدا بیشتر باهام حرف بزنید بگید که چه کار کنم که فراموش کنم بگید چه کار کنم که خالی شم بگید چه کار کنم که از بغض خالی شم من دیگه هیچی واسم مهم نیست من میخوام همون آدم چهار سال پیش باشم باهام حرف بزنید

    • سلام .درسته انتقام یکم آدمو آروم میکنه ولی همیشه انتقام گرفتن بهترین راه حل نیست.بسپرش به خدا .خدا خودش جوابشو میده .چوب خدا صدا نداره بالاخره یه روزی از خدا میخوره بدجورم میخوره

    • 13561356 :
      ۰۷ آذر ۹۴

      عزیزم تو هیچ شناختی از اون ادم نداری با یه ارتباط محدود تو ذهنت ازش یه ایده عال ساختی باور کن اون اصلا به خانواده تو نمیخوره به تو نمیخوره مردی که با احساست اینجور بازی کنه باور کن عشق نبوده که داشته بلکه همون انتقامی که تو میخوای ازش بگیریو میخواسته بابت بی توجهیات ازت بگیره تا عقده دلش خالی بشه و حالا از انتقامش راضیه تنها کاری که مستونی بکنی اینه که خداروشکر کنی که همچین ادمی مرد زندگیت نشد که بعد از ازدواج بگه تو به خانواده من نمیخوری بره با دیگرون تو یه تجربه تلخ ولی گرون قیمت بدست اوردی یه شناخت و بدون خدا دوستت داشته تو بهش فقط عادت کردی اگه با یه مرد مهربون و فهمیده اشنا بشی میفهمی که چه خوکی رو با جا اسب اشتباه گرفتی از قدیم گفتن خلایق هر چه لایق پس بدون اون لیاقت تو رو نداره یکم برو بیرون یکم ارتباط اجتماعیتو بیشتر کن ولی از چاله درنیای بیوفتی چاه یه وقت برا پر کردن خلا زندگیت یه ادم نا مناسب دیگه رو وارد زندگیت نکنی در مورد احساست باید بگم هیچ وقت فراموش نمیکنی چون اولین تجربه عشقیت بوده همیشه مثل یه زخم تو دلت میمونه ولی یاد بگیر بش مثل یه مدال جنگی نگاه کنی جنگی که توش پیروز امدی بیرون خودتو نجات دادی دنبال ادمی باش که به شخصیتت و خواسته هات احترام بگذاره ادمی که نتونست بپذیره تو نمیخوایش بدون ادم منطقی نیست عقده ای هست موفقیت توی فراموش کردنشه نه انتقام گرفتن و به نظرم فاضل درست میگه وقتی بلاکش کنی و بی توجهی کنه و احساس کنه اونقدرا هم برات مهم نبوده احساس شکست و سرخوردگی میکنه دیگه هرگز برنگرد به اون رابطه ای که توش عذاب کشیدی موفق باشی

    • سلام، از خوندن مطلب خیلی ناراحت شدم
      امیدوارم بتونيد فراموش کنید و بدونيد ما آدم ها یه خدای مهربون داریم که همیشه امید و پشت و پناه ما هست.
      من خودم هم دوره دانشجویی به همکلاسيم علاقه داشتم، این علاقه به حدی بود که برای اولین بار با یه خانم تماس بگیرم و صحبت کنم.
      اما چون وضع شغليم و مالی خوب نبود تموم شد تو دو تا تماس، یعنی ترسیدم از پا گذاشتن تو مسیری که فرمانش معلوم نیست. بعد سه سال که همه شرایطم درست شد تماس گرفتم و گفت کسی تو زندگيمه. تا اندازه ای میتونم درکن کنم که گاهی علاقه آدم رو به چه کارهایی وادار نمی کنه. توکان به خدای مهربون باشه

  86. سلام به همه.شبتون بخير من تازه عضو شدم خيلي خوشحالم كه يه فضاي پاكي براي درد دل با همه هست .من ٢٣سالمه . يكم حالم بده پسر عمه ي من نزديك به پنج سال همش بهم ميگفت دوستم داره با اين كه ميدونست من با كسي دوستم . اما من بالاخره لا اون پسره كه بودم به تفاهم نرسيديم براي ازدواجو تموم شد رابطمون باز با اين حال از پسر عمم خوشم نميومد كم كم نميدونم چطور شد به دلم نشست الان نزديك پنج ساله واقعا باهميم و دوس داريم همو يه اخلاقايي داره كه منو اذيت ميكنه مثلا بهم ميگه نرو فلان جا بدون دليل منطقي اگه برم باهام قهر ميكنه اما من وقتي بهش ميگم كاريو نكنه ازم دليل منطقي ميخاد منم چون دوسش دارم حرفاشو گوش ميدم كه از دستش ندم باباشم فوت كرده دوس ندارم بيشتر ازين تنها باشه مامانشو خواهراشم به فكر خودشونن كلا تنهاست منم خيلي لوسش كردم . اما خب انتظاراتي ازش دارم به عنوان دختر.مثلا پارسال تولدم كادو نخريد هر چند قبل اونم نخريده بود اما من پارسال باهاش خيلي صميمي شدمو انتظاراتم زياد شد بعد كه ازش ناراحت شدم گفت كادو وابستگي مياره و نخرديم امسالم كه خريد از كادوش خوشم نيومد چون بهم قول داده بود براي جبران پارسال امسال واسم تولد ميگيره سورپرايزم ميكنه.اين كارو نكرد كه هيچ كادومو اورد خيلي عادي داد بهم باز اشكمو دراورد من چي كار كنم ب نظرتون . جطوري هم اونو نگهش دارم هم رفتاراشو هضم كنم . حالا كه فهميده من دوسش دارم يكم سرد شده قبلا خيلي بهم توجه ميكرد خيلي ناراحتم

    • اصلا هم نميتونه موقع ناراحتيم ارومم كنه و مثل اينجا سنگ صبورم باشه فقط يك سال ازم بزرگتره درك نميكنه ناراحتيامو چطور باهاش رفتار كنم بشه مث اوايل ،

      • MehtiMehti :
        ۲۲ آبان ۹۴

        سلامliyana
        به نظرم کم کم سعی کن باهاش سرد برخورد کنی البته کم کم
        یا بخودش میاد و میفهمه که چقد مهمی وارزش داری
        یااینکه خودت کم کم میتونی ازش دل بکنی
        رابطه یک طرفه هرچند قوی باشه ولی به سرانجام نمیرسه

  87. سلام.بیست و چهار سالمه و عاشق یه دختری شدم که اون اونطور که من دوستش دارم بعدم علاقه ای نداره و فقط در حد یه دوست منو میبینه که فعلا هم به همین دلایل اصلا رابطه ای نداریم.هرکاری کردم که از یادم بره.به بدیهاش و بی محلی های فراوانش فکر کردن و…ولی ظاهرا اونقدر دوستش دارم.که این بدیهای اصلا به چشمم نمیادو حتی فکر میکنم اگر یه روز باهاش ازدواج کنم هرچیزی بخواد و هرکاری دوست داشته باشه براش بکنم.و میدونم رسیدن من و اون به هم بدلایل مختلفی ناممکنه با این حال که خیلی دلم میخواد با من زندگی کنه و تا اخر عمر باهاش باشم ولی بازم خوشبختیش رو میخوام و دوست دارم باهرکی باشه خوشحال باشه واسه همینم هرکاری حاضرم براش بکنم حتی اگر قراره با یکی دیگه خوشبخت بشه.
    کاش میشد فراموش کنمش کاش میشد حتی بعنوان دوست باهاش در ارتباط بودم

  88. اين آقا با خانوادش سر طلاق دا ن زنش هم مشكل داره خانوادش مخالفن كه طلاقش بده چون پدراشون با هم شريكن، اين با مادرو پدرش هم حرف نميزنه ، چون يه دوره براش مشكلي پيش اومد كه زنشو فرستاده بود خونه پدرش خودش هم بيكار بودو پول هم نداشت بخاطر يه مريضي اين وضعيتو داشت ولي خانوادش اون موقع اينو از خونه مينداختن بيرون هيشكي شرايطشو در نظر نميگرفت ولي من اون موقع دستشو گرفتمو بهش كمك كردم از همه لحاظ، اينم بگم من خونه اونا رفت آمد داشتم، الان از اون موقع ٨ ماه گذشته اين منو طوري دوس داشت كه شبو روز بخاطر من گريه ميكرد، ولي ٣ ماه كه رفتارش عوض شده، ديشب هم بهم ميگه تو نميذاري من با پدر و مادرم حرف بزنم يا خونه فاميلا برم ميخواد بره با زنش لج كنه كه چرا اور ميره من نرم من خودمو پنهون كنم منم سر اين حرفش ناراحت شدم بهش هم گفتم مگه تو سر لجبازي زن طلاق ميدي اين بچه بازيا چيه گفتم تو اونو طلاق بده بعدش برو ديگه ، ولي من تا حالا بهش اين حرفارو نگفته بودم كه با اونا حرف نزنه يا نره خونه فاميل

    • یکی :
      ۱۱ اسفند ۹۵

      اون که به همین راحتی هنوز یه رابطه رو تموم نکرده وارد یکی دیگه شده مطمئن باش به تو هم وفا نمیکنه
      و تو هم که اینطوری رو زندگی یه مرد متاهل آوار شدی مطمئن باش بی جواب نمیمونی…

  89. سلام دوستان خوب هستين من ٢٩ سالمه يه ساله با يه پسري هستم كه خيلي عاشقم بود يه طوري بود كه انگاري بهم سجده ميكرد اين آقا زن داره زنش دختر عموشه دوسش نداره مشكل دارن ميخواد طلاق ، ميخواد بعد قضيه طلاق با من ازدواج كنه ، تا ٣ ماه قبل با من طوري بود كه هر چي من ميگفتم گوش ميداد يه لحظه هم بدون من نميموند ، ولي الان خيلي بداخلاقي ميكني ، بي احترامي ميكنه، دس رو من بلند ميكنه، الان به من ميگه منو نميذاري خونه فاميلام برم اون زنم هر روز خونه فاميلاست خودشو عزيز ميكنه من نرم منم ميرم اونجا تا اون نياد سر اين خيلي دعوامون شد، ببخشيد من خيلي حرف دارم همه رو اينطوري بگم؟

    • سلام سهیلا جان . ببین به دوست داشتنایی که هر دو طرف مجردن و دیوونه وار میخوان همو نمیشه اعتماد کرد چه برسه به این که طرف شما متاهل هست. کسایی که متاهل هستن و دنبال یه دختر دیگه میرن فقط برای فرار از دقدقه های زندگیشون میرن سمت یه دختر دیگه اما اخرش بازم همون زنشونو ول نمیکنن اگرم ول کنن و جدا بشن بازم به فکر اون میمونن . به نظر من سعی کن قراموشش کنی

  90. سلام من یاسمنم ۲۰ سالمه با یه پسر دوستم تو اون شهری که دانشجوم الان از تیرماهه اومدم شهر خودم پسره خیلی خودخواس زیاد دعوامون میشه منم زیاد خاطرخواش نیستم ولی تابستان بیکار هر چی پیش میاد میگم اشکال نداره کوتاه میام ولی خسته شدم نمیتونمم ولش کنم ینی نمیتونم آگه با اون حرف نزنم خیلی بیکار میشم امروز سر این که گفتم چشمت کور دعوامون شد باز دوستان راهنمایی میخام لطفا

    • سلام یاسمن آبجی ما
      به نظر من با کسی صحبت کنید که ارزش شما رو بدونه
      چون شما برای خودتون ارزش بالایی دارید
      که هر کسی لیاقت صحبت کردن با شما رو نداره
      کسی که خود خواه پس ارزش شما رو نداره
      کنار گذاشتن این پسر به همون راحتی پاک کردن شمارشه
      این که شما تنهایید و حوصلتون سر میره نیازی نیست با افرادی که هیچ ارزشی ندارن صحبت کنید .
      میتونید هرز گاهی باهمین مشاوره های صدای سلامت
      به صورت پیامکی که توی این سایت ها توضیحات کامل رو داد ثبت نام کنید و باهاشون صحبت کنید.
      به غیر از این من نمیدونم شما از چه چیزهایی خوشتون میاد و چه هنز هایی دارید.
      ولی هر گاه احساس بی حوصلگی کردید و یا بیکار بودید، نگاه کنید چه هنر هایی رو توی خودتون میبینید و یا به چه چیزهایی غلاقه دارید. به اون هنر ها برسید.
      مثلا من ویولن رو انتخاب کردم تا همدرد من توی تنهایی هام باشه .
      شما اگر از موسیقی خوشتون میاد از یه ساز شروع کنید
      یا نقاشی
      یا خطاطی
      یا خیاطی
      یا ….. هر چیزی که دوست دارید.
      باور کنید اون زمان که متوجه بشید یه هنر توی وجودتون داره شکوفا میشه
      خود شما خوشحال میشید و به این میرسید که واقعا مفید هستین و وقتتون با ارزش
      زمانی که به این نتیچه برسید میفهمید صحبت کردن با این افراد
      تلف کردن وقت گرانبهای خودتون . این نظر من بود و بس.
      خوشحال میشم روزی برسه
      بیاید و بگید که من از این پسر فاصله گرفتم
      و یک هنر رو در پیش گرفتم و دارم ادامه میدم و بسیار خوشحالم
      واقعا خوشحال میشم .

    • سلام بچه ها
      بزارید یه چیزی بگم نگاه کنید همه ما مشکل داریم اصلا همه مردم روی زمین مشکل دارن.
      قبول آقا
      بی معرفتی، خیانت ، بی پولی ، نامردی، تنهایی و….. خیلی چیزای دیگه هست
      ولی اینا که قرار نیست بیان کمک ما کنن
      من خودم هم اشتباه میکنم بعضی وقتها میگم من تنهام
      این حرف ها هیچ وقت به ما کمک نمیکنن
      قرار نیست که یه فرشته از آسمون بیاد همه مشکلات شما رو یهویی حل کنه
      خودتون باید بلند بشین و همت کنید
      میدونم خیلی سخته
      خیلی خیلی سخته ولی خب باید بلند بشی
      اگر میخوای موفق باشی باید بلند بشی و همت کنی
      به خودت رچوع کن
      ببینم چی میگه بین چیه که به صلاح خودته همون رو انجام بده
      یه خانمی اومده به من میگه که خیلی افسرده ام و خیلی تنها
      میگم برا چی
      میگه توی نوجوانی که من چیزی زیادی نمیدونستم
      یه مرد اومد با احساسات من بازی کرد بعد خیانت کرد و رفت
      خب خدا خیرت بده بهش بها نمیدادی که بخواد اینطوری بشه .
      نگاه کنید همه چی دست خودمون مونه
      مشکلات رو خودمون رو برا خودمون میسازیم.
      پس فکر کنید
      بازم میگم خیلی سخته
      خودم تو شرایطش بودم و بیشتر اوقات کم اوردم ولی خدا کمکم کرده هنوز سر پام .
      شرمنده اینقدر حرف میزنم
      من بیشتر اوقات به این سایت سر میزنم
      اگر بتونم هر کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم .

      همه میدونیم که چی خوبه و چی بده ولی تو بعضی از شرایط خودمون رو فقد گول میدیم که نه این درست و اون اشتباه .
      آؤه درسته

  91. با عرض سلام و وقت بخیر
    من ۲۱ سالمه و دانشجوی معماری.جند ماهیه احسلس میکنم به کسی علاقه مند شدم.من دختر معتقدی هستم و توی دانشگاه شاگرد اول هستم و امسال که ترم ۶ هستم به قصد دانشگاه تهران میحام کنکور بدم ولی این احساس ذهنمو درگیر کرده و از برنامه ریزیم عقب میافتم.راستش من برای یکی از پروژه هام سر ساختمون می رفتم.چشم پاکی و نجابت کارفرمام که ی جوون شاید ۳۰ ساله باشه منو تحت تاثیر قرار می داد با این وجود جلوی کنجکاوی و احساسمو میگرفتم تا متوجه نشه. حتی وقتی بحثمون به مسایل شخصی میرسید بهش میگفتم از داشتن رابطه با پسرا خوشم نمیاد و میگفتم تا زمانیکه دکترامو نگیرم به چیز دیگه ای فکر نمیکنم .ایشون خیلی به من لطف داشتن و دارن.همین زیاده روی تو خوش رفتاری و متانتشون بود که منو درگیر کرد.من حتی نمیدونم مجرده یا نه و این بیش از هرچی اذیتم میکنه.برا اینکه به خودم دروغ بگم و کمتر به این موضوع فک کنم بهش داداش میگم ولی روز به روز دیوونه گیم بیشتر میشه.حتی کسی بهم پیشنهاد ازدواج چه تو دانشگاه چه بیرون میده میگم نامزد دارم…واقعا نمیدونم چیکار کنم ازی طرف من حتی مطمئن نیستم مجرده ار طرفی بعضی اوقات فک میکنم حرفاش و رفتارش فقط خاص من نبوده…نمیدونم نمیدونم چیکار کنم.خواهش میکنم کمکم کنید واقعا تو شرایط درسی و روحی بدی هستم…

    • سلام آبجی
      البته اگر اشکال نداره من رو به عنوان داداشتون قبول کنید
      عشق برای یه دختر باعث میشه که توی زمینه درسی ضعیف بشه و یه دختر عاشق از لحاظ درست خوندن افت میکنه ولی اتفاقا ما پسرا وقتی عاشق میشیم درس خودنمون بهتر میشه .
      در هر صورت اگر این آقا رو دوست دارید بدونید توی درستون اختلال ایجاد میکنه .
      و به نظر من اگر تصمیمتون جدی هست میتونید با یکی از دوستانتون که اعتماد کامل دارید بهش این مسئله رو در میون بگذارید که متوجه بشید آیا طرف مقابل مجرد یا متاهل هست. به طوری که اگر بتونید کاری کنید که دوستتون متوجه احساستون هم نشه باز بهتر.اگر ایشون هم نشبت به شما ابراز علاقه کرده باشد میتونید توی یه نامه و یا به طور حضوری احساستون رو بهش ابراز کنید.ولی میدونم که خیلی سخته برا شما ولی این نظر منه. یا این مسئله جواب میده و یا اینکه نه.
      ولی اگر تصمیم جدی نیست و یا میدونید امیدی به این مسئله نیست .
      سعی کنید به این آقا به چشم یه فرد عادی نگاه کنید .
      چرا چون اگر احساستون نصبت به این فرد به حدی برسه که شما رو دچار مشکل کنه، خدایی نکرده اگر زمانی بفهمید که اصلا به شما علاقه نداره و یا اینکه اصلا کسی رو توی زندگی خودش داره به شما فشار خیلی زیادی میاد.
      پس یا تا آخر این مسئله رو برید
      و یا اینکه نزارید به جایی برسه که نشه دیگه بهش فکر نکنید .
      بازم میگم این نظرات من بود مایل بودید باز هم من هستم در خدمت شما دوستان .

      پس در اینصورت سعی کنید مثل تمام افراد اطرافتون اون هم همینطور ببینید و همیشه با خود بگویید که این هم یه فرد عادی است تو زندگی شما تا بجاهایی سخت تر نرسید.

      • سلام…ممنون از شما
        ترجیحا فراموشی بهترین و عاقلانه ترین کاره…

  92. KimiaKimia :
    ۰۵ مرداد ۹۴

    سلام من دختری ۱۷ساله هستم و عاشق خواننده معروفی شدم که ۳۴سالشه و آمریکا هم زندگی میکنه و از زمانی که خودمو شناختم یعنی۱۳سالگی تا الان عاشقشم نمیدونم باید چیکار کنم؟خودمم ب هیچ نتیجه ای نمیرسم چرا کسی رو که حتی یک بار ندیدمشم دوس دارم،از اونورم پدرومادرم آدمایه سنتی و ساده ای هستن وخیلی خیلی رو درسم حساسن امسال که میرم پیشدانشگاهی کلی برام برنامه ریختن واسه کنکور که حتما”یه جایه عالی قبول شم اما من با این وضعی که دارم هیچ امیدی به آینده ندارم، نمیدونم چیکار کنم!از خیلی پیش قصده خودکشی داشتم اما می ترسم از همه چی،از عواقبش…خلاصه اینکه این روزاهم دارم تظاهر به درس خوندن میکنم و پدرومادرمو گول میزنم و خیلیم برایه این کارم عذاب وجدان دارم،از طرفیم همه فکرو ذهنم رو کسیه که در عین احمقانه بودن عاشقشم حتی خودمم خندم میگیره از این قضایا،اما واقعا” حسی که دارم بچگانه و زودگذر نیس…و این اولین باره که دارم دربارش حرف میزنم چون به شدت داره این موضوع آزارم میده و خیلیییییییییی خستممم از این همه دردی که بخاطره این عشق میکشم،خیلیم تنهام و کسیم ندارم که بخوام باهاش درد و دل کنم، دلم میخواد راحت شم…
    پارسال واقعاً از این که به یه همچین آدمی برسم قطع امید کردم و واسه همینم دیگه امید و حس و انگیزه ای برای زندگیم ندارم،من یه شکست خوردم…اگه کسی بتونه کمکم کنه واقعاًازش ممنون میشم

    • سلام کیمیا
      آدمی باید از آینده خودش نا امید باشه که به خودش اعتماد نداشته باشه
      تو اول باید به عقلت رجوع کنی که آیا عشق تو به این آدم چطور ایجاد شده
      و حالا فرض بر این بگیریم که به این آدم برسی و باهاش ازدواج کنی
      آیا فکر کردی زندگی اونا چطوریه ؟
      مخصوصا خوانندگان آمریکایی که توی هر ترانه ای که دارن با چندین دختر هستن
      و خدا میدونن چه عقایدی دارن .
      و این رو بدون
      هیچ کسی تنها نیست
      تنهایی فقد برای خداست
      توی تنهای ترین لحظات زندگیت
      خدا با تو هست پس هیچ وقت تنها نیستیم
      تو از آینده خبر نداری و نمیدونی در آینده چه اتفاقی می افته
      نمیدونم زندگی تو چی میشه
      موفق میشی یا نه
      پس نمیتونی نا امید باشی
      شاید در آینده توی درس خوندن خودت موفق باشی
      که این همت و سعی و تلاش خودت رو میخواد
      اگر تلاش نکنی مشخص که آینده ای نداری همیشه برای رسیدن به موفقیت به همون اندازه باید تلاش کنی
      خدا رو چه دیدی شاید یه پسر ایرانی با همون شکل و قیافه و با همون استعداد خواننده خارجی توی زندگیت وارد بشه و خوشبختت کنه
      البته این رو هم بگم فقد به قیافه نیست ها باید بتونید با هم زندگی کنید
      همه ما آدم ها خوب بد زندگی رو میدونیم
      یه دزد میدونه دزدی بده
      یه آدم عصبی میدونه که عصبانیت بده
      یا آدم دروغ گو میدونه دروغ بده
      و ……
      ولی ما آدما نمیدونیم که تو هر شرایطی
      چیکار کنیم که این اشتباه ها رو انجام ندیم
      برگرد به خودت و خودت از خودت سوال کن .
      که چرا عاشق این مرد هستی؟
      چرا به آینده نا امیدی ؟
      چرا داری زجر میکشی ؟
      چرا میخوای خود کشی کنی؟
      چرا….
      و همین طور چراهای دیگه ولی هیچ وقت به خودت نگو نمیدونم
      چون هر چیزی برا خودش دلیل داره
      اگر تونستی برا خودت یه جواب قانع کننده بیاری
      به اون راه ادامه بده
      دارم میگم قانع کننده
      اگر نتونستی جواب قانع کننده برا حالت های خودت نتونستی پیدا کنی
      بدون این راه ها جز پوچی دیگه هیچی نداره
      وسلام.

  93. سلام به دوستان عزیز
    این اولین پیامم هست
    من تو زمان مجردیم تنها بودم
    زمانی که ازدواج کردم هم تنها بودم
    این تمام زندگیمه

    • سلام خیلی دوست دارم با یه خانم صحبت کنم
      فقد یکی باشه که به حرفهام گوش بده
      یه مدت با مشاورین این سایت صحبت میکردم خوب بود
      ولی بخاطر مشکل مالی و بالا بودن هزینه تماس
      دیگه نتوانستم ادامه بدم
      و الان خیلی خواهان اینم که با یه خانم حرف بزنم
      تا آروم شم

    • سلام ،فک کنم همدردیم من یه دوستم دارم ولی تنهام دیگه خسته شدم از کوتاه اومدن واقعا سخته

  94. سلام به همه.دوستان من تازه اومدم تو این سایت راستش خیلی درگیرم باخودم حدود هشت سال باشوهرم رابطه داشتم وحالا پنج ماهه رسما نامزد شدیم خیلی خوشحالم خیلی دوستش دارم مشکلاتمونم تاحد زیادی باخوندن کتاب ومشاوره حل شد ولی الان تنها چیزی که منا اذیت میکنه اینه که اون یه دوست داره که همیشه باهمن احساس میکنم به دوستش بیشترتوجه میکنه تامن وقتی بهش میگم میگه نه من بااون چون هم جنس خودمه راحت ترمشکلاتمو حل میکنم نمیدونم این حس داره دیوونم میکنه حتی وقتی داریم باهم حرف میزنیم تلفنی یه دفعه دوستشو میبینه ازمن خداحافظی میکنه که بره بااون حرف بزنه بااینکه شب قبلش بااون بوده یامثلا یه روزه ماباهم حرف نزدیم چیکارکنم بنظرتون؟؟؟

    • MehtiMehti :
      ۲۲ آبان ۹۴

      سلامelena
      به نظرم با شوهرت منطقی و کاملا رک حرف بزن و بهش بگو

  95. سلام من اولین باره اومدم تو این سایت اخه ادم با دوست و اشنا ک نمتونه صحبت کنه داشتم دنبال جایی میگشتم که بتونم حرف بزنم من عاشق شوهرمم خیلی دوسش دارم ولی خسته ام از بحثا دعوا ها بد چشمی های اون بدبینیهای خودم که خودش به وجود اورد میخام برم امشب چمدونمو بستم صبح میخام برم نمیدونم کجا فقط نمیخام باشم پیش هیچکس نه خانوادم نه همسرم. خیلی ناراحتم دعاکنین برام.

  96. سلام! خیلی اتفاقی با اینجا آشنا شدم
    من یه مشکل مشخص ندارم
    من نمیدونم چمه
    مدتیه حالم از همه چی بهم میخوره
    دوست دارم خانواده ام رو ترک کنم
    از ازدواج هم متنفرم
    سرمایه و پولی هم ندارم که مستقل زندگی کنم
    یه دختر بیست و یک ساله ام
    که فکر خودکشی توی سرمه من با خندیدن یا گریه کردن سبک نمیشم
    قبلا آدمی بودم که خیلی معتقد بودم تا پونزده سالگی
    ولی از اون موقع تا نوزده سالگی خیلی درگیری ها و مشکلات برام به وجود اومد که از اعتقادات بدم اومد
    از نوزده سالگی تا بیست سالگی دیگه به طور کامل عوض شدم
    الان اعتقاد به وجود خدا دارم اما میلی به باور کردن هیچی ندارم
    نفرت زیادی نسبت به زندگی دارم
    همیشه وقتی میرم کوه ، توی ارتفاعات دوست دارم بپرم پایین
    توی اتوبان یا وقتی ماشین در حال حرکته دوست دارم در ماشین رو باز کنم و بپرم بیرون
    از آدما متنفرم چون همشون قصد آزار دادن منو دارن
    هر وقت به کسی نزدیک شدم فقط بهم لطمه خورد از نظر روحی
    من خانواده خوبی ندارم
    هيچوقت توی خونه تامین نشدم از نظر احساسی
    پدرم یه آدم بددل و کنترل کننده است که اخیرا دیگه هیچ مهری بهش ندارم
    فقط حسی که دارم دلسوزی و ترحمه به پدر و مادرم
    حس میکنم توی زندگیم همیشه وقف دیگران شدم و کسی بهم اهمیت نداد
    من حس پوچی دارم
    انگیزه ای برای بودن ندارم
    کسی به من علاقه نداره
    کسی به من اهمیت نمیده
    همیشه تنهام
    وقتی نیستم هیچکس سراغمو نمیگیره
    من آدم وابسته ای بودم
    با محبت کردن به دیگران سعی میکردم دوست پیدا کنم
    اما همه از محبتم سواستفاده کردن
    هر کس به نوعی آزارم داد
    حالا حسی به عشق و دوستی و محبت کردن ندارم
    دوست دارم بمیرم
    اعتقادی به معجزه یا نظاره گر بودن خدا ندارم
    فکر میکنم خدا هم از من بیزاره
    فکر میکنم خدایی نیست که منو بخواد
    فکر میکنم هیچ تکیه گاهی ندارم
    من مشتاق به خودکشی ام

    • سلام alone خانوم من مطلبتون رو خوندم و من هم همین دقیقا همین شرایط شمارو دارم منم خانوادم درکم نمیکنه ولی من برای دوری ازین افکار برای خودم هدف قرار دادم ومیخوام فقط به درس خوندنم فکرکنم ومطمعنم که دراینده بهترخواهم شد وواقعا امیدوارم شماهم بتونید ازین وضعیت خارج بشید برای ماهم دعا بفرمایید…

  97. من۶سال باهاش دوستم يه رابطه عاطفي شديد باورش کردم بخاطرش جنگيدم اما همه چي رو باختم اابته هنوزم ميگه منو ميخواد دوستم داره و نميره اما همش حرفه خودشم ميدونه و من تنهاتر از هميشه فقط دارم روزمو شب ميکنم اشتباه کردم وتاوانش شده همه زندگيم نميتونم کسي رو سرزنج کنم خود کرده را تدبير نيست تمام زندگيم شده ترس از فردا از بي کسي وتنهايي .

  98. سلام تروخدا زود جواب بدید حالم اصلا خوب نیستو ناخواسته از دوستم باردار شدم با این بچه چیکار کنم اگر خانواده متوجه بشند برای همیشه منو طرد می کنند. چه ط.ری سقط جنین انجام بدم کجا برم؟

    • سلام
      اتفاقی که نباید افتاده
      اول باید دید که چند ماهه هستید؟
      کورتاژ کردن عوارضی داره که باید با پزشک متخصص زنان مشورت کنید
      تنها دو راه حل داری
      ۱- دوستت به خاستگاریت بیاد و سریع ازدواج کنی که البته همه از زودرس بودن زایمان متوجه ارتباط قبلیتون میشن..
      ۲- کورتاژ کنی(سقط) که اگه ماه چهارم به بعد باشه دیگه نمیشه.. چون عوارض خیلی جدی به همراه داره و قتل محسوب میشه..
      به نظرم اگه مورد اول رو پیش بگیری که بهتره اما به احتمال زیاد دوست شما از زیر بار مسئولیت طفره میره
      هم زمان به دوست پسرت فشار بیار و با دکتر زنان هم مشورت کن هر دو گزینه رو پیش بگیر و کمتر از ۲هفته به نتیجه برسون.
      در غیر این صورت شرایط بسیار بدتر از چیزی میشه که حتی تصورش رو بکنی..

  99. سلام وای خدا چرا اینقدر دیر اینجارا پیدا کردم
    تورو خدا کمکم کنید
    من ده سال کسی را میخوام مادرم مخالف شدیییید خسته شدم
    اومدن خواستگاری ،چون وضع مالیشون خوب نبود مادرم گفت نه
    من چی کار کنم نمیتونم ما عاشق همیم دیوونه داریم میشیم
    امروز داره برام یه خواستگاره خوب میاد
    نمیدونم چیکار کنم
    میخوام به خواستگارم بگم کسه دیگری را دوس دارم اما میترسم به مادرش بگه
    اگه مادر من بفهمه نابود میشم
    دوستان کمکم کنید
    چه کار کنم خواستگارم خودش بگه نه! طوری که ضایع نباشه من کاری کردم!
    اما اصصصصلا اجازه نه گفتن ندارم ،مادرم میدونه چرا میگم نه،میدونه به خاطر عشقم میگم نه،من میخوام خود خواستگارم از من بدش بیاااد،مادرم فقط پول براش مهمه که این خواستگارم از شانس گندم وضعش خیلی خوبه که برا مادرم کافیه!
    مادرم اصلا به عشق اعتقاد نداره من پودر شدم دیگه تو این ده سال خدایا دیگه بسه دستم را بگییر

    • يكي قراره اين وسط ضربه بخوره، يا شما يا مادرت. مي ارزه يك عمر بدبختي رو (احتمالا، شايدم زندگيت با خواستگارت بهتر از عشقت باشه، اينو خودت بايد تشخيص بدي) تحمل كني براي خوش حالي مادرت؟ شايد وقتشه كه روي پاي خودت وايسي و خودت براي خودت تصميم بگيري، نه؟ سعي كن وابستگي هاتو به مادرت كمتر كني و به همه نشون بدي كه مي توني خودت بهترين انتخابو كني. ولي قبلش بايد مطمئن باشي كه اين همه اشتياق براي ازدواج با اون فرد، صرفا به خاطر لجبازي نباشه.

    • زهرا :
      ۲۳ تیر ۹۵

      سلام دوست عزیز
      من نمی دونم چند سالته ولی مطمئنم توی این دنیا کسی عاشق تر از من پیدا نمیشه. من پدرم پولداره، هیچوقت کمبود حس نکردم اما خیلی آدم غد و مغروری ام و به همین دلیل از زمانی که رفتم دانشگاه از پدرم پول نگرفتم و سعی کردم خودم کار کنم و البته اینم بگم که خودم سالها عادتش دادم که کم توقع باشم و هرجا کم آوردم ازش کمک خواستم. میخوام یه چیزی رو بگم. تجربه ی زندگی من که فوق العاده آدم عاطفی ای هستم و عاشق پیشه، اینو میگه که: آدم باید عاشق باشه، با عشق زندگی کنه ولی با معشوق/معشوقه ازدواج کردن اشتباه محضه. خصوصا اینم بگم که توی زندگی پول خیلی مهمه. من پدرم پولدار بود با اشاره ی من دنیا رو به پام میریخت ولی هیچوقت ازش هیچی نخواستم کمبود محبت هم نداشتم مشکلی هم با والدینم نداشتم. همه چی اوکی بوده تا الان فقط مطمئنم که با کسی که عاشقشم ازدواج نخواهم کرد ضمن اینکه با کسی ازدواج میکنم که پولدار باشه چون بی پولی که از در وارد شه عشق از پنجره میره بیرون
      مادرتون حق داره و من کاملا بهش حق میدم اون چیزی که شما تو آینه میبینید ایشون تو خشت خام میبینه
      اینجا سایت خیلی خوبیه ها ولی مشکلش اینه که دوستانی که پاسخ ریپلای میدن، خودشون یا همسن ماها هستن، یا انقدر درگیر مشکلات خودشونن و عشق رو bold میکنن که انگار قراره همه چی با عشق حل بشه و دنبال مدینه فاضله اند.
      شما پدر و مادرتو نگاه کن، تا حالا نشده با هم جر و بحث کنن؟ الان حس میکنی عین روزای اول ازدواجشون عاشق همن؟ همه چی عادی میشه و شما می مونی و یه سری توقعات برآورده نشده…
      به حرف مادرت گوش کن…

  100. AsalAsal :
    ۲۹ خرداد ۹۴

    سلام فاضل عزیز

    امیدوارم حالت خوب باشه و هر جا هستی خدا خیرت بده به خاطر اینکه سنگ صبور من و خیلی ادم های دیگه هستی.

    من عسل هستم یک ماه پیش پیام دادم که با یک مرد متاهل ارتباط دارم نمیدونم یادته یا نه؟!

    فاضل عزیز، همسر این آقا متوجه شده و الان یک هفته است من با ایشون ارتباطی ندارم ، دارم دیوونه میشم ، یک دلبسته و وابسته واقعی، مثل این دیوونه ها یکسره به گوشیم نگاه میکنم تا بلکه یه پیام ازش بیاد، داغووونم فاضل عزیز، خواهش میکنم کمک کن ، من باید چی کار کنم؟

    • S JS J :
      ۰۴ تیر ۹۴

      سلام عسل خانوم.بله شما رو به خاطر دارم و خیلی خوشحالم تونستم حس خوبی بهتون بدم.عسل جان اول از همه آدمهای سالم و با احساس عاشق میشن و دیوونه نیستی.بهت تبریک میگم و بحالت غبطه میخورم.این روزها قشنگترین روزهای زندگی آدمه.مثل قدم زدن در صبح یک روز بهاری بعد از بارونه.وقتی میبینیش یا وقتی صدای عشقت رو میشنوی دیگه هیچی توی این دنیا نمیخوای.و حاضری همه زندگیت رو برای این لحظات بدی.
      عسل جان آیا اگر شرایط یا چهره ایشون به این صورت نبود برای شما فرقی میکرد؟مطمئنا میگید نه.چون احساس دوست داشتن یا عاشق شدن با این مسائل هیچ ارتباطی نداره و دست ما نیست ولی عمل کردن بر اساس احساس چرا دست ماست.همه احساس های خوب و بد باید مدیریت بشن و رفتار ما باید بر اساس منطق و عقل باشه.اگر واقعا من لیاقت این رو دارم که سنگ صبورت باشم میخواستم ازت درخواست کنم تنهایی ادامه ندی و از یک متخصص کمک بگیری.دفعه قبل هم گفتم مسائل زندگی افراد مثل هم نیستند که بشه برای همشون یک نسخه رو تجویز کرد.شاید این آقا بهترین گزینه برای شما باشند شاید هم بدترین گزینه.به غیر از یک مشاور هیچ کس صلاحیت نظر دادن در این موضوع رو نداره.هر ثانیه که میگذره شما یک قدم در تاریکی برمیدارید و نمیشه برای آینده هیچ برنامه ای داشت.آرزو میکنم همیشه شاد و خوشبخت باشید.

      • سلام .من چندساعتیه بااین مجموعه آشنا شدم میشه راهنمایی کنید چطور میتونم مطلب بزارم و بنده هم درددل کرده و از راهنمایی شما استفاده کنم ؟

        • S JS J :
          ۰۹ تیر ۹۴

          سلام.خیلی خوش اومدید.وقتی با اسم یا نام کاربری خودتون وارد شدید در انتهای صفحه سنگ صبور میتونید مسائلی که دوست دارید رو مطرح کنید.امیدوارم همه افراد شروع کنند به کمک کردن و پاسخ دادن به همدیگه.اگر بتونیم وقتی که یک نفر مشکلاتش رو مطرح میکنه ساکت نباشیم و همدردی کنیم و حس خوبی به هم بدیم تحمل مشکلات برای هممون آسون میشه و صفحه سنگ صبور معنی پیدا میکنه.

  101. سلام
    من قراره با ۱ اقا ازدواج کنم و تو شب بله برون عموم ازم خواست برا بار اخر باهاش حرف بزنم ولی عموم نمیدونست ما ازمایش خون هم رفتیم منم قبول کردم و به ایشون گفتمتفاوت سنی ما زیاده میتونین باهاش کنار بیاین گفت اره اگه برام مهم بود که ۲ جلسه جلو نمی اومدم و گفتم درکم میکنید ؟ گفت اره زندگی بی درک نمیشه و ایشون گفتن که اگه شک دارید یا میخوای از کسی باز مشورت بگیرید بهم بگید و باهام صادق باشید و گفت دلهره گرفته از حرفای من منم در جواب بهش گفتم من تصمیم خودمو گرفتم و چون عموم در جریان نبوده گفته باز با هم حرف بزنیم و بهش گفتم که خودتون ۱ خواهر دارید تقریبا هم سن متن میتنین درکش کنید گفت اره تو بعضی مواقع میتونم و بعضی مواقع نه و گفت که از بچه بازی بدش میاد ومنم جواب دادم که اهلش نیستم و قبل از اینکه از اتاق بیرون بره گفت که بس دیگه مشکلی نیست منم گفتم نه مشکلی نیست و مادرشم بهم گفت خب حالا جوابتون چیه منم گفتم بله و قرار هست که برا مراسم اصلی بله برون زنگ بزنن و این اتفاق یکشنبه شب بیش اومد الان ۱ روز گذشته و تماس نگرفتن چیکار کنم ؟ مامانمم اعصابش خورده همه اش میگه به حرف عموت نباید گوش میدادی و اگه زنگ نزنن و بسره خدایی نکرده بشیمون بشه چی خودمم میترسم از این موضوع از صبح کارم فقط گریه شده اخه قراره که ایشالا اگه زنگ بزنه مادرش قبل از ماه رمضون برگزار بشه
    تورو خدا لطفا لطفا لطفا برام دعا کنید که مادر این اقا تماس بگیره به مامانم تا قبلاز ماه رمضون گگگگگگگگگگگگگگ دارم دیونه میشم لطفا گگگگگگگگگگگگگگگ

    • S JS J :
      ۲۹ خرداد ۹۴

      میدونم شرایط سختی داری ولی خیلی شانس آوردی و خدا دوستت داشت و انسان خوبی بوده که همین اول شک و دودلیش رو نشون داد.فکر کن عقد میکردید بعدش میگفت نه اونوقت برات دل کندن سخت تر بودش و خدای نکرده ممکن بود به بهترین بودن خودت هم شک کنی

  102. با سلام من همسری دارم ک هیچوقت نمیشه روی حرفش حساب باز کرد،مثلا درمورد رفتن ب دانشگاه کاملا باهام موافق بود ولی وقتی ک با ذوق و شوق همه ی مراحل رو انجام داده بودم روز ثبت نام بهم گفت ک دلم نمیخواد بری دانشگاه و نظرم عوض شده و باعث ناراحتی شدیدی در من شد،نه تنها در این مورد بلکه درمورد سایر مسائل دیگه هم همینطوره بعضی وقتا احساس میکنم وقتی میبینه من از چیزی خیلی شاد هستم دلش میخواد باعث ناراحتیم بشه،حتی همین ماه گذشته که خانوادم میخواستن ب مدت یک هفته ب سفر برن و ب من هم پیشنهاد دادن ک همراهشون برم همسرم کلی استقبال کرد،و وقتی رفتم تو کل مدت یک هفته حتی یک تماس خشک و خالی نگرفت و باعث خرد شدنم پیش خانوادم شد واقعا نمیدونم باید چیکار کنم ک رفتار معقولی داشته باشه با وجود یک فرزند هم ب فکر طلاق نیستم ولی اون حتی توی لباس خریدن من هم این مشکل رو داره واقعا کلافم تورو خدا راهنماییم کنید

    • S JS J :
      ۲۹ خرداد ۹۴

      عزیزم به جنبه خوبش هم فکر کن مثلا:با درس خوندنت مخالفه(نمیگم کار زشتی نیست) ولی وقتی میبینه ممکنه خوشحال بشی قبول میکنه و بعدش وقتی همه چی جدی میشه میبینه نمیتونه باهاش کنار بیاد و مخالفت میکنه.و شاید وقتی با خونوادت رفتی سفر دلش خواسته یک مدت همش درگیر و نگران وضعیت زندگیت نباشی و یک استراحت کامل و لذت بخش داشته باشی.
      اگر بتونی با تفکر مثبت شاد باشی تصمیم های بهتری هم میتونی برای درست کردن زندگیت بگیری ولی اگر کلافه و سردرگم باشی شاید تصمیم هات بالغانه نباشن.بعید میدونم آموزشی برای این مسائل دیده باشی پس تنهایی جلو نرو و از متخصصین کمک بگیر و اگر دلت نمیخاد از مشاور ها کمک بگیری، تو صفحه پرسشها درخواست راهنمایی کن.به امید خدا همه چی درست میشه.همسرت مشکل جسمی نداره که نشه کاریش کرد فقط احتیاج به راهنمایی و کمک داره.آرزو میکنم خوشبخت بشی

  103. S JS J :
    ۱۸ خرداد ۹۴

    وقتی آدم مشکلی پیدا میکنه تازه میفهمه چه قدر تنهاست،چه قدر ضعیفه،مشکلها چه قدر بزرگ و تلخن

    • سلام و سپاس از همراهی شما
      دوست عزیز،به همین دلیل است که اگر از مشکلات نهراسیم و به کمک مهارت های زندگی ،با انها روبه رو شویم ،همان مشکلات باعث رشد ما می شوند .چون با روبه رو شدن با یک مشکل ابتدا می فهمیم چه قدر تنهاییم ،چقدر ضعیفیم و احساس خطر می کنیم ،این احساس خطر به ما انگیزه می دهد تا،بیشتر فکر کنیم ،راه حل های موجود را بررسی کنیم وسپس از انگیزه های درونی خود ،وازقدرتی که نهفته داشتیم اما از آن بی خبر بودیم ،آگاه می شویم .و می توانیم بالاخره راهی پیدا کنیم و یا حتی گاهی هم می توانیم از دل آن مشکل برای خودمان یک فرصت بیافرینیم!!!
      بعضی مشکلات بزرگ و تلخ هستند،رو به رو شدن با انها سخت و طاقت فرساست ،اما در پس آن روبه رو شدن و تعدیل یا حل آن مشکل است ،که احساس ویژه ای را تچربه می کنیم .احساس رضایت و ارزشمندی ….

      زندگی باید کرد، گاه با یک گل سرخ، گاه با یک دل تنگ… گاه باید رویید در پس این باران… گاه باید خندید بر غمی بی پایان… زندگی باوری می خواهد، آن هم از جنس امید…
      نازی قنبری
      مشاور صدای سلامت (کد ۳۶۴۰)

      • S JS J :
        ۱۹ خرداد ۹۴

        سلام خانوم دکتر.ممنون از امید و جوابی که دادید.درست میگید اینجوری زندگی قشنگتر میشه.ممنون

      • آقا فاضل سلام
        یه جمله ای خیلی روی قلب من تاثیر مثبت داشت((به خدا نگوییم مشکل بزرگی دارم به مشکل بگوییم خدایی بزرگ دارم))ما تنها نیستیم فقط باید یاد بگیریم صداش کنیم خدا همیشه هست…موفق باشید.

        • S JS J :
          ۲۶ خرداد ۹۴

          سلام .ممنون آهوجان.جمله ات واقعا آدمو گرم میکنه.مثل دل و احساست قشنگ بود.واقعا ممنونم این توجه شماها رو نمیدونم چجوری جوابگو باشم.
          حال خودت چطوره؟تونستی دلتو آروم کنی؟

    • من یک مشکلی دارم که متاسفانه دستری به تلفن ندارم و چون الان تو شرایط سختی هستم بنظرتون راهی هست یکی جواب سوالات منو زود زود بده؟ ممنون میشم ج بدید

  104. چطوری کسی رو که باتمام قلبم دوستش دارم رو فراموش کنم؟ خسته شدم از بس عذاب کشیدم

    • S JS J :
      ۰۶ خرداد ۹۴

      آهوجان بیا به جای فراموش کردن روی این تمرکزکنیم که چی باعث میشه بخای فراموشش کنی.ولی نمیگفتی هم مشخص بود که خیلی دوستش داری

      • چون دنیای ما خیلی از هم دوره.رسیدنمون خیال واهیه…

        • S JS J :
          ۱۱ خرداد ۹۴

          آهوجان من نمیدونم آیا شما شرایط رو به درستی و بدور از اشتباه بررسی کردید یا نه ولی تو وضعیت سختی قرار دارید.تو این مدت هر چقدر فکر کردم بتونم یک چیزی بگم که همدردی کنم و از ناراحتیتون کم بشه هیچی به فکرم نرسید.شاید اگر برای ما بنویسید و این مشکل رو با ما شریک بشید حالتون بهتر بشه یا نه دوست نداشتید با مشاورها صحبت کنید تا اوناها سنگ صبورتون بشن و شاید بتونن تو حل مساله کمک هم بکنن.ولی تنهایی ادامه ندید ممکنه حالتون بدتر بشه.آرزو میکنم همیشه شاد و موفق باشید

    • سلام
      دوست عزیز،فراموش کردن کسی که با تمام قلبتان دوستش دارید ،کار بسیار بسیار سختی است.انتظار نداشته باشید که این اتفاق به سرعت بیفتد،باید به خودتان زمان دهید، به جای اینکه سعی کنید تا فراموشش کنید ،احساسات ناشی از آن را تجربه کنید و با درد و رنج آن ،کنار بیایید،چون بعد از گذر از این مرحله سخت ،رهایی و احساس رضایت از خودتان منتظر شماست.می توانید در این مسیر از یک متخصص کمک بگیرید.
      شاد و سلامت باشید.

  105. مهدیس :
    ۰۱ خرداد ۹۴

    سلام به همه
    بدرو مادرم قراره منو به ۱ نفر دیگه بدن و روشم اصرار دارن
    اون بسری هم که میخواستم باهاش ازدواج کنم نه میتونم نه فرصتش هست که با اون ازدواج کنم من فهمیدم که اون بسر سیگاری هست و درووغ میگه و همه تصوراتم خراب شد .اما الان که بدرو مادرم میخوان من باهاش ازدواج کنم منم قبول میکنم . اما بااون اقاا چیکار کنم ؟ چی بهش بگم که دست از سرم برداره ؟ من دیشب بهش گفتم بدرو مادرم قراره منو به ۱ دیگه بدن درجواب بهم گفت این حق منن بوده حالا که تو مال ۱ دیگه هستی منم خودمو میکشم ومن تورو زن خودم میدونستم و انقدر مرد هستم که وقتی بدونم مال ۱ دیگه هستی بهت فکر نکنم
    اما من میترسم اهش منو بگیره و زندگیمو نابود کنه
    هرچند که ۱۰۰%اگه می اومد برا خواستگاری مخالفت میکردن باهاش .
    اما میترسم برام دردسر بشه لطفا بگید من چکار کنم تا از این اتفاقات بیش نیاد و در اینده یا حالا مشکل ساز نشه

    • S JS J :
      ۰۲ خرداد ۹۴

      آهش منو بگیره؟ الان که پدر و مادرم میخوان من باهاش ازدواج کنم منم قبول میکنم؟
      ۲۱ سالته هنوز به خرافات باور داری؟ وقتی میگی چون پدرو مادرم میگن پس منم قبول میکنم و احساس میکنم حاضر نیستی مسئولیتت رو در قبال موضوعات مهم و تصمیمات سرنوشت ساز زندگیت قبول کنی.البته شاید من اشتباه میکنم.مهدیس جان تونستی با مشاورها ارتباط برقرار کنی؟ازدواج و شروع زندگی خیلی مهمه هرکسی صلاحیت نظر دادن و کمک گرفتن نداره

  106. سارا :
    ۰۱ خرداد ۹۴

    سلام.تا حالا ماشینتون خراب شده دیگه نتونه خوب راه بره؟میبرینش تعمیرگاه حالا فکر کنید عاشق تعمیرکار شدید اگر بخواید درست باهاش همکاری کنید ماشینتون درست میشه و باید برید اگر بخواید پیشش بمونید نباید باهاش همکاری کنید و ناراحتش میکنید.مشاورها هم همینجورین اگر درست رفتار کنید مشکلتون حل میشه و دیگه نمیتونید صورت ماه و قشنگشونو ببینید یا صدای نازشون رو بشنوید میتونیم هم بگیم مثل سکوی پرواز میمونن برید روش باید بپرید نخواید بپرید نباید برید طرفش.سخته .دوستت دارم.

  107. زهرا :
    ۳۱ اردیبهشت ۹۴

    سلام
    بعد از ده سال زندگی مشترک باوجود یه دختر پنج ساله شوهرم درخواست طلاق داده و میخواد ازهم جداشیم،دلیل خاصی نداره فقط میگه من دیگه بهت حسی ندارم،البته خونواده شوهرم خیلی توی زندگی مادخالت میکنن و به شوهرم گفتن یا باید مارو انتخاب کنی یا زنتو…منم واقعا عاشق همسرم هستم و خیلی دوسش دارم،میدونم بدون اون و دخترم نمیتونم زندگی کنم و میمیرم…توی باتلاقی گیرکردم که هیچ راه نجاتی ندارم…نمیدونم چیکارکنم!!

    • S JS J :
      ۰۲ خرداد ۹۴

      زهراجان نگران نباش امیدت به خدا باشه.وقتی ده سال زندگی کردید پس مشکلتون نباید سطحی باشه یا فقط یک نفر مسئول همه اتفاقات باشه و حتما راه نجات هست وگرنه ده سال پیش طلاق میگرفتید

  108. دختر شرقی :
    ۳۰ اردیبهشت ۹۴

    من دختری ۱۶ساله هستم الان همه ی همسن های من میتونن تنها برن بیرون و بگردن و بادوستاشون باشن ولی من بخاطر اینکه پدرو مادرم اجازه نمیدم نمتونم برم پدرم همیشه میگه ممکنه یبار کسی بیرون ببینتت و بگه دختر فلانی همش بیرونه (درضمن اینم بگم که ما ساکن کاشان هستیم)حالا شما بگید من باید چجوری با اینا صحبت کنم که اجازه بدن؟

    • S JS J :
      ۰۲ خرداد ۹۴

      وقتی پدرو مادرت منطق و دلیلشون رو بیان میکنن پس انسانهای خوب و بافکری هستند.پیشنهاد میکنم خودت صحبت نکنی دلیلت رو برای بیرون رفتن به یک مشاور بگو بذار اون باهاشون صحبت بکنه.موفق باشی

      • ۱۶ سال هنوز سن خیلی کمی هست واسه اینکه خیلی چیزا رو متوجه بشی. یه روزی از این اصرار واسه بیرون رفتن پشیمون میشی. سعی کنار خانوادت باشی. سعی کن خانوادت رو راضی کنی با هم برید بیرون و تفریح

  109. سیما :
    ۳۰ اردیبهشت ۹۴

    سلام من ۲۵ سالمه ۴ماهه عقد کردم.چون همسرم ازاشنایان بودن البته من اصلن ندیده بودمشون.یروزقرارگزاشتیم قبل خاستگاری هموببینیم.تاببینم تقریباتوچه سطحی هستیم.همچی خوب بود اخلاق ورفتارش تاالانم همینطوره که گفته بود امامشکلی که روزاول برام بازگو کرد.توبچگیش ازپلها افتاده بود ویسمته بدنش ضعیفتر کارمیکنه ویه پاشم بزور حرکت میده .مثه ادمای توپول چجوری راه میرن.البته خودشم توپوله.منم کاملن منطقی برخورد کردم که این اتفاق ممکن بود برای من بیفته پایه های اصلی که همون اخلاق وشعوربود روداشت.ازطرفی من خودم آدم پرجنب وجوش ونظمی هستم.اوایل هیچی بچشمم نمیومد اماالان انگار ناراحت میشم.مثلن میریم کوه همش میترسم بیفته.یاازدسته چپش کارنمیکشه زیاد.نمیدونم این دودلی اذیتم میکنه.درواقع نمیدونم اسمشومشکل بزارم یانه

    • عزیزم شما قبلا انتخابت رو کردی. تو هر مرحله از زندگیت سعی کن وقتی تصمیم میگیری رو تصمیمت وایسی. شما عقد کردی یعنی تعهد دادی که با این آقا زندگی کنی الان از مرحله ی انتخاب گذشتی پس به این فکر کن که الان همسرشی و باید تمام تلاشت رو برای خوشبخت کردنش انجام بدی. انشالله خدا هم بهت کمک میکنه و محبتتش رو تو دلت زیاد میکنه

  110. عسل :
    ۲۹ اردیبهشت ۹۴

    سلام فاضل عزیز

    من دختری ۲۶ ساله هستم، تحصیلکرده و چهره مناسبی دارم، چند ماه پیش آقایی به من پیشنهاد دادن البته ایشون همسر و فرزند دارن، راستش خیلی رو پیشنهادش اصرار کرد و من هربار که ایشون پیشنهادش و مطرح میکرد جواب منفی دادم تا اینکه دو ماه پیش به من گفت من و به عنوان راننده آژانس قبول کن و انتظار هیچی ازت ندارم ولی من و رد نکن، عین گفته خودش و براتون نوشتم، منم دلم سوخت و قبول کردم، البته تو این مدت هم هیچ درخواست یا توقعی ازشون ندیدم ، از طرف دیگه موردهای ازدواجی که واسم پیش میاد هیچ کدوم شرایطشون مناسب نیست و از طرف خانواده خیلی تحت فشارم و پیشنهادشون اینه ازدواج کنم و به قول خودشون سخت نگیرم ،خیلی احساس تنهایی می کنم.ازتون خواهش می‌کنم قضاوت نکنید چون تو شرایطش نیستین ولی الان خ وابسته شدم بهش، به نظر شما باید چی کار کنم؟

    • فاضل :
      ۲۹ اردیبهشت ۹۴

      عسل جان سلام.فکر میکنم وارد شدن ما در هر رابطه ای برای جواب دادن به یکی از نیازهامون هست ولی مواقع زیادی پیش میاد که ما نیازهامون رو به اشتباه تشخیص میدیم و از رابطه هامون رضایت کافی نداریم و دچار افسردگی میشیم.من با شما و مسائل زندگی شما آشنایی ندارم اگر برید پیش یک مشاور هم میتونید برای این موضوع یک جواب پیدا کنید و هم کلی چیزهای جدید یاد میگیرید به فرض مثال شاید معیار های شما برای ازدواج اشتباه باشه و با این رویه آرامش نداشته باشید.
      عسل جان میدونی چی میشه که ما دلمون به حال یک نفر میسوزه؟ما چند لحظه خودمون رو به جای اون فرد میزاریم و با عقاید و احساسات خودمون به مسائل اون فرد نگاه میکنیم و اگر احساس بدی بهمون دست بده میگیم ما دلمون به حال آقا یا خانم ایکس میسوزه و براش ناراحتیم و از اونجایی که گذشته ما و برداشتهای ما با اطرافیانمون فرق داره، اگر بخواهیم بر طبق این احساس دلسوزی واکنش نشون بدیم و کاری بکنیم ممکنه دچار مشکل بشیم و واکنش های بدی ببینیم.احساس مشکلی نداره،عمل کردن بر اساس اون احساس مشکل داره.و بهتره بدونی کمتر کسی هستش که بتونه مثل شما احساسات و منطقش رو همزمان مدیریت بکنه.آرزو میکنم خوشبخت باشی حالا با هر کسی که ازدواج میکنی.

    • سیمااا :
      ۳۰ اردیبهشت ۹۴

      عسل جان سلام.من نظر شخصی خودمو میگم.بنظرم تولایقه بهترینایی بعضی وقتا بهتر وقتتوباخودت بزاری باخودت حرف بزنی همیشه سعی کن تاحدی آیندروببینی.مثلن حتا اگه بااین شخص که بهش وابسته شدی ازدواج کنی.۱ آیاخانوادت کنارمیان.وخیلی چیزای دیگه که براحتی قابل پیش بینی بیشترتمرکزکن.وفراموش نکن اون یه پدره احساسش بااوناست.وزندگیت روبه چالش میکشه.بازم معذرت میخام جسارت کردم.نظر.شخصیم بود

    • چرا دلت واسه کسی بسوزه که داره به زن و بچش خیانت میکنه؟ اصلا مگه اون چی کم داره که دلت براش میسوزه؟ نه عزیزم تو دلت واسه تنهایی خودت سوخته. ولی از من به تو نصیحت واسه پر کردن تنهاییت زندگی یک خانواده ی دیگه رو از هم نپاشون. اگر میخوای با کسی باشی خیلی پسرای دیگه هم هستن. در ضمن اگر ایشون فقط رانندت هستن چطور بهش وابسته شدی؟ پس رابطتون بیشتر از این حرفاست..

  111. لیلا :
    ۲۵ اردیبهشت ۹۴

    ممنون فاضل وقتی میام اینجا یکم اروم میشم حرفامو میزنم دوست دارم با همه همدردی کنم هر کسی گیره یکی شوهرش میزنه یکی شوهرش معتاده یکی کار نداره یکی اووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو یکی از پدرش یکی از مادرش الهی خدا به هممون کمک کنه همه مشکل دارن منم دارم کسی بی مشکل نیست به خدا امیدوارر باشید بخدا خودش یه روز کمک میکنه

  112. غزل :
    ۲۴ اردیبهشت ۹۴

    سلام به همه دوستان.من تازه واردجمعتون شدم.۲۲سالمه حدودیک سال ونیمه که بعدیه ماه زندگی با پسرعموم به خاطر اخلاق خودش وخانوادش جداشدم. جداییمونم ازطرف من بود.فقط یک ماه زندگی کردم. تواین یک ماه خیلی عذابم دادن.فقط جونمو برداشتمو اومدم خونه بابام.ازلحاظ ظاهری هم قیافه خوبی دارم.تواین مدت چندتاخواستگار داشتم.همشون ازقیافه وخانوادم خوششون میومد ولی تامیفهمیدن جداشدم پشیمون میشدن.حتی یه خواستگارم داشتم که پسره همه شرایطمو قبول کرده بود وخیلی دوسم داشت ولی خانوادش نزاشتن.خیلی دلم گرفته. مگه من چه گناهی کردم که تو۲۲سالگی اول جوونی انقد ناراحتی وعذاب بکشم.خیلی از دوست دخترودوست پسرای امروزی رابطشون از من وپسرعموم بیشتره ولی اسمشون مجرد ودختره. ولی من اسمم ۲تاشد.ببخشید که شماروهم ناراحت کردم.

    • فاضل :
      ۲۵ اردیبهشت ۹۴

      غزل جان اینکه ما قبلا ازدواج کرده باشیم یا نه اصلا مهم نیست مهم سلامتی فکری ما اهل زندگی بودن ماست .تو بزرگترین شانس دنیا رو آوردی.چون آدمای بیخود و بدرد نخور که همسرشون رو مثل یک وسیله میبینن و میخوان آکبند باشه خودشون رو همین اول نشون میدن و میرن و مزاحم نداری.مطمئنم تو بهترین ازدواج رو در پیش خواهی داشت و اینو بهت قول میدم
      تو خیلی دختر خوبی هستی که اول ازدواج دروغ نمیگی فقط حتما باید شیوه بیان درست مطالب رو یاد بگیری پیشنهاد مکنم بری مقاله”صداقت در روابط” و “افسردگی بیماری فکری شما” رو در قسمت وبلاگ رو بخونی.آرزو میکنم خوشبخت بشی

      • jasmine :
        ۲۷ اردیبهشت ۹۴

        چقد قشنگ جوابشونو دادین. ممنون
        آره غزل جان، مطمئن باش اینو. کسی که یه بار دلش بشکنه خدا بیشتر هواشو داره

    • F MF M :
      ۰۶ خرداد ۹۴

      اصلا نگران نباش
      شانس دخترای طلاق گرفته تو تزدواج بیشتره و معمولا ازدواج موفقی میکنن
      همین که خواستگار داری خیالت راحت باشه
      بووس

  113. نسترن :
    ۲۴ اردیبهشت ۹۴

    سلام خیلی خوشحالم که جایی رو پیدا کردم که بتونم مشکلاتمو بگم من و پسرعموم از بچگی همدیگر دوس داشتیم اومد خواستگاری بابام قبول نکرد و اونم یه مدت بعد با اون همه ادعای عاشقی که داشت یه شب بهم زنگید و گفت مادربزرگمون بهش گفته با دخترعمومون ازدواج کنه بهم گفت برم ناراحت شدم خیلی اما بهش گفتم اگه دوس داری برو رفت منم از یکی از دوستای داداشم خوشم میومد فامیلمونم بود چند بار اومد خواستگاریم اما بابام قبول نکرد به خاطر خانواده اش منم سعی کردم فراموشش کنم وموفقم شدم چند ماه بعدش دوباره سروده پسرعموم پیدا شد گفت که نامزدشو دوس نداره و از این حرفا و انقد بهم اصرار کرد که بیا دوباره با هم باشيم قبول کردم آخرش اون از رابطه من و رفیق داداشم خبر داش گفت یکی بهم گفته تو اونو دوس داری واسه همین رفتم در حالی که من به هیچ کس چیزی نگفته بودم من فقط از اون خوشم میومد و سر دوراهی بودم بین دوتاشون که پسرعموم رفت ازش عذرخواهی کردم گفت از نامزدش جدا میشه ناراحت بودم نمیخوام به خاطر من زندگی دخترعموم خراب شه هزار بار سر این قضیه بحث کردیم اما میگه بری خودمو میکشم از اون متنفرم میگه شب عروسیت خودمو میکشم خیلی ضعیفه و اعتماد به نفسشم پایین الان یه سال و نیمه که گذشته اما هنوز جدا نشده هیچ امروز و فردا میکنه تمام خواستگارم به خاطرش رد کردم اما دیگه نمیخوام بلاتکلیف باشم از طرفی میترسم اگه ولش کنم یه کاری دست خودش بده تا من حرف رفتن میزنم میره مشروب و از آین چیزا میخوره الانم یه خواستگار خوب برام اومده اما با وجود پسرعموم نميدونم چیکار کنم وچه جوابی بهشون بدم بخدا دیگه خسته شدم اینم بگم دیگه حسم به پسرعموم مث اون موقعها ها نیس و الان فقط دلسوزی و عادته

    • فاضل :
      ۲۵ اردیبهشت ۹۴

      به نظر من همینکه یک نفر با تهدید به آسیب زدن به خودش شما رو تحت کنترل دراورده یک زنگ خطر محسوب میشه و نشون میده بیشتر باید رو خودتون کار کنید و وضعیت الان شما مهمتر از ازدواجتون یا پسرعموتون هستش

  114. tarane :
    ۲۳ اردیبهشت ۹۴

    سلام بچها…خیلی وقته از رابطه و عشق قبلیم میگذره..اما هنوز نتونستم درست زندگی کنم یا به طور ساده تر..زندگی کنم..فراموش کردنش خیلی برام سخته…طوری که به اعتیاد پناه آوردم…خیلی حالم این روزا بده.من ۳۳ سالمه اما چهره کوچیکی دارم …سنم رو خیلی کم نشون میده
    ازدواج کردورفت…خیلی با خودم کنار میام که اگه لیاقت داشت خوب میموند…قدر محبت ودوست داشتن منو ندونست…داستانش طولانیه
    کاش..میتونستم دوباره بشم همون ترانه شاد و دوست داشتنی…احساس میکنم باختم…دیگه نمیتونم ادامه بدم

    • S JS J :
      ۰۷ خرداد ۹۴

      سلام.نمیدونم شاید من اشتباه میکنم ولی فکر میکنم این پست قبلا نبود.ترانه جان شما هیچوقت نمیتونی فراموشش کنی حتی اگر دوباره با همون فرد در نهایت خوشبختی باشید یا با یک فرد دیگر.فردی در قسمت پرسشهای جدید با اسم آهوجان یک سوال با عنوان تو برزخم مطرح کردند که خانم غفار جواب فوق العاده ای دادند فکر میکنم جواب شما نیز باشد
      اگر اشتباه کردم و پیام شما رو ندیدم عذرخواهی میکنم

  115. نیلوفر :
    ۲۳ اردیبهشت ۹۴

    سلام.
    من ۲۱ سالمه تو تبریز دانشجو بودم.اونجا با یه دختر ۳۰ ساله مطلقه آشنا شدم . شروع کردیم به رفت و آمد.به خاطر وضیعتشو ظاهرش باهاش حرف نزدم.چندروز پیش دوست پسرشو اتفاقی دیدم و در مورد دوسته قبلیم باهاش حرف زدم.اونم هی میگفت دختر خوبی نبودو این حرفا منم تحت تاثیر حرفاش قرار گرفتم حرفاشو تایید کردم .الان اون پسره رفته به دوسته قبلیم گفته.دوست قبلیمم بهم کلی بدوبیرا گفت بعدشم گفت بهم ضربه زدی منتظر یه ظربه از طرف من باش.
    من میخوام ببینم وقعا میتونه کاری کنه؟خیلی نگرانم که به خانوادم یا خودم صدمه بزنه..

    • فاضل :
      ۲۵ اردیبهشت ۹۴

      همینکه به تو استرس وارد کرده ضربه زده .اروم باش نیلوفر جان.شاید بهتر باشه از یک مشاور کمک بگیری ببینی بی اهمیت باشی بهتره یا بری باهاش حرف بزنی

  116. مهدیس :
    ۲۲ اردیبهشت ۹۴

    سلام به همه دوستان من تازه امروز وارد جمعتون شدم ممنون میشم کمکم کنید
    من دختری ۲۱ ساله هستم که در نمایشگاهی که محصولات دستی خودمو ارائه میدادم در این نمایشگاه افراد دیگری هم بودن ار همون اول مزاحم زیاد داشتم برا دوستی و چندتا از غرفه دار ها هم درخواست دوستی داده بودند من بخاطر توبه و قولی که بخدا داده بودم به همه اشون جواب نه دادم.
    ۱ بسری در نزدیکی غرفه من بود که خودش غرفه جدا داشت برادر و زن برادرش غرفه ایی جدا داشتن خلاصه من با زن برادر این بسر حرف میزدیم و با هم اشنا شدیم .من میدیدم که برادر شوهر این خانوم هراز گاهی سر میز من میاد و در مورد کارای مننظر میده اما اصلا فکرشو نمیکردم به من علاقه داشته باشه تا اینکه چند روز بعدش اومد سر میز من و گفت برای سفارشی که داشت گفتم بعدار تعطیلات براتون اماده میکنم و شماره اتون رو بدید تا تماس بگیر م و ایشون هم شماره دادن و رفتن و بعد باز برگشتن و گفتن که شماره غریبه جواب نمیدن منم گفتم باشه و با ۱ از خط هام بهشون تک زنگ زدم و در صورتی که تا اونجایی که من دیده بودمشون تو غرفهها بسر سر بزیر و مودب و با خدا و نمازی بود .حدود چند شب بعد به من اس دادن که سلام خوب هستید منم چون شماره رو ذخیره نکرده بودم نوشتم شما و بعد خودشو معرفی کرد و به من گفت که به شما علاقه دارم شما بها دخترای این دوره و زمونه فرق دارید و باک و با حیا و نجابتین لطفا بذارید برای خواستگاری جلو بیام حتی مادرو خواهر و زن داداش هاشم اومدن برااینکه منو ببینن .خلاصه منم دیدم بسر خوبیه وتغریبا اون چیزایی رو که منمنیخوام داره و قبول کردم الان درست ۱ ماه از این رابطه میگذره اوایل خیلی تفاهم داشتم تو همه چی اماالان بخاطر بیشتر شناختن هم بحث های زیادی بوجود میاد .منم ترسیدم بخاطر بحث ها داره منو بازی میده زنگ زدم به زن دادشش و گفتم که ایشون به من میگه قصد ازدواج دارمو خانواده امم در جریان هست زن داداشش هم گفت اره ما همه مبیدونیم و خبر داریم .وبه منمیگه منمیترسم خانواده ات تورو به کسی دیگه بدن بس بیا بریم صیغه ام شو که اگه خواستن تورو به ۱ بدن من ۱ چیزی دستم باشه .منم ترسیدم برای صیغه کردن و بهش گفتم نه سر همین دعوامون شد اخه میترسم منو ولم کنه و سیر بشه و اگه مامانو بابام هم بفهمن خون به با میکنن ودیشب به مننمیگه ۱ چیزی شده که تو میگی نه برای صیغه کردن ازمنم گفتم اره چون خواهرم بهم یگه تو داری زیر زیرکی ۱ کارایی میکنی و بالاخره گندکارات در میاد و این اقا به من گفت تعو بخاطر این حرف خواهرت نمیخوای صیغه کنیم فردااگه هم مخالفت کردن زیر همه چی میزنی .و به من میگه از کجا معلوم صیغه کنیم و چند ماه بعدش نزنی زیرش و بهم شک بیدا کرده در این مورد .
    ایشون اگه بخواد بیاد خواستگاری من خانواده اممخالفت میکنن چون میگن ازدواج با غریبه ها بده و به طلاق میکشه و بخاطر سن کمش چون اون ۲۲ ساله اش هست و بخاطر شغلش .
    لطفا خواهش میکنم ۱ کمک من کنه بخدا دیگه مغزم کار نمیکنه نمیدونم چه راهی درسته چه راهی غلط . لطفا کمک کنید

    • فاضل :
      ۲۴ اردیبهشت ۹۴

      مهدیس جان سلام.خوش اومدی
      مهدیس جان اگر اجازه بدی مشاورین کمکت کنن پشیمون نمیشی و اشتباهی در بین نخواهد بود ولی نظر شخصی من اینه که :لازمه بدونی اگر ازدواج اولت باشه باید برای صیغه پدرت اجازه بده وگرنه صیغه جاری نمیشه و
      اگر هدف اصلی و نهایی شما ازدواج هستش بالاخره باید خانواده شما مطلع بشن از اونجایی که از نظرت پسر خوبی هستش و دوست داری با اون آینده ات رو بسازی تا دیر نشده با کمک یک فرد سوم به خانوادت جوری بگو که مخالفت نکنن.مطمئن باش اگر خانوادتون ببینن که یک متخصص روابط و مشکلات زندگی بگه مورد مناسبی هستش مخالفت نمیکنن.فقط حواست باشه اگر بخواهی از ترس مشکلات این مورد رو رد کنی شاید همیشه فکر کنی این فرد عشق واقعیت بوده و برات زندگی با هر کسی سخت بشه.با آرزوی خوشبختیت و حل مشکلاتت در ضمن ۱ وقتی بزار حرف پ کیبوردت رو پیدا کن

      • مهدیس :
        ۲۶ اردیبهشت ۹۴

        سلام فاضل ممنونم از کمکت . منمیدونم چجوری باید بامشاورین در ارطبات باشم ۲ دفعه تماس بگیرم و بهم گفته صدای ضبط شده که شماره کارت خود را وارد کنید که نمیدونم باید از کجا و چجوری تهیه کنم شکماره کارت رو

        • فاضل :
          ۲۷ اردیبهشت ۹۴

          مهدیس جان اون شماره همون پین کد هستش.برای اطلاع از شیوه خریدن پین کد بر روی کلمه مشاور کارت در منوی بالای همین صفحه یکبار کلیک کنی توضیحاتشو میده اگر هم بخای در قسمت پرسش و پاسخ میتونی سوالت رو مطرح کنی ولی همونطور که اعلام شده در صفحه پرسش و پاسخ شاید نتونن به سرعت به سوالت جواب بدن.
          من نمیدونم چی تو دلته فقط آرزو میکنم بهش برسی و خوشبخت بشی

      • مهدیس :
        ۲۷ اردیبهشت ۹۴

        حرف pنداره کیبورد من

    • لیلا :
      ۲۵ اردیبهشت ۹۴

      سلام دوست عزیز بنظر من اگه واقعا اون پسر تمام شرایط ازدواجو داره با پدرو مادرش بیان جلو وقتی حرف صیغه میاد قضیه مشکوکه بخدا من دوستم براش این مورد پیش اومد صیغه شد پسره وارد حریم شخصیش شد مخشو زد کم کم و تنهاش گذاشت هرچی به پسره گفت من زنت شدم صیغتم بیا بگیرم گفت تو اگه خوب بودی صیغه من نمیشدی دختره هم از ترس عابروش دهنشو بست الان پسره زن داره دوس من تکو تنها و غمشو همه میدونن و عابروش رفته بخدا این دوره اعتماد خیلی کمه الان زن به شوهرش اعتماد نداره بعد تو چجور میتونی به یکی که یک ماه وارد زندگیت شده اعتماد کنی صیغش بشی

      • مهدیس :
        ۲۶ اردیبهشت ۹۴

        ممنون لیلا جان .
        خودمم نمیتونم باهاش کنار بیام از ترس ابروم و خانواده ام .

  117. لیلا :
    ۲۰ اردیبهشت ۹۴

    تنها جون زندگی ما با این حرفا بشین با شوهرت حرف بزن گذشته بخدا درکمون نمیکنن نمیدونن چقد سخته بنظر من یکم خودتو بگیر خیلی ازش محبت نخواه منم هی به شوهرم میگفتم یکم بهم محبت کن نتیجه ندیدم یکم: نه خیلی که شورشو در بیاری خودتو بگیر من یه مدت خودمو گرفتم بالا اومد سمتم نه خیلی ولی یکم بهتر شد

  118. لیلا :
    ۲۰ اردیبهشت ۹۴

    سلام دوستان عزیزم من یه چند وقتی نبودم خوبیددددددددددددددد من که هیچ خوب نیستم همه حرفاتونو خوندم من تا حالا فکر میکردم خودم تنهام ولی هیچوقت تو تنهاییم از خدا دور نشدم این همه دور شدم حالا دارم عادت میدم خودمو به جا دوری یکم بهش نزدیک بشم ضرر نداره که وقتی حرفا خانوم تنهارو خوندم یاد زندگی خودم افتادم زندگی با مرد بی احساس واقعا درد اوره منم دوست دارم بچه دار بشم ولی میترسم الان خودمم ولی اون موقع پاییه بچه در میونه.فاضل خوبییییییییییییییییییییییی؟؟؟نیستی.دیگه از این به بعد هر روز اینجا سر میزنم

    • فاضل :
      ۲۲ اردیبهشت ۹۴

      سلام لیلاجان.با اینکه دوستان زیادی اینجا نظر میدن و سعی در کمک به بقیه دارن ولی نبودت خیلی حس میشد کسی نمیتونه مثل تو با بقیه همدردی کنه و سنگ صبورشون بشه.ممنون که وقت میزاری

  119. دنیا :
    ۲۰ اردیبهشت ۹۴

    ۳۶ سالمه یه دختر ۸ ساله دارم. شوهرم خیلی اذیتمان میکنه توخونه اصلا حرف نمیزنه اگه هم حرف زد فقط فحاشی وکتکه ولی بیرون ظاهر خیلی ارومی داره که همه میگند چه آقاست. توخونه کتک کاری. میکنه وفردا شبش. بی مقدمه می خواد رابطه داشته باشیم به جایی رسیده که دخترم فقط پی بهانه است که خونه نباشه. لطفا بگيد چی کار کنم دارم دیونه میشم

    • فاضل :
      ۲۱ اردیبهشت ۹۴

      دنیا خانوم سلام.فکر میکنم وقتی همسر شما در بیرون از خانه آرام است و بددهنی و برخورد فیزیکی ندارند پس صددرصد توانایی درست برخورد کردن در خانه را نیز دارند.باید ببینیم دلیل این رفتار ایشان چیست؟ میتوانید اطمینان داشته باشید اگر تلاش کنیم و درست پیش برویم میتوانیم این مشکل را حل کنیم.وضعیت بدی دارید ولی غیرقابل حل نیست.اگر خودتان همت کنید میتوانیم از پس این مشکل بربیاییم.
      فقط یادتان باشد با از دست دادن هر ثانیه احتمال ایجاد مشکل در تربیت و اخلاق دختر دوست داشتنیتان بیشتر میشود چون آرامشش از بین رفته است.انوقت دو مشکل دارید

  120. سلام منم.مثل همه خیلی تنهام
    ۲۶ سالم داره میشه
    از کرجم
    برق خوندم و عمرانم.میخونم
    دوسدارم از تنهایی در بیام
    لطفا کمکم کنید

    • سلاممم

      منظورتون از تنهایی چیه؟شما حتما خانواده ودوستانی دارید وسرگرمیها وعلاقه های خاص خودتون ……..پس چرا تنها هستید؟

    • سلام

      من اولین باره دارم پیام میدم چرا پیامم تکراریه؟

      • فاضل :
        ۱۷ اردیبهشت ۹۴

        مهتاب جان.منم به این پیغام برخوردم.فکر میکنم مربوط به زمانی هست که ارتباط ما ضعیف و کند هستش و وقتی ما دکمه فرستادن دیدگاه رو میزنیم پیغام ما ثبت شده ولی نشون داده نمیشه و در هنگام کلیک مجدد پیغام تکراری بودن دیدگاه رو عنوان میکنه

    • فاضل :
      ۱۷ اردیبهشت ۹۴

      نیماجان جوری میگی ۲۶ انگار ۹۶ سالته.نمیدونم چجوری میتونم کمکی بکنم فقط میتونم برات آرزوی خوبختی کنم و با مهتاب موافقم تنها نیستی خیلی ها دوستت دارن

  121. تنها :
    ۱۴ اردیبهشت ۹۴

    سلام دلم خیلی پره توی زندگی گیر افتادم همسرم دوبار بهم خیانت کرد وهربار حتی ازم عذر خواهی هم نکرد لحظات سختی وتجربه کردم ولی قلبم شکسته و داغونم توروخدا کمکم کنید واقعا دارم عذاب میکشم همسرم بی احساس وسرده به تمام گزینه ها فکر کردم ولی بچه دارم وبه عشقش دارم تحمل میکنم هر روز از خدا مرگ میخوام وخلاصی شرایط سنی واحساسی سختی دارم وهمسرم درکم نمیکنه میترسم اگه از کسی غیر از همسرم محبت ببینم منحرف شم و…..

  122. فرشته :
    ۱۲ اردیبهشت ۹۴

    اول چيزي نميخواستم بنويسم ولي انقد داغونم ك فقط ي جور ميخوام خودم اروم كنم
    اي كاش منم مث شما دردم عشق و عاشقي بود يا فقط مشكلات مالي بود من انقدر تو زندگيم درد دارم ك نميدونم ب كدومش بايد برسم انقدر ك الان از همه چي دست شستم و نشستم گوشه خونه از خدا خودم و سرنوشتم بيزارم مگه انسان چيه ك خدا اين همه اذيت و ازارش مي ده
    من خودم با دو تا مشكل جسمي ب دنيا اومدم مشكلاتي ك كمتر كسي بين مردم درگيرش هست علاوه بر اون تازگيا متوجه شدم خدا چون خيلي من را دوست داره مشكلات جديدي ب مشكلاتم اضافه كرده و اون هم اوتيسم . اوتيسم مريضي يك روز و دوروز نيست بيماري مادر زادي هست اما چون خفيف بوده تازه الان خودش نشون داده
    و ب خاطر همين بيماري ك متاسفانه ب خاطر سهل انگاري خودم و مادر و پدرم متوجه اش نشدم از همون بچگي دوستي و دلسوزي نداشتم هميشه تنها بودم و هيچكس من را نه ادم حساب ميكرد نه تحويل ميگرفت هميشه در حاشيه بودم هميشه تنها بودم درد و مشكلات زندگي من مثل داستاناست
    اي كاش اي كاش ك فقط خودم بودم بدبختانه برادرم هم ب صورت شديدتر درگير اين موضوع هست ده سالش اما درست مثل بچه پنجساله رفتار ميكنه بچه هاي مدرسه مسخره اش ميكنند و درست مثل من تنها و بي كس
    خيلي خيلي سخت ك همه چيز را متوجه بشي همه چيز را ببيني اما نتونه زندگيت مثل ديگران باشه من و برادرم هيچ وقدت نميتونيم ازدواج كنيم هيچ وقت نميتونم حتي فكر كنم ك روزي بچه خودم ب اغوش ميكشم
    و ب اضافه همه اين داستانا پدر و مادري را در كنار تون داشته باشيد ك به شدت بي فكر اند ك ب هيچ عنوان حاضر ب پذيرش اين موضوع نيستند و نميخواند براي درمان ما اقدام كنند پدري دارم ك ب شدت عصبي و غير منطقي بسيار بددل و شكاك و خيلي بد دهن و خودشيفته است
    مشكلات زندگي من يكي و دو تا نيست هيچ وقت از مادربزرگ ام نميگذرم ك سبب اشنايي و ازدواج مادر و پدرم شد و مسبب همه اين سختي ها و درد هايي ك ما ميكشيم
    شايد در كنار همه اين مشكلات چهره زيبايي داشتم ميتونستم كمي خودم را اروم كنم ولي مثل همه چيزهايي ك خدا ميتونست ب ما بده و نداد اين را هم از ما دريغ كرد
    من نميدونم شما خدا را چي تصور ميكنيد ولي براي من يك موجود ظالم و جبار
    مگه من چند ساله ام هست ك بايد اين همه درد و مشكل و ب دوش بكشم خسته شدم ب خداااا بريدم

    • فاضل :
      ۱۴ اردیبهشت ۹۴

      شاید فکر کنی که چهره ات زیبا نیست ولی روح قشنگ و دوست داشتنی که داری تو نوشته هات مشخصه.دست به قلم خوبی داری و راحت با خواننده ارتباط برقرار میکنی.خیلی خوب شروع میکنی و تموم میکنی و ما میتونیم منظور و احساست رو درک کنیم. من این توانایی ها رو ندارم.تو مهربونی و تو اوج مشکلات به فکر برادرت هم هستی. کدوم آدم مهربونی وجودش لازم نیست؟
      تنها نیستی.ماها دوستت داریم.حالا با هر وضعیتی که داشته باشی.

  123. عرفان :
    ۱۲ اردیبهشت ۹۴

    تو فیلم ۲۷ لباس جین میگه میدونم یه روزی میاد که روز منه و روز عروسیش هرکس که جین تو عروسیش ساقدوشش بوده با همون لباس میاد ساقدوش جین میشه.ایکاش تو واقعیت هم هر کس که ما بهش توجه کردیم و سعی کردیم کمکش کنیم وقت مشکل میومد بهمون لبخند میزد و دلداریمون میداد ولی اینجوری نیست.تنهاییم

    • مريم غفار :
      ۱۳ اردیبهشت ۹۴

      اگه در اون فيلم به جاي اينكه او ساقدوش بشه مثلا يك پرستاري بود كه هر كس در اطرافش بيمار مي شد به سر بالينش مي رفت تصور مي كني اگر يك روز بيمار مي شد همه ي آن ادمها به سر بالينش مي رفتند ؟
      اصلا اگه خودش ازدواج نمي كرد هيچوقت اين موقعيت پيش مي آمد تا همراهي آن انسانها را داشته باشه؟
      گاهي ما خودمان دورمان يك حصار مي كشيم و فضايي براي اينكه ديگران خودشان را نشان بدهند جور نميشه ….
      گاهي هم مياد كه جنس توجهي كه ما نياز داريم اوني نيست كه ديگران به ما ميدهند .
      فيلم زندگي خودت را بساز . شايد مثل شخصيت اول اين فيلم كه از ابتدا اعتقاد داشت فهميده كه براي چه چيزي ساخته شده شما از ابتدا چنين حسي نداشته بوده باشي اما واقعيت اينه ما براي يك چيز خاص ساخته نشديم و شايد بتونيد فيلم ساز موفقي بشيد …حداقل براي زندگي خودتان. .

      • عرفان :
        ۱۴ اردیبهشت ۹۴

        از اینکه اهمیت دادید ممنونم.انشااله میتونم از پسش بربیام.البته منظورم فیلمسازی نیست.منظورم بهتر کردن و درک کامل زندگیم هستش.شما حس ارزشمند بودن و آرامش زیادی به همه میدید

  124. عرفان :
    ۱۲ اردیبهشت ۹۴

    زندان بودیم اونجا بد بود.مینشستیم دعا و مفاتیح میخوندیم گریه میکردم اونجا کسی نبود همه لباسامون طوسی بود اونجا لباس شخصی نبود هیچ زن و دختری کنارمون نبود.اونجا بد بود.نمیخوام دیگه برگردم حالم بد میشه جاش هنوز مونده

  125. مصطفی عزیزپور :
    ۱۱ اردیبهشت ۹۴

    سلام چرا پیام های من نمیاد چرا؟خسته شدم این همه پیام دادم نیومد ؟؟!

  126. بارانا :
    ۱۱ اردیبهشت ۹۴

    سلام من بارانا هستم تازه به جمعتون اضافه شدم
    من خیلی از زندگی خسته شدم من ٢٠سالمه و ٣ساله که ازدواج کردم من خیلی بدبختم واحساس تنهایی میکنم چون مادر و مادر شوهرم باهم بد هستند وهمیشه باهم دعوا میکنند و منو تو این ماجرا دخالت میدن از یه طرف هم مادرم خیلی مرا اذیت میکند وجلوی هرکس وناکسی منو نفرین میکنه و ابروم رو جلوی همه میبره انگار نه انگار که بزرگ شده ام و شوهرکردم نمیدونم با اخلاقش چیکارکنم همش به هرکی میرسه به من میگه حق نداری خونه ام بیای و تو دیگه اولاد من نیستی البته این حرفا به خاطر دعوایی که با مادر شوهرم داره و منو بیخود درمیاره تو روخدابهم بگید با این اخلاقش چیکار کنم ؟

    • فاضل :
      ۱۷ اردیبهشت ۹۴

      سلام.خوش اومدی بارانا خانونم. این نظر شخصی من هستش شاید اشتباه باشه ولی برای یک خانم که میخواد زندگی مشترکش رو بسازه حمایت عاطفی اطرافیانش از اکسیژن هوا مهمتره پس نباید این مساله رو کوچیک بشماریم و اونو نادیده بگیریم.
      از اونجا که بیست سال با مادرتون زندگی کردید و اکنون به این مشکل برخوردید پس باید به دنبال یک پارامتر جدید باشیم.فکر میکنم اون پارامتری که این مشکل رو به وجود آورده ازدواج شما و رفتنتون باشه که باعث ناراحتی مادرتون شده و غرورش و این استدلال که شما حتما باید میرفتید سرزندگی مشترکتون باعث میشه ناراحتی و احساساتش رو به صورت عصبانیت و یک کینه نشون بده.و اینکه مادرای نازنین ما انتظار دارند ما متوجه جایگاه والای اوناها و عشقشون نسبت به خودمون باشیم و در هر مساله ای اوناها رو حمایت بکنیم.
      حالا سه تا گزینه پیش رومون داریم:نادیده گرفتن و تحمل درد و رنج
      شروع به واکنش با توجه به تجربیاتمون
      برخورد ریشه ای با این موضوع و حفظ همزمان مادر و مادر شوهر و شادی در زندگی مشترکمون و بالا بردن سطح دانشمون و آماده کردن زندگی برای ورود یک کوچولو که فکر میکنه همه خوبن.
      آرزو میکنم مشکلت حل شه و جز شادی هیچی نداشته باشی

  127. sima :
    ۱۰ اردیبهشت ۹۴

    و لازم ب ذکر است ک بیشتر از این نمیدونم دیگه چیکار کنم فقط خواهش کمکم کنید من موندم ک چیکار کنم از لحاظ تیپ و قیافه ب قول اطرافیانم ک عالی هستم موندم فقط چیکار کنم این هم قبول کنه ک با من بمونه تا میگم دوست دارم میگه ن نمیخوام وابستم بشی و من ک دوسش دارم چیکار کنم یه بچه هم داره برام مهم ک بدونم چطوری میتونم کاری کنم ک دوسم داشته باشه

  128. sima :
    ۱۰ اردیبهشت ۹۴

    من دختری هستم ۲۰ساله ک ۱سال است طلاق گرفتم میخوام با دوست پسرم ک اونم کارش تو دادگاهه
    و داره همسرشو طلاق میده ازدواج کنم حتی اگه خانمش برگرده باز باهاش ازدواج کنم چون دوسش دارم من چجوری این کارو بکنم تا بحث ازدواج میاد ازم فراریه کلا موندم چیکار کنم ب حدی افسرده شدم ک دیگه نمیتونم بخوابم

    • فاضل :
      ۱۰ اردیبهشت ۹۴

      سیماجان شما از کدوم خصوصیت دوست پسرت خوشت اومده و باعث شده به فکر ازدواج با ایشون باشی؟

  129. تنها :
    ۰۷ اردیبهشت ۹۴

    سلام،من ۶ سال ازدواج کردم و همیشه مادرشوهرم با رفتارها و گفتارش من و همسرم را آزار داده،من همیشه ساکت بودم و عادی رفتم وآمدم ومحبت کردم،فقط ما رفت و آمدمان را کمتر کردیم چون داشتیم صدمه میخوردیم.ما یک بچه چهار ساله هم داریم. مرتب همسرم با مادرش به خاطر رفتارهایش که من نقشی در آن نداشتم جر و بحث کردند.حالا‌ مادر شوهرم به من پیامک داده که بچه مرا با من دشمن کردی خدا جوابت را بدهد این قدر پسرم را به سر من مکن خودت هم بچه داری
    تمام وجودم بهم ریخت چه کنم؟ خسته شدم.

    • فاضل :
      ۰۸ اردیبهشت ۹۴

      تنها ناراحتیت به خاطر قضاوتی که درباره ات شده یا از اینکه پای پسرتو وسط کشیدن عصبانی شدی؟

    • sima :
      ۱۰ اردیبهشت ۹۴

      عزیزم تو فقط داری از زندگیت حفاظت میکنی و بهتره دنبال حل مشکل بری از مادر شوهرت علت مشکلش با تورو بپرس اونم وقتی تنهایید

    • بارانا :
      ۱۱ اردیبهشت ۹۴

      منم از تو تنها ترم دیگه از زندگی سیر شدم از دست این مادرشوهرا خدا یا منو بکش راحت کن یا…..

  130. مینا :
    ۰۱ اردیبهشت ۹۴

    من پدرم چهار سال است که فوت کردن در این چهار سال مادرم خیلی ناارام شده دایم مزاح فامیل و بچه ها میشه یعنی وقت وبیوقت و وقتی هم جایی میره همش گریه میکنه و غر میزنه هر کسی رو برای تنهایش میاریم راضی نمیشه و بقدری اونا رو اذیت میکنه که طرف با گریه از پیشش میره مثلا الان همسایه ها از دستش در عذابن و همش میگن خوب این را جلوش رو بگیرید دایم جلو مردم رو میگیره و همش شکایت داره که من ال وبلم چیزی ندارم بخورم و… از این حرفها و ابروی ما رو برده هر چی با هر زبانی که میگی فایده نداره دایم از خونه میره بیرون یکبار ماشین به پاش زد که مجبور شدیم که پلاتین بزارن و تو بیمارستان همه رو دیوانه کرده بود در این چهار سال هر چی که لازم داشته از خورد و خوراک ووسایل منزل لباس هر چی که یک انسان به ان نیاز داره براش فراهم کردیم ولی هر روز بدتر میشه و هر دکتر که میبریمش داروهاشو نمیخوره و بدتر وناارومتر میشه و‌وقتی بهش میگیم این کار رو نکن به سرو صدا وگریه و نفرین و در نهایت فحش و حرفهای بد میزنه و وقتی نمیریم ازش سر بزنیم همه میگن گناه داره من سه تا برادریم دو تا خواهر همه ما رو مریض کرده مسافرت میبریمش همش گریه و نااروم وامروز میاد فردا میگه میخوام برم و بعد میگه به همه منو به زور فرستادن و متاسفانه خیلی دروغ میگه به هر حال هم خودش هم بچه هاشو داره نابود میکنه چکار کنیم چه رفتاری داشته باشیم تو رو خدا راهنمایی کنید

  131. ziizii :
    ۳۱ فروردین ۹۴

    سلام.٣/٥باپسری رابطه داشتم که تیریپ ازدواج بودیم البته به اصرار اون.ولی پدرم بخاطر شرایط خانوادگی و مالیش راضی به ازدواجمون نبود.ولی با اصراری که اون داشت میدونستم که بابامو راضی میکنه.بعد از گذشت ٢سال از رابطمون،رابطه جنسیمون شروع شد.روز به روزم اخلاقای اون بد تر وبدتر میشد ولی من مجبور بودم سکوت کنم تا جایی رسید که بهونه گیریاش شروع شد و در اخر اینکه میگه بیشتر از ۱۵تا سکه مهرت نمیکنم.واقعا دیگهدصبرم لبریز شده میدونم که اگه ازدواج کنم هم طلاق میگیریم.
    حالا تورو خدا کمکم کنید چه تصمیمی بگیرم؟با توجه به اینکه من الان دیگه دختر نیستم

    • ماریا :
      ۰۷ اردیبهشت ۹۴

      به ازدواج با این پسر فکر نکن. جلوی ضرر رو هر جا بگیری منفعته. به نظر من چون دختری تو رو گرفته نباید بذاری همینجوری بره چون به هر حال یه روز باید به یه نفر جواب بدی. در این مورد با یه مشاور خوب مشورت کن.

  132. پشیمون :
    ۲۹ فروردین ۹۴

    باسلام من با شوهرم دوست بودم الان یک سال ونیم است که با هم ازدواج کردیم اما احساس میکنم دوستم نداره رفتارش باهام سرد شده هرکاری میکنم به چشش نمیاد به همه زنا توجه داره جز من من خوشم نمیاد با زنا راحت حرف بزنه راحت باشه اما براش اهمیت نداره بگید چیکارکنم!!!!!دیگه ازش خسته شدم نمیخوامش

  133. عسل :
    ۲۹ فروردین ۹۴

    سلام
    من ۲۶ سالمه و یک ساله ازدواج کردم..همسرم مرد بسیار مهربان و دلسوزی است..می دونم که منو خیلی دوس داره، تمام تلاششو میکنه که به خواسته هام نه نگه..ولی چند وقته دچار مشکل شدیم ..ممنون میشم اگه راهنماییم کنید
    من یک خواهر بزرگتر دارم که ۱۵ ساله ازدواج کرده و شوهرش منو به اسم کوچیک صدا میزنه ولی این باعث ناراحتی همسرم شده طوریکه از من میخواد که با خواهرم حرف بزنم و بگم که شوهرش منو به اسم کوچیک صدا نزنه و این کار برا من خیلی سخته..لطفا راهنماییم کنید درسته من به خواهرم این حرفو بزنم میسترسم ناراحت بشه از طرفی هم همسرم ازین بابت خیلی ناراحته
    همسرم میگن که من برای این شخص شوهر خواهرت خیلی احترام قائلم ولی دلم نمیخواد تورو با اسم کوچیک صدا بزنه چون حس میکنم اینطوری به هردومون داره بی احترامی میشه
    بنظرتون این خواسته همسرم معقوله؟ من چکار باید بکنم؟ لطفا راهنماییم کنید

    • يسنا :
      ۱۶ اردیبهشت ۹۴

      چه غم شيريني داري توووووووووو

  134. faezeh :
    ۲۶ فروردین ۹۴

    سلام خسته نباشید
    من یه سوال کنکوری داشتم
    می خواستم بدونم اگه برم فردوسی مشهد امار بخونم بهتره یا تو شهر خودمون یه مهندسی بهتر
    در ضمن بگم من فقط می خوام مدرک بگیرم و بعدش به دنبال عکاسی برم
    ممنون دوستان

    • با دیدی که شما برای اینده دارید در شهر خودتان بمانید بهتر است فرصت های بیشتری در اختیار شما قرار می گیرد و سریع تر پیشرفت می کنید

      • faezeh :
        ۲۸ فروردین ۹۴

        ممنون از جوابتون
        اما من میگم شاید بشه آمار رو ادامه بدم و دوما اینکه جو بین ما بچه کنکوری ها اونم دراین زمان نزدیک به کنکور رفتن به یه دانشگاه خوبه
        خیلی دوست دارم برم فردوسی اما از اینده شغلی آمار می ترسم و هم اینکه نتونم به عکاسی برسم این طوری هر دو موقعیتم رو از دست میدم.

        • نیلا :
          ۰۵ اردیبهشت ۹۴

          چرا نمیری دانشگاه هنر عکاسی بخونی؟؟؟؟؟؟؟؟
          ضمنا امار رشته ای نیست که به خاطرش بری شهر دیگه

          • faezeh :
            ۱۰ اردیبهشت ۹۴

            نیلا جون ممنون از نظرت
            میدونم رشته خوبی نیست شاید برم کشاورزی مشهد
            چون من دانشگاه مشهد رو خیلی دوست دارم
            رشته من ریاضی و باید کنکور هنر بدم عکاسی رتبه دو رقمی می خواد که برای من مقدور نیست تو کنکور هنر این رتبه رو بیارم.درسای تخصیصی زیادی دارن

  135. رها :
    ۲۵ فروردین ۹۴

    سلام من خانمی ۲۶ساله هستم بعد از رنج و مشقت فراوان به کسی که دوستش داشتم رسیدم سختی های زیادی کشیدم خیلی همسرمو فبل از ازدواج دوست داشتم اما بروز نمیداد م و همیشه تلاش میکردم و تو دانشگاه شاگرد اول بودم و بورسیه شدم اما از وقتی که ازدواج کردم خیلی حالم بدشده چون شوهرم بورسیه خارج از کشوره از بعد عروسیمون که یک سال و نیم گذشته همش دوبار همدیگرو دیدیم و این وضع تا یک سال و نیمه دیگه ادامه داره و من خیلی سختمه ک هم دوری رو تحمل کنم هم تمرکز کنم درس بخونم و هم جو خونه رو تحمل کنم چون تو خونه همیشه تنش هست و بابام خیلی عصبی هستن من هم باهمه این مشکلات مشکل جهیزیه هم دارم که پدرم توان نداره بده و همش استرس دارم و مشکل دیگه ای که دارم اینه به شدت نا امید شدم دیگه حتی دست و دلم به دعا نمیره بااینکه شوهرم رو دوست دارم و قبلا عاشقش بودم در ه روز هی حس تنفر بهش پیدا میکنم احساس میکنم این بخت حق من نبود چون خیلی خواستگارهای خوب داشتم با وضع مالی غالی میبینم همه دوستام خواهرشوعرام پولدارن…اما شوهرمن که چهل و یک سالشه نه پس اندازی….فقط درس خونده …اما من واقعا از نظر تحصیلات…چهره…و همه چی میشد گفت خیلی خوب…و کلی خاستگارخوب داشتم…احساس میکنم..شوعرم که اومد تو زندگیم…و با رفتاراش کاری کرد که من بهش وابسته بشم و باهاش ازدواج کنم…مقصره و خوشبختی در اینده رو ازمن گرفته…شوهرم متوجه شدم که برای بچه دارشدن هم مشکل داره و من تمام شبانه روز از استرس اینکه مادر میشم یانه از استرس میمیرم…نمیدونم چکار کنم…ناراحتم که هر روز به شوعرم غر میزنم و سرزنشش میکنم…چون بعدش دلم براش میسوزه نمیدونم با این همه حالات بعد درونی چه کنم

  136. سارا :
    ۲۲ فروردین ۹۴

    سلام ۲سال هس ک عقديم نامزدم پسر آ خرخونه هسنت ايشون نوکر بى چون و چراى خانوادش. بخصوص داداشاش هست هرچى هم بهش مى گم ى کم استقلال داشته باش مى گه من آخريم بايد کمک داداشام بدم! مثلا پتويى ک مال داداشش هست و بچه داداشش روش خرابکارى کرده ميدن ب اين مى شوره! از دستش عاجز شدم! خواهش مى کنم کمکم کنيد! اصلا استقلال نداره در هيچ زمينه اى. داداشاش همه رند اينم ساده

    • حسین :
      ۰۵ اردیبهشت ۹۴

      سلام سارا جان. من دو تا نکته میگم اساسی.
      اول اینکه میتونی بوسیله خودت یا روانشناش اعتماد بنفس شو
      بالا ببری تا بتونه بگه{نه}.
      دوم ناراحتی تو جوری نشون بدی که بفهمه دیگه مجرد نیست.تو
      جایگاه مخصوصی داری و باید به تو ونظرت بیشتر اهمیت قائل بشه
      سارا جون امیدوارم مشکلت حل شه.

  137. لیلا :
    ۰۹ فروردین ۹۴

    احسان جان حقیقت تلخه اگه دوست نداری زندگیت خراب بشه و تو حسرت باشی پیش قدم شو برا ازدواج ولی زندگی جریان داره چه با هم باشید چه نباشید پس کار درستو کن

  138. لیلا :
    ۰۹ فروردین ۹۴

    سلام احسان جان اره خوندم چی گفتی خوب همیشه هست از بین چند تا عشق درصد کمیش دوطرفه باشه ولی اون چیزی که من بین دوستام یا اطرافیانم دیدم این بوده که پسره دیوانه وار دختررو دوست داره ولی دختره باهاش سرد رفتار میکنه و اصلا دلش با اون نیست یا دختره برا پسره میمیره ولی پسره زیاد براش مهم نیست که این دختره چقد عاشقشه قضیه تو یه عشق دوطرفه دوتاتون به هم علاقه دارید
    ولی من تو اکثر عشقا بی وفایی دیدم یااینکه اون طرف کسیو که دوستش داره ترکش میکنه مطمئن باش تو با کسی خوشبختی که دلت باهاشه اگه هم بهش نرسی
    ذکرو فکرو دلت همه چیت باهاشه البته بنظر من هاااااااااا دروغه که ادم فراموش میکنه چنین چیزی وجود نداره ادم هرزگاهی به گذشتش فکر میکنه اصلا این عشق چیه بخدا به جز غمو غصه چیزی واسه ادم نداره هر روز که بلند میشی با خودت میگی فلانی الان خوبه چیکار میکنه تو چه شرایطیه بخدا ادم دیوونه میشه اه

  139. ببخشی دوستان میشه کمکم کنید شعرمون کامل کنم

    از خدا خواستم زندگیمو به پایان برسونه دیگه خسته ام از این زندگیه بی هوده نمیخام باشم توی این دنیایی که روحم در عذابه از خدا خواستم روحمو از دنیا ببرهو تنهام نزاره آخه خسته ام از این انتظاری که از روح بی جسم داشتم خسته ام از این حس تنهایی انگاری من زیادیم توی این دنیایی که یه گوشه اتاق خوابش فقط سهم منه

    • مریم :
      ۱۰ فروردین ۹۴

      برادر عزیز آقا مصطفی حرفاتونو خوندم یاد خودم افتادم چنددین سال پیش. من ۲۶ سالمه این احساسات رو تو ۲۲ سالگی داشتم. حرفاتون نشون می ده شما افسردگی داره برای درمانش اقدام کنید. و هر کاری می تونید برای خودتون انجام بدین. چون فقط خودتون هستید که برای خودتون می تونید کاری بکنید. من مشاوره و ورزش نجاتم داد. هفته ای سه روز ایروبیک حرفه ای می رفتم. البته نماز و رابطه قلبی با خدا رو هم اصلا نمی تونم نادیده بگیرم. بعد از نماز حتما دعا کنید حرفاتونو بهش بگید ازش بخاید شادی و آرامش رو بهتون برگردونه. مطمئن باشید که می شنوه. 🙂
      در پناه خدا 🙂

  140. احسان :
    ۲۹ اسفند ۹۳

    لیلا میگه از ۲ نفر یکی پشت پا میزنه
    گه گاهیم اینجوری نیست
    ماجرامو امیداورم بخونی.لیلا ما همدیگرو دیوونه وار دوست داریم.خانوادش خیلی مذهبین میگن باید دختر زود ازدواج کنه سروسامون بگیره هرکار میکنه میگن باید ازدواج کنی ب همین زودیا
    از وقتی شنیدم فقط دلم شور میزنه ک چی میشه فرداش حتی حاضرم فراریش بدم اما اون جرات همچین کاریو نداره
    من ۱ بار بچه بودم عاشق شدم یبارم الان این عشق خیلی فرق داره ما برا هم میمیریم اگه ۱ روز باهم حرف نزنیم حالمون بده
    وقتی حالش بد باشه اینور دلشوره میگیرم
    نمیدونم چیکار کنم واقعا تو یه مخمصه ای گیر افتادم ک هیچ راهی براش نیست
    عیدم خراب شد واقعا خراب شد
    فقط دعامون کنین ما بدون هم کم میاریم نمیتونیم ادامه بدیم…دعامون کنین…

    • انا :
      ۲۴ فروردین ۹۴

      من و دوستمم اینطور بودیم و ازدواح کردیم
      لطفا منطقی به قضیه نگاه کنید نه عاطفی.واقعیت تون چیزی ک میبینید نیست

  141. احسان :
    ۲۸ اسفند ۹۳

    حرفامو بشنوین ک چی بشه وقتی راه حلی براش نیست
    سنم ۱۷
    عاشق یه دختر
    دخترم عاشق من
    دارن به زور شوهرش میدن.میگه میخواد خودکشی کنه میگه میخواد بمیره
    چیکار کنم؟مگه عشقی ک از بین نره فراموش میشه؟
    مگه میشه کسیو ک عاشقته و دیوونه وار دوسش داری فراموش کنی؟اگه میگفت دوست ندارم اره راحت فراموش میشد ولی این ی مورد نه
    راه حل میخوام…

    • مریم :
      ۱۰ فروردین ۹۴

      چند تا موضوع مهم هست. شما چند سالتونه؟ و آیا کار دارید؟
      و دوم اینکه خانواده دختر باید بدونن دختر رو به زور نباید شوهر بدن حتی تو کتاب مقدس مون قرآن اومده. خیلی خیلی کار نادرستیه. دختر باید فرصت داشته باشد خودشو پیدا کنه تکلیفشو با عشق اش مشخص کنه. ازدواج زورکی حتی اگه با بهترین فرد دنیا هم باشد فایده ای نداره
      و دوم اینکه شما باید به خانواده اش ثابت کنید دخترشونو میخواید و برای خوشبختیش تلاش می کنید حتی اگه شده برید خاستکاری ازشون فرصت بخواید مثلا کار پیدا کنید یا به شرایط مناسب برسید

  142. sayeh :
    ۲۵ اسفند ۹۳

    من کنکوریم این مشکلات داره اعصابمو خورد می کنه
    تا الان نشده من چیزی به خوام اما نداشته باشم من حسرت هیچ چیزی رو ندارم پدرم بهترین پدر دنیاست اما وقتی به مشکلاتش فکر می کنم به اینکه بعضی وقتا از اون مقدار حقوقش نصفش رو باید برای قرض ها بده حالم بد میشه از زندگی بدم میاد
    مهم ترین سال زندگیم داره به باد میره…
    راهنماییم کنید چه جوری حواسمو پرت کنم.به خدا افسردگی گرفتم دلم نمی خواد فقط بابام زجر بکشه

    • مریم :
      ۱۰ فروردین ۹۴

      من هم دوران کنکور گذروندم خیلی سخته و به نظرم موفق هم نبودم اما جدیدا یه کتاب هست دختردایی ام ازش استفاده می کنه وقتی دیدمش واقعا حیفم اومد کاش منم اون موقع این کتابو داشتم. برنامه ریزی با دورین مدار بسته نوشته علی میرصادقی . به نظرم حتما کمک می کنه

  143. نگین :
    ۲۵ اسفند ۹۳

    خسته شدم سوهرم خیلی خیلی عصبیه خود ب خود فحاشی میکنه

    • نگین :
      ۲۵ اسفند ۹۳

      من اجازه جایی رفتن ندارم روزانه گوشیم چک میشه اجازه آرایش ندارم موهامو حق ندا رد م بندازم بیرون.من هیچکنه مشکلی ندارم ولی شوهرم وقتی عصبی میشه کنترلشو از دست میده ایقد فحاشی میکنه ک ب سرم میزنه خودکشی کنم

      • فاضل :
        ۲۶ اسفند ۹۳

        شاید خیلی دوستت داره و تو گنج زندگیشی و میترسه بدزدنت.شیوه های دوست داشتن یادگرفتنی هستش.باید یادش بدیم.مثل کنترل هیجانات و احساسها.سخت نیستش.تا درمانش به این فکر کن که با ذره ذره وجودش دوستت داره ولی بلد نیست چجوری بگه.مثل بچه ای که تو بغل مامانش خودشوخیس میکنه.همه چی درست میشه.

  144. لیلا :
    ۲۲ اسفند ۹۳

    از من پرسید عشق چیست؟گفتم:عطش گفت:انرا دیده ای؟گفتم نه در ان سوخته ام خیلی ها نفرین میکنن:تلافی میکنن:….اما نه……….نفرین من:الهی اونی که دوسش داری تنهات نذاره…..تلافی من:میرم تا به اون برسی سر راهت نباشم…..راستی,قدر من دوستت داره…..؟؟

  145. لیلا :
    ۲۲ اسفند ۹۳

    سلام مصطفی امیدوارم خوب باشی همه ادم ها عاشق میشن بعضی ها تو عشق واقعا بی نظیرن ولی از دو طرف همیشه یکی هست که پشتپا بزنه به همه چیو بره من خودم یه زنم دلبستنو بلدم و دوست داشتنمو به کسی که دوستش داشتم بروز دادمو و با رفتارام بهش نشون دادم که دوستش دارم ولی در مقابل اون طرف عشقمو تحسین کرد و پسش زد خوب این ادم ها که احساساتشونو بروز میکنن یه دسته اند ولی یه نوع دسته دیگه داریم که مغرورن و غرورشون بهشون اجازه نمیده که عشقشونو بروز بدن حالا که تو بین دوراهی هستی لازم نمیبینی که ازش بپرسی که دوستت داره؟؟؟بنظر من تو باید ازش بپرسی یا بهش ز بزن اسمس بده یا کسیو واسطه کن که بهش اعتماد داری

  146. sayeh :
    ۲۰ اسفند ۹۳

    خانواده ام مشکل مالی دارن
    پدرم یک فرهنگی ساده است. برادرم دنبال کاره ولی متاسفانه پیدا نمی کنه خیلی باهم درگیر میشن حرف همو نمی فهمن
    خسته شده ام می دونم روزای بد میگذره ما اینجوری نبودیم این روزا میگذره اما خسته شدم
    کاش یکی به فکر ما بچه های معلما بود…
    لطفا راهنماییم کنید…

    • فاضل :
      ۲۵ اسفند ۹۳

      سایه جان سلام.میدونم این جواب درستی نیست ولی مشکلات اقتصادی دامن گیر همه شده و نه فقط یک قشر خاص.متاسفانه مشکل ارتباطی دو نسل متفاوت هم به مشکل شما اضافه شده.من نمیدونم چه کاری باید انجام بدم یا چه حرفی بزنم از نارحتی هات کم بشه.ولی از اینکه وضعیت بدی داری خیلی ناراحتم.تو لیاقت یک زندگی قشنگ و آروم رو داری.شاید فکر به آینده و زمانی که سنت بالاتر رفته و یک شغل پر درآمد داری بتونه کمکت کنه آرامش پیدا کنی.تو دختر خوبی هستی و لیاقت بهترین چیزها رو داری

  147. مصطفی عزیزپور :
    ۲۰ اسفند ۹۳

    ممنون فاضل و لیلا خانم از نظرتوت حالا من چطوری بفهمم که اون منو دوست داره

    • فاضل :
      ۲۰ اسفند ۹۳

      مصطفی خیلی خوشحالم که تصمیم به شروع رابطه گرفتید. به خاطر شناخت کمی که من، از شما و فرد مورد علاقتون و نوع ارتباطتون،دارم نمیتونم توی این مورد به شما کمکی کنم.سطح دانش من اینقدر نیست. باید از مشاورها کمک بگیرید.اوناها برای این کار آموزش دیدن و تجربه دارن
      آرزوی موفقیتت و خوشبختی شما رو دارم

  148. عرفان :
    ۱۹ اسفند ۹۳

    بعضی وقتها به زندگی خودم نگاه میکنم یاد کسی می افتم که دیر رسیده بود به ایستگاه و قطار رفته بود ولی تو خیالش قطار رو جلوی روی خودش میدید و همش سعی میکرد سوار بشه و میخورد زمین یادش می افتاد قطار رفته ولی دوباره میرفت تو خاب و خیال و کارش رو تکرار میکرد و شبیه احمق ها به نظر میرسید.یه نفر هم بود که همیشه از دیدش یه احمق بودم.نمیدونست برام دلسوزی کنه یا بزنه تو سرم.نظر شماها چیه؟

  149. لیلا :
    ۱۷ اسفند ۹۳

    هر که پر طاووس خواهد جور هندوستان کشد درسته این جمله ولی همه ما انسان یه مسیرو دوست داریم اونتم خوشبخته کیه که بدبختیو دوست داشته باشه حالا اگه ادم تنها باشی یا مجرد اون دغدغه زندگیتو با خودت حل میکنی و کنار میای ولی اگه گیر یه ادم زبون نفهم بیوفتی بجا اینکه ارامش بهت بده دیوونت کنه خوبه البته من خودمو نمیگم هاااااا من همسرم خیلی اروم و عاقل و فهمیده هستش نسبت به خودم از این سوسولا نیست سرش تو لاک خودشه ولی من هم دیدم هم تجربه داشتم البته من تو این ۳ سالی که ازدواج کردم اندازه سی سال کشیدم مقصر اصلی هم خودمم طاقت زور گویی ندارمو از خودم دفاع میکنم صبور نیستم ولی بازم من چیزایی که دیدم و تجربه کردم دارم میگم بالاخره از یه دختر مجرد سن خودم یکم بیشتر میدونم متاهلی چیه

  150. بی پول :
    ۱۷ اسفند ۹۳

    من دوستانه و خواهرانه به همه دخترای عزیزی که می خونن به عنوان یک زن شوهر دار که زندگی مشترک رو تجربه کرده التماستون میکنم با پسر بی پول ازدواج نکنید خودتونو گول نزنید که بگذره درست میشه بخدا من جوونیمو عشقمو اعصابمو شادابیمو به خاطر حماقت خودم و بی عرضه گی شوهرم از دست دادم. خدا گرگ بیابونو به حال من ندازه.تروخدا با بی پول ازدواج نکنید.

    • فاضل :
      ۱۷ اسفند ۹۳

      فکر میکنی خانوم گرگه برای چی رفته تو بیابون؟شوهرش بی پول بوده وگرنه خودآزاری نداشته که بالای شهر رو به بیابون ترجیح نده.

  151. لیلا :
    ۱۶ اسفند ۹۳

    مصطفی جان عاشقی خوبه ولی تو از کجا میدونی با اون خوشبخت میشدی هاااااااااا از نظر هر خانوم خوشبختی میدونی چیه بعضی ها ظاهر براشون مهمه بعضی ها پول بعضی ها خانواده بعضی ها هم خانوادشون خوشبختیو براشون رقم میزنن ولی من برام هیچ چیز اندازه خوب بودن همدیگرو فهمیدن دوست داشتن مهم نیست ببین تو تو زندگی متاهلی نیستی بخدا هیچ چیز به اندازه ای اینکه همدیگرو دوست داشته باشید مهم نیست مصطفی وقتی با یه ادم سالم ازدواج کنی ولی دزد باشه یا معتاد هرلحظه زندگیتو سیاه کنه و کتکت بزنه و روزگارت از دست اون طرف سیاه باشه به درد نمیخوره مگه تو چته وقتی اینقد خوبی و درسته معلولی ولی میتونی یه نفرو واقعا خوشبخت کنی با قلب پاکت

    • فاضل :
      ۱۷ اسفند ۹۳

      مرسی لیلا جان.با همه وجود باهات موافقم و از اینکه دوباره تبلیغات منفی نکردی ممنونم عزیزم

  152. صدف :
    ۱۶ اسفند ۹۳

    سلام خسته نباشید من یه مدت برای معاینه ی پرده م زیاد دکتر میرفتم نزدیک هشت بار ولی بار آخر درد خیلی زیادی رو احساس کردم خیلی ترسیدم تحمل نکردم دوباره رفتم دکتر واسه ش توضیح دادم گفت احتمالا پوست اون ناحیه رو پاره کرده چیزی نیست ولی معاینه میکنم حین معاینه چندین بار اون ناحیه رو باز کرد گفت سالمه ولی برام توضیح میداد اون یکی دکتر چیکار کرده که درد احساس کردم خیلی باز کرد و پایین واژن رو با انگشت فشار داد جهت نشون دادن محل آسیب ولی گفت پرده کاملا سالمه ولی اومدم خونه با آیینه خودم رو نگاه کردم همون قسمت پایینی واژنم خونی مثل خون مردگی تو رو خدا راهنماییم کنید آسیبی ندیده؟ با این توضیحات بازم سالمم؟ خیلی اون ناحیه رو باز کرد این ور و اون ور برد

    • فاضل :
      ۱۷ اسفند ۹۳

      صدف جان هر پزشکی هر نظری بده بازم برای همه فقط نظر پزشکی قانونی قابل استناد هستش یک بار برای همیشه برو پیشش تموم شه و دیگه پیگیرش نباش.و دوستانه شدیدا توصیه میکنم نظر جناب دکتر سخاوتی مبنی بر توجه و تمرکز کردنت برروی نگرانی های فکریت رو کوچیک نشمار.چون همه زندگیت رو بهم میریزه.فکر میکنم بهترین همدردی و کمکی که میتونم بهت بکنم نوشتن چند جمله از مشاور عزیزمون خانم آلودری باشه:
      فکر منفی، احساسات رنج آور و نهایتا” رفتار نامتعادل را به دنبال می آورد و ادامه آن باعث تفکرات منفی تر، احساسات رنج آورتر و رفتار نامتناسب تر می گردد. همه عملکردها، خوبیها، بدیها، عملها، عکس العملها، هویتها، بودنها و نبودنها ناشی از فکری است که فرد با خود اندیشیده است.

  153. لیلا :
    ۱۵ اسفند ۹۳

    شهاب جان من زنم همون زنی که عاشقت بشه بهش بگی سلام در جوابش میگه پول بده بخدا بدون زندگی خوبی داری بعدش الانم دخترا فقط پولو میبینن که شوهر کنن البته توهین نمیکنم ولی اکثرشون دیدم

    • فاضل :
      ۱۶ اسفند ۹۳

      لیلا جان هر که پر طاووس خواهد جور هندوستان کشد.مرکب خودت از پل گذشته تبلیغات منفی میکنی؟

  154. لیلا :
    ۱۵ اسفند ۹۳

    سلاااااااااااااااااااام بچه ها بابک جان من همین جام جایی دیگه رو ندارم ازم سئوال کنی در کل راحت باش کسی چه میدونه تو کی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟……که اسمتو ننوشتی معتادی مریضی بدیه ولی راه درمانی هم هست ناامید نباش کی میدونه فردا چی میشه بخدا به خدا امیدوار باشی حله درسته زندگی با پدری که معتاده سخته پدری که دوست داری وقتی بهت دعوت نامه مدرسه میدن بابات بیاد ولی از چهره معتادش میترسی پدری که تو خیابون با دوستات هستی ولی وقتی دیدیش راهتو عوض میکنی که مبادا دوستات نبینن این پدرته از همه بدتر تو کل فامیل سرشکسته هستی چرا نمیخوای از پدرت که ترک کنه بهش بگو که جلو دوستات همساییه ها فامیل سرت پایین بهش بگو چقد دوست داری تنش سالم باشه بهش بگو دوست داری تو مراسم ازدواجت پدرت پشتت باشه نه اینکه از فامیل همسرت قائمش کنی خیلی سخته حالا خواستی بیشتر حرف بزنم بگو شهاب جان در مورد تو قدر کارتو زندگیتو بدون بخدا ناامید نباش این دنیا باید با داشتن پول نفس کشید پول نباشه تو حسرتی یه عمر زن همیشه هست ولی موقعیت خوبوکار و خونه کمه قدر کارتو بدون

  155. مصطفی عزیزپور :
    ۱۵ اسفند ۹۳

    نه ﻓﺎﺿﻞکاری نکردم چون میترسم از شماها کسی مثل من وجود نداره که عاشق باشه دردش چاره ای نداشته باشه درد من هیچ وقت خوب شدنی نیست چون من معلول جسمی هستم و نمیتونم ازجام بلند بشم یا یه پاک آب رو جابجا کنم من از موقعی که به دنیا اومدم معلول بودم دوازده سالگی عاشق شدم فکر میکردم خوب میشم ولی الان که ۲۲سالمه میفهمم که من خوب شدنی نیستم این دنیا خیلی بی معرفته چون آدم هایی مثل من چاره ای برای زندگی عاشقانه خودشون ندارن من همیشه به این موضوع فکر کردم ولی هیچ چیزی نمیتونه عشق منو بهم بده

    • فاضل :
      ۱۶ اسفند ۹۳

      دوست داشتم فقط از نظر جسمی مشکل داشته باشی و اینو بدونی توجه اکثر خانوم ها به سمت سوژه های خاص هستش و این افراد راحتتر میتونن به سمت خودشون جذبشون کنند مثلا یک نفر که نابیناست ولی یک نوازنده خیلی خوبه یا یک نفر که با یک شغل معمولی قدرت درک بالایی داشته باشه
      ولی انگار دوست داری تو همه زمینه ها خودت رو پایین نگه داری و با گفتن حرفهایی که زدی خودت رو قانع بکنی تا هیچ کوششی نداشته باشی.البته از اونجایی که تو تنها فردی در دنیا هستی که نمیتونه راه بره بهت حق میدم.آخه من نمیتونم این همه افرادی رو که با وجود معلولیت یک زندگی عاشقانه دارند رو ببینم.
      آخرش چی؟

  156. شهاب :
    ۱۳ اسفند ۹۳

    سلام
    من شهابم ۲۵ ساله از تهران. خیلی خوب شد که اینجارو پیدا کردم تا یه خورده حرفامو بگم.
    من از بچگی دنبال درس و مدرسه بودم و اصلن به دخترو این چیزا فکر نمیکردم. تو همه دوران تحصیلیم شاگرد اول بودم. تا این که رشته عمران دانشگاه تهران قبول شدم. اونجا از یه دختری خوشم اومد نمیدونستم چجوری بهش بگم تا این که ازدواج کرد. منم لیسانسو فوق لیسانسمو از همون دانشگاه تهران گرفتم ولی اخرش نتونستم حتی با به دختر دوست بشم. الان میفهمم که زندگی فقط درس خوندنو سر به زیری نیست بلکه افراد باید به روابط اجتماعیشونم توجه کنن. الان علی رغم این که تو یه شرکت مهندسی معتبر مشغولم و درامد عالی دارم، افسردگی حاد گرفتمو نمیدونم چه کار کنم.
    اینارو گفتم که بقیه به این بن بستی که من رسیدم نرسن.
    به امید موفقیت همه جوانان.

    • فاضل :
      ۱۵ اسفند ۹۳

      شهاب جان از اینکه با وجود شرایط بدی که در حال حاضر در زندگیت داری باز هم به فکر بقیه هستی ازت ممنونیم.امیدوارم هر چی زودتر دوباره شهاب سرزنده و شاداب همیشگی بشی.از اینکه یک شغل خوب داری خیلی خوشحالیم

  157. بابك :
    ۱۱ اسفند ۹۳

    سلام ليلا جان،اكر بخام سوالامو فقط خودتون ببينيد راهئ داره يا نه،ممنونم،بابك هستم.

    • فاضل :
      ۱۵ اسفند ۹۳

      اگر نمیتونید ایمیلتون یا شماره تماسی رو بهم بدید یک روشی دیگه ای وجود داره:
      اکثر افراد همیشه آخرین نوشته ها رو میخونن و از اونجایی که نظرات سنگ صبور در بخش آخرین دیدگاه ها ثبت نمیشه میتونید در دنباله اولین پیامتون برای هم پیام بزارید و با هم درد دل کنید یا از هم راهنمایی بگیرید

  158. مریم :
    ۱۰ اسفند ۹۳

    سلام خسته نباشید
    من با نامزدم رابطه داشتم.و رفتم خونشون.و ایشون بعد از اینکه منو بوسید و بغل کرد یکم بعدش یه ضربه به باسنم زد.من خوشم نیومد.این به معنای اینه که تماس جنسی بر خلاف میلم بوده؟و تجاوز بوده؟چون من علاقه نداشتم.یا اینکه چون اجازه دادم صمیمیت پیش بیاد و لب
    گرفتیم.اون احساس صمیمیت کرده ومعنی اجازه دادن میده؟ لطفا راهنماییم کنید.

    • فاضل :
      ۱۳ اسفند ۹۳

      فکر میکنم تجاوز نبوده وگرنه ادامه میداد و به دنبال رابطه جنسی میرفت.نامزدتون یا دوست پسرتون احتیاج داره با احساساتش و رفتارهایی که از نظرش جالب هست شما رو بهتر بشناسه تا برای قدم های بعدی و شروع یک زندگی اشتباهی مرتکب نشه.نامزدی اگر برای شناخت نیست پس برای چیه؟شاید اصلا نمیدونسته شما خوشتون نمیاد و شما هم با بوسه های بی نظیرتون از خود بی خودش کردید.سخت نگیرید.

  159. ........ :
    ۱۰ اسفند ۹۳

    نمی دونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ زندگیم رو
    فقط این چند وقت دنبال یه جایی بودم تا بتونم بنویسم تا شاید اروم بشم
    یه دختر ۲۰ ساله که با یه عالمه مشکل داره کنار میاد اونم چ کناری
    مشکل من عشق و عاشقی نیست
    کاش منم مشکلم این بود حداقل می گفتم خودم کردم که لعنت بر خوردم
    ولی وقتی مشکلاتی رو که داری اصلا خودت درست نکردی اونوقته که اون مشکل طاقت فرسا میشه واست اونوقته کهدیگه تحملت تموم میشه شک می کنی به همه چیز و همه کس به خانوادهای که ادعا می کنن دوست دارن به اطرافیانت که بیشتر شبیه گرگ می مونم حتی به خدا و عدالتش هم شک می کنی
    یه دختر ۲۰ ساله تو این دور و زمونه می تونه برراحتی زندگی کنه به شرطی که خانوادش هواش رو داشته باشن ولی من منی که تو یه خانواده با مشکلات مالی زیاد بدنیا اومدم ولی همیشه با خودم می گم کاش فقط همین مشکل مالی بود اونوقت می گفت خوب تقدیرم اینجور بوده ولی این مشکل وقتی قلب ادم رو بدرد میاره که کنارش مشکلات دیگه ای هم باش مشکلاتی که هیچ وت حل نمیشه اعتیاد پدرم و بداخلاقیاش غد و مغرور بودنش همیشه یه طرفه قضاوت کردنش دعوایی بودنش ایناست که زندگی رو واسم سخت کرده و امید به اینده رو واسم صفر کرده
    بابام به اصطلاح خودش خیلی منو دوست داره ولیس نمی تونه بفهمه یا شایدم میفهمه و به روی خودش نمیاره که نه تنها من رو داغون کرده بلکه اینده ام رو هم رسما به گند کشید ه و تباه کرده اصلا براش مهم نیست من چکار می کنم فقط باید ابروش رو حفظ کنم حالا اون خودش ابروش رو به باد داده مهم نیست که ………من باید چادر سرم کنم من باید هر جا میریم اروم و ساکت باشم من باید حرف رو حرفش نزنم ولی در عوض اون واسم چکار کرده هیچی واسم نداشته جز نگاه های ترحم امیز دیگران جز بغض تو گلوم جز سرشکستگی واسم هیچی نداشته وارژ پدر واسه بابام خلاصه شده تو قلدری حتی یه درصد هم به فکر من و ایندم نیست حتی یه بار نمی گه پول داری ؟چیزی نمی خای ؟ ۲ ساله دارم می رم سرکاریعنی از وقتی دیپلم گرفتم تمام خرج دانشگاهم رو خودم تازه وقتی میومدم خونه یا باید داد و بیداد مامان بابام رو تحمل کنم یا دود و دمش بابام رو هه اونوقت همش میگهخ من بهترین پدر دنیام هه منم که جرات ندارم چیزی بهش بگم یعنی انقدر مستبد و زورگو و بداخلاقه که نگو من که هیچ کل فامیل از می ترسن
    زندگیم داغون شده به طور کامل هیچ امیدی هم به زندگی ندارم تنها اروزم مرگه و بس چون فک نمی کنم مشکلات من حل شدنی باشه من یه بابای خوب می خام مهربون باشسه که همه با دیدنش خوشحال بشن نه از ترس اب دهنشونم نتونن قورت بدن به خاطر موقعیت بابام تا حالا یه دونه خواستگار هم نداشتم با وجود اینکه خیلی ها یعنی تقریبا همه بهم می گن خوشگل ……خودم می دونم دلیلش چیه اونم اینه که کسی جرات نمی کنه بیاد خواستگاریم اصلا مگه طرف عقلش رو از دست داده باشه که بیاد خواستگاری من والا
    خلاصه تناه اروزم مرگه کاش منم مشکلم شکست عشقی بود

    • فاضل :
      ۱۳ اسفند ۹۳

      خیلی زندگی سختی داری عزیزم حرف نمیتونه بار مشکلاتت رو کم کنه.به روزهایی فکر کن که مستقل میشی کارهای مورد علاقه ات رو میکنی وقتی میخوای با دوستات بری باشگاه یا یک جایی برای تفریح همسرت رو بغل میکنی و میبوسیش.آخه اون خیلی دوستت داره و با وجود همه مشکلات تویی که تنها عشقش بودی رو برای همسری انتخاب کرده و مثل خواستگارای دیگه با کوچکترین چیزی پا پس نکشیده.اون امتحانش رو پس داده و عاشقته.اون روزها سریعتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی میاد.یه جمله ای هست که میگه یه روزی،یه جایی ،…. صبر داشته باش.صبر داشته باش

  160. من به دروغ جهار بار درشرایط خیلی سخت مجبور شدم به خدا وقرانقسم بخورم یعنی دست رو قران گذاشتم الان میترسم چکار کنم لطفاراهی پیش پام بگذارید واقعا در عذابم

    • فاضل :
      ۱۳ اسفند ۹۳

      دریا جان راجع به چی حقیقت رو نگفتی؟فکر میکنم این مهمه
      ولی یادت باشه توی قرآن یا راجع به مهربونی خدا و بخشش بی حدش گفته شده یا رعایت حقوق بقیه.و خدا گفته ما با مظلومین مهربان و باگذشت هستیم

  161. صدف :
    ۰۸ اسفند ۹۳

    سلام خسته نباشید آقای دمتر واقعا ممنون ازتون که جواب میدید و زحمت میکشید و عذر میخوام زیاد سوال میپرسم خیلی نگرانم فرمودید که روش خودارضایی من هیچ آسیبی به بکارتم نمیزنه ولی مسئله اینه که من از پنج سالگی این حالتو دارم میدونم خوارضایی تو پنج سالگی اصلا معقول و صحیح نیست ولی واقعیته که من اینکارو میکردم حالا هر عنوانی داشته باشه ولی با مالش به پتو من به ارگاسم میرسیدم حالا سوالم اینه با وجود پانزده سال و تقریبا هر روز خودارضایی کردم آیا عضلات واژن من دچار شل شدگی نشدن؟ کلا تغییری در ناحیه ی تناسلی من ایجاد شده؟ یا همه چی طبیعیه؟

    • همه چی طبیعی است مگر افکار شما که دچار نگرانی و تشویش شده است و با یک جلسه مشاوره انهم روبراه می شود

  162. لیلا :
    ۰۶ اسفند ۹۳

    قررررررررررررررررربونت فاضل جان میگم اگه مشاوره میدی منم مشکل اساسیمو بگم؟؟؟؟؟؟؟من خیلی زود عصبی میشم حالا اگه یبار کسی تو عصبانیت خودشو بزنه نشانه چیه مثلا سرشو بکوبه به دیوار خودمو نمیگم ها؟؟؟؟؟چیکار باید کنه؟؟؟کلا زود قهر میکنم

    • فاضل :
      ۱۲ اسفند ۹۳

      لیلا جان اگر بری پیش مشاورها و لذت روشن شدن راه های زندگیت رو بچشی قبول میکنی که من فقط نظرم رو میگم.درباره مشکل خودزنی در هنگام عصبانیت که به سادگی قابل حل هستش باید یک درمان تحلیلی داشته باشید تا همه زندگیتون همزمان به آرامش برسه.در هنگام درمان نکاتی رو برای شما باز میکنند که توانایی های حل مساله شما فوق العاده بالا میره.نازنین دوست داشتنی و فرشته صفت ما هم اگر بره پیش مشاور به آرامشی که لیاقتشو داره میرسه

  163. لیلا :
    ۰۴ اسفند ۹۳

    نازنین جون سلام عزیزم درکت میکنم دقت کردی ادمی که بد میاره از یکجا یا دوجا نیست از همه طرفه بخدا تو داری خودتو عذاب میدی وگرنه زندگی جریان داره روزها میگذره خودتو اذیت نکن راضی باش به سرنوشت خدا یا قید همه چیزو بزنو برو سمت عشقت نازنین خوشبحال خوشبحالت عشقتو میبینی دوری خیلی بده بخ اونجوری نزدیکشی از حالش باخبری دوری بده بخدا بجان خودم

    • فاضل :
      ۰۵ اسفند ۹۳

      نازنین جان اینقدر تند نرو.هر چیزی راه خودشو داره .سر خود رفتار نکن. ولیلای عزیز فکر میکنم معشوقه نازنین ازدواج کرده.ما نباید هر مشکل رو دوتا بکنیم دوست داری یکی دور و بر شوهرت باشه؟بعضی چیزها رو باید قبول کنیم.قرار نیست دنیا همیشه به کام ما باشه.مرگ و فرار هم راه درستی نیست.شماها دیگه بچه نیستید.

    • مصطفی :
      ۰۵ اسفند ۹۳

      چرا پیام های من نمیاد

      • فاضل :
        ۱۲ اسفند ۹۳

        این یکی اومد.مصطفی چکار کردی؟

    • نازنین :
      ۱۱ اسفند ۹۳

      مرسی از دلداریت عزیزم.به اینم شکر.فقط دیدنش بهم انرژی میده به زندگیم وخانواده ام برسم.۱۱سال ندیدمش هزاران بار مرگ تدریجی تجربه کردم.از وقتی دیدمش خیلی بهترم.هردوتامون جونمونو واسه هم نثار میکنیم منتها چون هردو خانواده داریم باید تحمل کنیم طرف هامون وبچه هامون گناهی ندارن.از خدا صبر خاستیم شکر که اونم داده.قسمت ماهم این بود عشق پاکو عزیزم رو باخودم به قبر میبرم مطمئنم اونجا هم بهم ارامش میده.تنها ارزوم اینه که نبودنشو نبینم زودتر از اون از دنیا برم.

  164. لیلا :
    ۰۳ اسفند ۹۳

    سلام مهسا جان بنظر من بیخوده من همیشه بخودم میگم وقتی ادم کسیو دوست داره به پاش میمونه نه اینکه یک سال ازش خبر نگیره ولی اگه اونو واقعا دوست داری بذار اول فراموشش کنی بعد ازدواج کنی چون بعد ازدواج اگه بهش فک کنی انگیزه زندگیتو از دست میدی و ناراحتی حالا اگه میخوای اول مطمئن بشو که اون نمیخواد بعد ازدواج کن که بعد پشیمون نشی چون اون جوری با خودت درگیر نیستی و میدونی که تو اقدام کردی ولی اون نخواستت در کل حداقل با کسی ازدواج کن که همه چیزش کامله چون بعد ازدواج اگه مشکلی باشه سریع با خودت فکر میکنی اگه اونو انتخاب میکردی این مشکلاتو نداشتی ولی اگه با کسی که ازدواج کردی خوشبخت بشی که میشی مطمئن باش یک لحظه هم بهش فکر نمیکنی من قول بهت میدم

  165. لیلا :
    ۰۳ اسفند ۹۳

    وقتی به اطرافم نگاه میکنم میبینم همه مشکل دارن من نظرم اینه وقتی ادم پول داشته باشه خوشبخته بچه ها واسه من و همسرم دعا کند همسرم بیکاره دعا کنید شاید فرجی شد قربونتون من تنها ارزوم همینه البته به جز اینم گرفتاری دیگه ای هم دارم ولی این زیاد اذیتم میکنه

  166. لیلا :
    ۰۳ اسفند ۹۳

    سلام نینا جون تو هنوز سوالتو نپرسیدی منم خبر ندارم اصلا کی جواب میده تو سوال کن یکی هست جوابتو بده اینجا هرکسی دردودل میکنه از تنهایی مادرشوهر بد شوهر بد زندگی بد من که میگم کسی نیست که تو زندگیش مشکل داشته باشه نه؟؟؟؟؟؟؟؟/هرکسی از یه چیزی ازرده منم از تنهاییم گله دارم متاهلم ولی تنهام مجرد بودن خیلی کیف میده بخدا شوهر چیه راستی من ۱۹ سالمه

    • فاضل :
      ۰۳ اسفند ۹۳

      دعا میکنم هرچی زودتر همسر گلت کار پیدا کنه.معلومه خیلی دوستش داری وگرنه شوهر برات یه چیز بی اهمیت بود.همسرت مرد خوشبختیه.

  167. mahi :
    ۰۲ اسفند ۹۳

    سلام من یک ساله که با یه پسری دوستم خانواده ها در جریانن خیلی هوامو داره خیلی بهم محبت میکنه چ همیسه پستم بوده ولی من میترسم ازین که یه روز ترکم کنه هیچوقت راجع به تزدواج صحبت نکرده نمیدنم باید چیکار کنم

    • فاضل :
      ۰۵ اسفند ۹۳

      ماهی جان چند سالته؟نگفته برای چی اومده سراغ تو و بهت محبت میکنه؟

  168. مهسا :
    ۰۱ اسفند ۹۳

    سلام ۲ سال پیش تو دانشگاه یکی از من خواستگاری کرد منم نه نگفتم یه کم کلاس گذاشتم اون دوسم داشت میتونستم بفهمم ولی نمیدونم چرا یهو همه چی بهم خورد من چند بار بهش ابراز علاقه کردم مستقیم و غیر مستقیم ولی اون با دودلی رد کرد ولی میدونم دوسم داشت خیلی ناراحتم الان نزدیک ۱ ساله اصلا سراغی ازم نگرفته ولی امیدوارم برمیگرده،منتظرش بمونم یا دارم وقتمو تلف میکنم؟؟؟

    • فاضل :
      ۰۳ اسفند ۹۳

      مهسا با عقلت برو جلو وقتی زندگیتو ساختی با دلت زندگی کن.به نظر من اگر موقعیت مناسب پیش اومد قبول کن و ازدواج کن چون معلوم نیست اگر برگرده و ازت تقاضای ازدواج بکنه بعد از مدتی دوباره دودل نشه.شایدم اصلا برنگرده.زندگی با عقل ساخته میشه.میدونم احساسات پاکت نادیده گرفته شدن،تنها موندی عشقت رو از دست دادی و دوست داری همه چه به حالت اول برگرده و الان یک خلا بزرگ رو حس میکنی که فقط با وجود همون فرد پر میشه ولی بیا به جای بازی با سرنوشتت از یک متخصص کمک بگیر.بسه هرچی سختی کشیدی.به اندازه کافی عزادار عشقت بودی.بهت قول میدم پشیمون نمیشی.

  169. نینا :
    ۲۸ بهمن ۹۳

    سلام .بچه ها چند روز طول میکشه ج سوالارو بدن؟ب خودمونم میل میشه یا فقط اینجا فرستاده میشه؟

    • فاضل :
      ۳۰ بهمن ۹۳

      نینا جان ببخشید دیرشد.فقط اینجا جواب میدن و نمیشه دقیق مشخص کرد ممکنه پنج شیش روز طول بکشه چون حجم سوالات بالاست و جوابها باید بررسی بشن

    • نازنین :
      ۰۲ اسفند ۹۳

      نه همین جا پاسخ داده میشه فقط ۳یا۴روز طول میکشه

  170. ahmad :
    ۲۶ بهمن ۹۳

    سلام دوستان لطف کنید کمکم کنید
    اگه یه نفر حامله باشه خونریزی شبیه پریود داره؟؟

    • نینا :
      ۲۹ بهمن ۹۳

      سلام .نه تا حالا نشنیدم.

    • فاضل :
      ۳۰ بهمن ۹۳

      زنگ بزن دکترسخاوتی جواب صد درصد بگیری خیالت زاحت باشه

  171. فاضل :
    ۲۶ بهمن ۹۳

    با سلام این یک مقاله از خانم مریم محبی است که به نظرم خیلی زیبا بود فکر کردم شاید شما نیز از مطالعه آن لذت ببرید.
    خداوند را به اتاق خواب هایمان آوریم
    گل ، شمع ، موزیک ، یعنی سکس
    گل ، شمع ، موزیک، یعنی عزاداری
    گل ، شمع ، موزیک یعنی عروسی
    آنچه در همه این محافل مشترک است ، قداستی است که در هر سه موجود است. همراه آوردن سکس با مفهوم قداست و روحانیت شاید برای ذهن شلاق خورده ما که از سکس نهی شده و مزموم از آن یاد گشته ، نا مانوس جلوه کند لیکن گل و شمع و موزیک به ما میگویند که هر سه آسمانی اند .لطیف ترین پدیده خلقت در بستر متحقق میشود، ادغام دو روح و الحاق آنها با کاینات تجربه ای بس خوشایند است که رفتار جنسی به بشر هدیه کرده است. لیکن تجربه این مو هبت آسمانی برای همه مقدور نیوده و بسیاری به کمترین درجه زمینی آن دلخوش کرده اند.سکس روحانی قبل از بدن به روح کانال میزند و تا همبستری فکری و شتاخت قلبی صورت نگیرد تماس بدنی الوییت پیدا نمیکند. چارلی چاپلین به دخترش چنین وصیت میکند که : “بدن عریان تو را کسی میتواند ببیند که روح عریان تو را دیده باشد..” لذا حرف نخست در سکس بدن نیست که تنیدگی دو فکر است برای تجربه طولانی ترین و ارضا کننده ترین لذت دنیا که تن تنها وسیله ای میشود برای تحکیم این تنیدگی .در این راستا آنچه میتواند تن را به درک بهتر این تجربه رهنمون سازد ، بیدار سازی حواس پنجگانه بویایی ، شنوایی ، بینایی ، چشایی و لامسه است . گل در خدمت بویایی، شمع در خدمت بینایی ، موزیک در خدمت شنوایی ، میوه در خدمت چشایی و پوست در خدمت لامسه . پنج کانال ارتباطی جهان درون به جهان برون باز گشته شتاب و شدت این تنیدگی را افزون میکنند. علی رغم سکس زمینی که در آن رسیدن به ارگاسم تنها هدف انجام رفتار جنسی میشود ،رسیدن به اوج لذت جنسی صرفا ملاک نبوده و روند تنیدگی خود به تنهایی شعف زا میباشد.در سکس زمینی ، دو جسم و نه دو روح بدون شناخت قلیی ،در هم ادغام گشته ابتدایی ترین شکل مکانیکی را به نیت رسیدن به ارگاسم انجام میدهند.یاد آور سکس های خیابانی هستم که در آن شریک جنسی فقط اسم است و شماره تلفن و دیگز هیچ .. تجسم اینکه در پشت این پوست و استخوان چه کسی است و به چه فکر میکند برای فرد بی معنی است و تنها شکل و حالت بدن و گرمی و صافی آن مورد ارزیابی قرار میگیرد. براستی حق انتخاب نداریم که به جای سکس زمینی ، سکس آسمانی انتخاب کنیم؟ تا زمانیکه معلمین رفتار جنسی ما و فرزندان ما ، فیلمهای پورنو هستند ، باید گفت نه !چشم گرسنه و ذهن کنجکاو جوانان در این دسته فیلمها چگونه قرار است قداست سکس آسمانی را ببیند؟غیر از اینکه یاد بگیرند میتوان به شریک جنسی به شکل یک شی نگاه کرد که اسباب ارضا جنسی را قرار است فراهم آورد؟ غیر از اینکه تصورات و انتظاراتی غیر واقعی از اندام جنسی خود یا شریک جنسی پیدا کند ؟ غیر از اینکه تعریف اشتباهی از رفتار جنسی در او ایجاد شود و نتیجتا خود را در معرض اختلالات جنسی چون ناتوانی جنسی ، زود انزالی در مرد و یا مشکلات مقاربت و ارگاسم در زنان … قرار دهد؟ و مهمتراز همه اینکه غیر از این است که قداست ارتباط جنسی لحاظ نگشته سکس با مایه مکانیکی و حیوانی جلوه گرشود؟

    پس اگر رسالت آموزش رفتار جنسی فرزندانمان را به ایندسته فیلمها سپرده ایم و از سویی نیز نمیتوانیم دست آنها را گرفته و به اتاق خواب خود آوریم تا به آنها قداست و پاکی یک رفتار جنسی سالم را آموزش دهیم ، حد اقل از تفاوت سکس آسمانی و سکس زمینی و از خطرات و پیامدهای ناگوار سکس های هالیوودی برایشان بگوییم
    اینکه سکس آسمانی نیست

    اگر با شرم و گناه آمیخته باشد
    اگر برای رهایی از دردو فشارباشد
    اگر تهی از رابطه عمیق انسانی باشد
    اگر سیری نا پذیر باشد
    اگر به شکل رابطه مکانیکی باشد
    اگر آرامش واقعی و طولانی را در پی نداشته باشد
    . و اگر جسم فرد مقابل قبل از روح او لمس گردد
    از آنها بخواهیم به رفتار جنسی به شکل عبادت بنگرند ، حریم بستر را بزرگ شمارند و از دریچه آن با کاینات یکی گشته از بحر لذتی جاودانه سیراب گردند
    در نهایت اینکه از آنها بخواهیم که خداوند را به اتاق خوابشان آورند….

    • غفار :
      ۲۷ بهمن ۹۳

      اگر وسیله قرار داده شود و با آن معامله شود .
      اگر از روی خشم باشد .
      اگرتنها تفریح فرد در زندگی باشد .
      اگر بدون آمادگی قبلی وداشتن لوازم پیشگیری بیماری و بارداری باشد ..!
      اگر جهت ساختن رزومه ی جنسی برای به رخ کشیدن همسالان باشد !!
      و اما اگر …این یکی را فقط به خودتان خواهم گفت !
      تشکر از شما

  172. لیلا :
    ۲۴ بهمن ۹۳

    مگه چیه عزیزم من خیلی هارو دیدم مادرشونو ناز میکنن قربونشون میرن بوس میکنن این دلیل نمیشه البته عزیزم منم وقتی زمانی الان متاهلم که با پدرم تنها هستیم نمیدونم چرا خجالت میکشم از تنهاییمون ولی اینکه تو دوست داری احساستو به مادرت ابراز کنی هیچ اشکالی نداره تو پسرشی اینکه تو بگی مامان دوست دارم یا بوسش کنی یا تنها باشی با مادرت یا باهاش دردودل کنی اون چیزی که تو وجودته فقط عشقه که اونم به مادرت داری همین من خودم جونمو برا مادرم میدم و همسرمم خیلی با مادرش راحته و عاشق مادرشه مادر تو دنیا یکیه قدرشو بدون هم جا هم عشقتو بروز کن خجالت نداره اون مادرته و تو از وجودشی البته باباتم فراموش نکن

  173. لیلا :
    ۲۴ بهمن ۹۳

    بابک جان جوابتو دادم حالا میخوام بدونم منظورت از اینکه مادرتو بوس میکنی و حواست به دوستا مادرت هست که نبینن یعنی چی/؟؟خوب ببینن مگه چیه؟؟حالا تو هرجور جلو مامانت لباس بپوشی اشکال نداره از چی خوشت نمیاد

  174. سعید :
    ۲۲ بهمن ۹۳

    سلام. من تو رابطه جنسیم دچار انزال زودرس هستم که خیلی اذیتم میکنه.

    • فاضل :
      ۲۳ بهمن ۹۳

      دوست عزیز تا زمانی که مشکل زودانزالی شما همچنان در جای خود باقی باشد همدردی و سنگ صبور نمیتواند مشکل شما را حل کند.کار مشاوران بخش مسائل جنسی این مرکز فوق العاده عالیست و بهتر از هر دوستی میتوانند به شما کمک کنند
      به علاوه تلفنی بودن مراجعه شما میتواند به شما کمک کند تا تمام مشکلات خود را بیان کنید.
      فقط باید کاملا حواس شما به این موضوع باشد که تاخیر در شروع درمان و نرفتن به پیش مشاور موجب میشود این مشکل بر تمامی زندگی شما تاثیر منفی زیادی بگذارد.
      وقتی درمان را شروع کردید میتوانید از سنگ صبور برای فراموش کردن خاطرات بد استفاده کنید.آگاهی از این امر که شما مشکل زود انزالی دارید باعث استرس و ناراحتی در شروع رابطه جنسی میشود که خود این فکر و اضطراب، مشکل شما را دو چندان میکند و شاید ناراحتی این فکر مشکل نعوذ نیز برایتان ایجاد کند.

  175. لیلا :
    ۲۲ بهمن ۹۳

    سلام مگه من دیوانم خودم برا خودم مطلب بذارم ههههههههه

    • فاضل :
      ۲۵ بهمن ۹۳

      برای خودت چیه لیلا؟ما میخونیم و لذت و استفاده میبریم.

  176. بابك :
    ۲۰ بهمن ۹۳

    سلام ليلا جان،بابك هستم،مرسئ كه نظر خونتو بهم كفتئ،البته مامانم اصلا اهل دخالت تو زندكيم نيست،ولئ به خاطر دوستائ مامانم كه فضولن يه شجور نكرانئ دارم،وابستكئ به مامانمو دوس دارم،ولي از محدوديت تو روابطم يا نوع لباسايئ كه جلوي هم تنمونه يا ..خوشم نمياد،وقتي هم كه با هم تو خونه تنهاييم احساس ميكنم شايد كسي مارو ميبينه،همين حس نكرانيمو زياد ميكنه،مكه راحت بودن با مامانم،يا مسايله ديكه مساله طبيعئ نيست كه باعث شدة وقتي ميخام ببوسمش حواسم باشه كه از بيرون دوستاي مامانم ما رو نبينن.

    • لیلا :
      ۲۴ بهمن ۹۳

      مگه چیه عزیزم من خیلی هارو دیدم مادرشونو ناز میکنن قربونشون میرن بوس میکنن این دلیل نمیشه البته عزیزم منم وقتی زمانی الان متاهلم که با پدرم تنها هستیم نمیدونم چرا خجالت میکشم از تنهاییمون ولی اینکه تو دوست داری احساستو به مادرت ابراز کنی هیچ اشکالی نداره تو پسرشی اینکه تو بگی مامان دوست دارم یا بوسش کنی یا تنها باشی با مادرت یا باهاش دردودل کنی اون چیزی که تو وجودته فقط عشقه که اونم به مادرت داری همین من خودم جونمو برا مادرم میدم و همسرمم خیلی با مادرش راحته و عاشق مادرشه مادر تو دنیا یکیه قدرشو بدون هم جا هم عشقتو بروز کن خجالت نداره اون مادرته و تو از وجودشی البته باباتم فراموش نکن

    • فاضل :
      ۲۵ بهمن ۹۳

      بابک این سن و سالی که در اون قرار داری اوج احساساتی هستند که هیچ آموزشی در مورد اونها ندیدی مثل حس نیاز به یک همدم،نیاز به یک رابطه احساسی نزدیک،نیاز به رابطه جنسی و نیاز های دیگه و این احساسات جدید ممکنه خطاهای شناختی برات ایجاد کنن و نگران و مضطرب میشی.به نظر من باید دنبال یک معلم باشی تا تو این روزها دستت رو بگیره.یکی که دلش برات نسوزه و باهات درست برخورد کنه.

  177. مصطفی عزیزپور :
    ۱۹ بهمن ۹۳

    پس چرا کسی چیزی نمیگه

    • فاضل :
      ۲۲ بهمن ۹۳

      سلام.ببخشید که دیر شد. این موضوع برای ما بی اهمیت نیست.خیلی موضوع بزرگی هستش.اول میخواستم بگم “مشکل جسمی نیز نداشتید فرقی نمیکرد و هرکسی معشوقه خودش رو ببینه قدرت حرکت و صحبت کردنش رو از دست میده” ولی اگر بخواهیم با این حرفها وقت شما را بگیریم به شما ضرر زده ایم.و هر ثانیه ای که میگذرد فرصت شما را از بین میبرد.پس پیشنهاد میکنم که
      یک:ابتدا یا در صفحه پرسشها یا از طریق تماس تلفنی از مشاوران کمک بخواهید تا بتوانید حرفهایتان را به طرف خود بزنید یا با خودتان برای حرف زدن به توافق برسید
      دو : به این موضوع فکر کنید که چه بسیار پسرهایی که با کمک سلامت جسمی خود زندگی همسر و معشوقه خود را به جهنم تبدیل کرده اند و فقط به فکر سو استفاده از دختر ها هستند در حالی که شما اینچنین نیستید
      سه :واقع بین باشید.آیا جسم معشوقه تان برای شما مهم است؟پس چرا فکر میکنید تمام خانم ها اولویت اولشان نداشتن مشکل جسمی است
      شما هم مانند همه پسرهای دنیا باید تلاش کنید و مهارت های لازم برای ایجاد ارتباط را بدست اورید
      باز هم بابت تاخیر از شما عذرخواهی میکنم

      • مصطفی عزیزپور :
        ۲۶ بهمن ۹۳

        ممنون که نظر دادی

  178. مصطفی عزیزپور :
    ۱۸ بهمن ۹۳

    من یک معلول جسمی هستم نمیتوانم از جایم تکان بخورم ولی با این جسمی که دارم عاشق شدم و نمیدانم چیکار کنم عشقم را خیلی دوست دارم ولی نمیتوانم به زبانم بیارمش اسمشو

  179. لیلا :
    ۱۶ بهمن ۹۳

    میدونی تنها هدیه ای نیاز به بسته بندی نداره چیه؟اون محبته
    عشق را دیدم نگاهم کرد دل به او بستم نگاهم کرد ولی بعد ها فهمیدم فقط نگاهم میکرد

    • نازنین :
      ۲۳ بهمن ۹۳

      سلام عزیزم چندین بار خاستم بنویسم ولی دستم نیومد اونقدر وابسته عشقم هستم که؟اونقدر از دوریش عذاب کشیدم که؟۱۴ساله هردو خانواده داریم راه برگشتی وجود نداره خلاصه از عشق اونقدر کشیدم که میترسم در موردش حرف بزنم.۲۹سالمه از غصه دوری عشقم وبی گناهی شوهرم وپسرم همه جور بیماری اعصاب گرفته ام.هرکی میخاد زود بمیره عاشق بشه.

      • فاضل :
        ۲۵ بهمن ۹۳

        وضعیت بد و سختیه .برای حل مشکل چه کارایی کردین؟آدم مذهبی هستید و مذهبی ها میگن از تو حرکت از خدا برکت.حرکتی داشتید؟

        • نازنین :
          ۰۲ اسفند ۹۳

          ۱۳سال فاصله گرفتم.خودمو مشغول زندگیم کردم ولی نشد کم اوردم نتونستم دوام بیارم راهش اینه که از این شهر برم ولی اوضاع مالیم اجازه نمیده.خلاصه نمیتونم از زندگیم لذت ببرم یا رفتن یا مرگ چاره ای ندارم

  180. لیلا :
    ۱۵ بهمن ۹۳

    پس چرا اینجا کسی مطلب نمیذاره باع

    • ناشناس :
      ۱۸ بهمن ۹۳

      خودت مطلب بذار لیلا جون

  181. سارا :
    ۱۵ بهمن ۹۳

    من ۳۱ سالمه و ۱۳ ساله ازدواج کردم زندگیمو خودم ساختم و لی مادر شوهر نفهمی دارم که همیشه آزارم داده و منو به چشم دشمن میبینه
    تا حالا بدی در حقش نکردم الان خیلی نا امیدم اگه دخترم نبود طلاق میگرفتم

    • لیلا :
      ۱۶ بهمن ۹۳

      سلام سارا جون اگه خودت زندگیتو ساختی چرا طلاق ببین خودتو ناامید و تنها ندون همه ما چه تو چه من ممکنه احساس پشیمونی کنیم منم بعضی اوقات به زندگیم فک میکنم ازش راضی نیستم تو فک کردی من مادرشوهر ندارم یا دیگران بدبختی ندارن فقط توئی منم دارم همه دارن بخدا.منم مادر شوهر اذیت کاری داشتم الانم دارم ولی هی خوبی کردم بدی دیدم اخرم گفتم مرگ یبار شیون یبار مگه من ادم نیستم هر روز اعصابم خورد بشه تازه باهم زندگی میکردیم اونم از همه چی زندگی ما خبر داشت و این منو اذیت میکرد هی دخالت کی رفتی کی اومدی شام چی داری چی پوشیدی چرا اینجور حرف زدی نادونی اووووووووو خیلی ولی یبار حالشو گرفتم الانم راحت شدم ولی الان با خودم فک میکنم کاشکی اینقد تند نمیرفتم ولی الان هیچ کاری با هم نداریم نخواستم خدا مادر شوهر والا

  182. بابك :
    ۱۵ بهمن ۹۳

    سلام،من ۱۸ سالمه،وابستكئ زيادئ به مامانم دارم،خيلئ با هم راحتيم،مدتيه كه فكر ميكنم راحت بودنم با مامانم رو بايد مخفئ كنم،فكرش منو ميترسونه كه نكنه مامانم ازم دور بشه،به اين مدل رفتار عادت كردم،ميشه راهنماييم كنيد.

    • لیلا :
      ۱۶ بهمن ۹۳

      سلام بابک جان طبیعیه هر کدوم از ما به نوبه خودمون مادرمونو دوست داریم من خودم جونمو برا مادرم میدم ولی هیچوقت نمیذارم تو زندگیم دخالت کنه با اینکه میمیرم براش تو پسری الان تمام دنیا مامانتی البته اگه مث داداش ۵ ساله من یکی باشی دیگه بدتر وابستگی خوبه ولی یبار بعدن نشه برات مشکل به امید خدا ازدواج کردی همش نخوای طرف همسرت بری یا مامانت چون مامانا بعضیاشون بعد ازدواج بچشون خوشحالن هاااااااااولی همین وابستگی زیاد پسر به مادر باعث جدایی زنو شوهر میشه من دیدم تو اشناها این عروسه یه شبه اومده میخواد پسرو بر داره و بره هههه برا همین مادر شوهره هم عصبانی میشه حالا چی میشه جنگو دعوا من نمیگم پسر مامانشو که حسابی براش زحمت کشیده ول کنه بره سمت زنش ولی هر چیزی تعادلش خوبه منم اگه خدا بهم پسر بده احساس میکنم نمیتونم با کسی نصفش کنم اوه اوه چه مادر شوهری بشم من بیچاره اون عروس حالا تو زیاد ناراحت نباش البته حرفا من به عنوان دوسته شاید دیگران نظر دیگه ای داشته باشن

  183. لیلا :
    ۱۳ بهمن ۹۳

    سلام اگه شما به برادرتون زور بگید و اون هیچی نگه شما همچنان ادامه میدهید ولی اگه برادرتون در مقابل حرف های شما که اصلا به شما مربوط نمیشه تن نده و بگه دخالت نکن این واسه شما درس عبرتی میشه که دفعه بعد نپرسید چیزی ازش چون میدونید جوابتونو میده پس هرکس حق داره زنگیشو با رفتار خودش کنترل کنه نذارید کسی تو زندگیتون دخالت کنه که زندگیتون رو هوا میره بذارید خودتون و همسرتون تصمیم گیرنده باشه البته بیخودی هم به کسی ایراد نگیرید هرچیزی حدی داره من عقیدم اینه حالا اگه کسی چیز دیگه ای عقیده داره بگه ولی من اینو بخدا تجربه کردم حالا کسی خواست میتونه بپرسه چجور تجربه کردم تا بگم.

  184. بچه کوچولو :
    ۰۸ بهمن ۹۳

    خداکنه اینو ببینی.هنوز فراموشت نکردم.خودت رو کارهات رو.شاید فرصت نشه بعدا بهت بگم هنوزم خیلی دوستت دارم

    • نازنین :
      ۱۳ بهمن ۹۳

      قربون هرچی عشق وعاشقه.بزرگترین لطف خداست.کاش همه عاشقها بهم برسن.

  185. سحر :
    ۰۲ بهمن ۹۳

    سلام
    اینجا جایی کههمه حرف دلشون و بزنن
    دلم حرف پره نمیدونم از کجا بگم آدمی ام اجتماعی راحت حرف میزنم با همه مردو زن نداره منظور از راحت یعنی صمیمی شغلم آژانس هواپیمایی بر همین زیاد با ادما سرو کار دارم دراین حین خیلیا بم پیشنهاد دوستی یا حتی خواستگاری میکنن .
    ولی من دوس دارم با مردی که میخوام باش زندگی کنم از قبل آشناباشم تمام رفتارهای خوب و بدش و بدونم بعد ولی همچین کسی پیدا نمیکنم . پیدا میکنما ولی نمیتونم نگه دارمش
    تقریبا ۳-۴ ماهه با یه آقاآشنا شدم حرف میزدیم چند بارم دیدیم همو حس خوبی نسبت بش دارم اونم میگه خیلی دوسم داره تا الان رابطه خوبی بود گاهی وسطا بحث داشتیم قهر میکردیم میخواستیم تموم کنیم ولی نمیشد نمی تونستیم
    ولی امروز یه حرفی زد که من اگه بخوام ازدواج کنم مادرم همسرم انتخاب میکنه چون تو رابطه قبلیم شکست خوردم .
    این حرفش بهم برخورد ولی بروم نیاوردم به نظرتون این رابطه رو تموم کنم بهتره یاراه حلی دارین که بشه نظرش عوض کرد .
    باتشکر

    • لیلا :
      ۱۳ بهمن ۹۳

      سلام سحر جون عزیزم نذار تو انتخاب مامانش باشی اون موقع زندگیت خوب نمیشه درسته میگن خانواده مهمه ولی پسری که وابسته به مادرش باشه غیر قابل تحمله اگه اینجوری گفته بدون مردی نیست که بتونه تو شرایط سخت خودش تصمیم بگیره اجازش با مامانشه بخدا باور کن من تجربه کردم عزیزم شوهر بخدا زیاده انتخابی که میکنی مهمه یکاری کن یه عمر پشیمون نباشی زندگیتو با کسی بساز که لایقه چون بعدش پشیمونی سودی نداره همیشه بعد یه خوب خوبتری هم هست چشماتو باز کن قربونت

  186. مریم :
    ۲۴ دی ۹۳

    سلام مریم هستم ۳۰ سالمه حدود یک سال و نیم قرص جلوگیری خوردم و الان ۲ ماهه ک جلوگیری نمیکنم خواستم بدونم اثر قرص ها چقدر در بدنم هستن و کی باردار میشوم

  187. سمیه :
    ۲۳ دی ۹۳

    سلام عزیزم اردبیلیها ادمای بدی نیستن,غریب نوازن,اینجا یه مشکلی هست که باهات نمی سازن ,.بنده با طلاق موافق نیستم,بهتره بررسی کنی اون دختر قبلی چی داشته که تو نداری,ضمنا اردبیلیها عروس کم حرف.سربراه.باحیا.پر صبروخوش اخلاق رو خیلی دوست دارن.در مقابلشون یه گوشت در باشه یه گوشت دروازه,سر همه چی باهاشون در نیفت ,احترامشونو نگه دار,زبون بلای جونه.یه کم کوتاش کن.بساز باهاشون ترکها مادر پرستن.احترام مادرشونو نگه داری انگاری کل دنیا رو براشون داده باشی تا ابد هواتو دارن.

    • فاضل :
      ۲۳ دی ۹۳

      سمیه باهات موافقم .ترکها خانواده دوستن و هرچی فکر کنن خوبه برای خانوماشون میخرن به همین دلیل داشتن زیور آلات طلا یا سنگهای قیمتی زیاد برای خانوم های ترک چیز عجیبی نیست.ولی اگر ما برای مادرمون ارزش قائلیم نباید بهش بگیم کم حرف و سر به زیر باش یا زبونتو کوتاه کن تا کتک نخوری و توهین نشنوی.بالاخره مادر ماهم همسر یک فرد دیگریست یا همسر ماهم مادر یک فرد دیگر.حالا وقتی ما میرویم خواستگاری یعنی به یک دختر میگوییم ما به خاطر فرهنگ،شخصیت و ظاهر شما از شما تقاضا داریم با ما زندگی کنید وگرنه خواستگاری پیشنهاد پرورش و تربیت یک دختر نیست که بعد از ازدواج درخواست تغییر رفتار کنیم.اگر ما ناراضی باشیم یعنی در انتخابهای خود بی دقتیم و یک فرد بی دقت نباید انتظار داشته باشد دیگران با او و نظرش همسو شوند.اگر راننده شما وسط راه بگوید پیشمان شدم و از ماشین من پیاده شوید چه احساس و فکری خواهید کرد؟زندگی نیز شبیه به یک سفر است.
      البته درباره طلاق با شما موافقم زیاد زیبا و پسندیده نیست

    • لیلا :
      ۱۳ بهمن ۹۳

      ببخشد ها ولی اصلا حرفت منطقی نیست بنده خدا تا الانم خیلی صبر کرده من که مادر شوهرم هی بهم حرف بیخودی میزد من زبونمو نگه میداشتم که زندگیم خراب نشه ولی اخرش گفتم هرچی من هیچی نمیگم سو استفاده میکنم دفعه بعد حالشو جوری گرفتم که دیگه دست از سر زندگیم برداشت خودمو راحت کردم حالا دیگه کاری بم نداره چون میدونه از پسش بر میام

  188. خسته :
    ۲۱ دی ۹۳

    سلام
    واقعا خوشحالم ک یجایی هس بتونم حرف بزنمو خودمو خالی کنم.۴ ساله ازدواج کردم و هنوز هیچ رابطه ای با شوهرم نتونستم داشته باشم.بخاطر ی ترس و اضطرابی ک نمیدونم از کجا میاد.زندگیم داغونه .شوهرم اونقد دوسم داره ک منو این همه مدتتحمل کرده .ب امید حل شدن مشکل.خیلی جاها رفتم.مشاور .روانشناس .روان پزشک.متخصص زنان و…
    اخر ب این نتیجه رسیدن ک من از درد پرده بکارت میترسم.با هر بدبختی بود یه دکتر بیهوشی اومد منزلو برای ۲۰ دقیقه منو بیهوش کرد و عمل نزدیکی انجام شد اما من چون بیهوش بودم هیچ تاثیری رو ترسم نذاشت.با اینکه بیهوشی تو منزل خطرات زیادی داشت اما برای حل شدن مشکلم بجون خریدم.اما نشد ک نشد.هر چی زمان گذشت بیشتر ب این نتیجه رسیدم ک دیگه نمیشه .احوال روحیم ناجوره .از ی طرف دلم برای شوهرم میسوزه.راضی ام صیغه کنه زن بگیره اما اهل این قضایا نیس.همش غصه هاشو میریزه تو دلش.سی سالشم نیس اما تو این مدت خیلی پیر شده.نمیدونم چیکار کنم.چنبار تصمیم ب خودکشی گرفتم اما نتونستم.دیگه یه افسرده ب تمام معنام.خیلی دلم گرفته.همیشه بخدا میگم چرا من چرا این مشکل باید واسه من پیش بیاد.بیسواد هم نیستم.دانشجوی فوقم.شوهرم هم همینطور.عاشق هم هستیم و همین تنها دلیلیه ک تا الان ب پام مونده-حالم خیلی بده.تا همینجاشم خیلی خالی شدم.نمیتونم ادامه بدم.معذرت میخوام

    • فقط میتونم بگم که واقعا برات متاسفم , واقعااااااااا خوب شوهری داشتی که با توجه به شرایطی که میگی باهات برخورد تند نداشته , عجیبه که چطور میلی نداری , اگر واقعا عاشق همسرت هستی باید با تمام وجود خودت رو تحت اختیارش بذاری تا بدونه چقدر دوستش داری , توی ثابت کردن عشق هم ناتوانی از خودت نشون دادی , به این فکر کن که باید با تمام وجودت خودت رو وقف همسرت کنی و تمام وجودت رو در اختیارش بذاری , البته اگر واقعا عاشقش هستی

  189. hi :
    ۱۸ دی ۹۳

    من دختری هستم ۲۴ خیلی داغون شدم تو یه رابطه عاشفانه ۸ ساله خیلی دختر قوی بودم ولی الان مدت ۱ ساله که بی اعتماد به نفس ظعیف شدم تورو خدا راهنماییم کنین چجوری یه رابطرو میشه فراموش کردو تو خودم نریزم؟

    • فاضل :
      ۱۹ دی ۹۳

      hi جان باید در صفحه پرسش ها درخواستت رو مطرح کنی.به خاطر ماهیت صفحه سنگ صبور شاید نتونی به جواب مورد نظرت برسی اینجا اکثر افراد فقط درد دل میکنند و در صفحه پرسشها از مشاوران کمک میخواهند.امیدوارم بتونی از پسش بربیای و دوباره زندگی قشنگت رو شروع کنی

    • قنبری-روان شناس :
      ۱۹ دی ۹۳

      دوست عزیز سلام
      شما هنوز هم یک دختر قوی هستید چون دنبال راهی مناسب برای مراقبت از خودتون میگردید .فراموش کردن یک رابطه اونم رابطه ای که ۸ ساله اس مطمنا آسون نیست چون ۸سال هرروز و هر لحظه ذهن شما درگیر این رابطه بوده و حالا ذهن با فراموش شدنش مخالفت می کنه .پس اولین چیری که به شما کمک می کنه اینه که این مسئله رو بپذیرید و به خودتون فرصت بدید.و در این فرصتی که به خودتون میدید ،حتما با یک مشاور صحبت کنید تا با بررسی عمیق تر و ارایه تکنیک های مناسب راه براتون هموارتر بشه .شاد و سلامت باشید.
      منتظر تماس شما هستم .مشاور کد ۳۶۴۰

    • عشق چیزی هست که توی وجود همه انسانها وجود داره , خدا قرار داده چون تفاوت بین انسان و مابقی موجودات توی عشقه , عقل با عشق فرق داره , یه وقتهایی عقل میگه نرو عشق میگه برو , این رو بدون هر جا عاشق شدی طرف خودشه , همونی هست که باید باشه و درکنارش آرامش پیدا میکنی , ولی اگر از نظر عقلانی میبینی شرایط و محیط رفتارهای طرف مقابلت رو به ناهنجاری کشونده بهتره به ندای قلبت گوش ندی چون صد در صد پشیمان خواهی شد , فقط گذشت زمان میتونه و اگر بخوای جای خالی یه قالی فرسوده رو تو خونه پر کنی باید یه قالی نو تو خونه بندازی , البته نظر من اینه

  190. ام جی :
    ۱۵ دی ۹۳

    خانومایی که میگین ازدواج ازدواج َ به خدا تنهایی خیلی بهتره تا ادم گیر ادمای بد بیفته و هر لحظش عذاب شه 🙁 دختر که بودم پدرم منو چون مونث بودم دوس نداشت و حتی برا اینکه مادرم دختر زاییده میخواست مادرمو طلاق بده همیشه ام سر هر چیزی منو تهدید به مرگ میکرد.تا یادمه بین مامانو بابام دعوا بودو درگیری و کتک .بابام دوس دختر داشت و تحملش برا مامانم وحشت ناک تا یادمه مامانم اشک میریخت حتی یه بار میخواست از یه پل تو اتوبان بپره و خودکشی کنه که مردم نزاشتن بابامم اصلا ماجرا رو نفهمید! مامانم سوخت و ساخت و منو با بدبختی و کمبود محبت پدر بزرگ کرد بعضی وقتا پیش خودم میگفتم اونم ازین که من به دنیا اومدم ناراحته و تمام عذاباش به خاطر تولد منه 🙁 بابام فرقای شدید بین منو داداشام میزاشت و برا منو مادرم لباس نمیخریدمگه مجبور میشد بیرون نمیبرد ومهمونی نمیبرد و با این اخلاق تندشم کسی نمیاومد خونه ما . نه دوستی نه فامیلی هیچی. نمیزاشت با کسی جایی برم و …. هر چی ام تو خونه خراب میشد یا میشکست مینداخت گردنه من. باهام خیلی لج بود دلیلشم جنسیتم بود میگفت دختر دردسره تا شوهر کنه خار چشمه!!! همیشه ام میگفت هر برنامه ای داری خونه شوهر ! اصلا راضی نبود درس بخونم میخواست زودتر از دستم خلاص شه و شوهرم بده از ۱۸ سالگی حرص میخورد چرا نمیان ببرنش من درسم خیلی خوب بودو معدلم همیشه بالا بود کنکور دادم رتبم ۲۶ کشوری شد اونم نمیخواست بزاره برم درس بخونم میگفت من نمیزارم جایی که مرد باشه تو بری خلاصه همه چی بهش چشم گفتم جز درس اونم باهام بدتر شد کار منو مامانم شد کتک من به زوور و بد بختی و کمک گرفتن از فامیل با وجوود عدم رضایتش رفتم دانشگاه اونجا با همسرم اشنا شدم .(خودم میخواستم از خونه به یه طریقی فرار کنم و ازدواج تنها راهش بود با اینکه از ته دل نمیخواستمم ازدواج کنم چون عاشق درس خوندن بودم بابام اصلا اجازه نمیداد درسمو ادامه بدم با وجود اینکه استادام همه میگفتن حیفه درستو ول نکن و بخون )بگذریم اونا ساکن اردبیل بودن ازهم خوشمون اومد حرفامونو زدیم و به توافق رسیدیم . اومد خاستگاریم اونم خانوادش نمیخواستنم مادرش کس دیگه ای رو در نطر داشت . تو مراسم خاستگاری مادرشوهرم هرچی از دهنش در اومد به بابام گفت بابامم از خداش بود من و بده برم سکوت کردو هیچی نگفت مادرش گفت من کلفت میبرم نه عروس و کوچکترین کمکیم نمیکنم باس بیاد اردبیل زندگی کنه .منو بردن محضر بدون طلا و نه کادو و حتی یه شیرینی و نه سفره عقدی نه فامیلی نه خواهری نه برادری هیچی هیچی عقدم کردن .بابا و مامانمم سکوت کردن تو عقد اونا فهمیدن بابام میخواد فقط من شوهر کنم و پشتم نیست اذیتا شون شروع شد چن بارم مادرشوهرم از من به دروغ بد گفت دید مامان بابام منو متهم کردنو دعوام کردن فهمید که پشتم نیستن و من تکم. شوهرمم کلا سکوت میکرد و هیچی بهش نمیگفت دوره عقدم ۲ بار از مادرشوهرم کتک خوردم بهم تهمت ها زدن و واقعا ازم کار میکشیدن و اگه ام اعتراض میکردم مادر شوهرم پدرشوهرم برادر شوهرام باهام درگیر میشدن و پدرمو در میوردن هیچ حقی تو خونشون نداشتم نه حرف نه خرید نه لباس هیچی میگن دوره عقد بهترین دورانه والا ما که هیچی ندیدیمو نفهمیدیم . به مامانم گفتم جریانو اما گفت نه حرف طلاق و نزنیا برو بساز . خلاصه برام یه مهمونی کوچیک گرفتن که به اصطلاح عروسیم بود همون شبم مادرشوهرم گربه رو دم حجله کشتو وسط به اصطلاح عروسی کتکم زدو گیس کشی راه انداخت . بدون هیچ حرفی بابام اینا رفتن که رفتن و پشتشونم نگاه نکردن . بعد عروسیم سعی کردم روابطمو با خانواده همسرم خوب کنم همه کار کردم برا اینکه دل مادرشوهرمو بدست بیارم براش مهمونی گرفتم با پس اندازم کادو خریدم با بد اخلاقیاش کنار میومدمو بهش میخندیدم خلاصه هرکاری به ذهنم میرسید کردم اما باهام خوب نشد از همون اولین روز عروسی مادرشوهرم به همه چی کار داشت حتی به خوابمون نه لباس میزاشت بخرم نه مهمونی میزاشت برم اگه ام میرفتیم با خودش میرفتیم و تا میرسیدیم من باس میرفتم تو اشپزخونه تا اخر مهمونی حمالی غریبه ها رو میکردم تازه عوض اینکه ازم تشکر یا تعریف کنه کلی جلو روم و پشتم حرف میزدو کلی تهمت میزد و بعد از مهمونی ام انتطار داشت برم خونشون باز کار کنم و یه وقت دستمو به کمرم نزارم که ناراحت نشن !!!به بابامم هر وقت میگفتم میگفت نفرین من گرفتتت!!! 🙁 شوهرم دید این جوری نمیشه هی ما هر چی سکوت میکنیم و محبت میکنیم مادرشوهرم هی بداخلاقتر میشه. مامانم بعد گذشت چن وقت از عروسیم اومد اردبیل دید مادرشوهرم چه رفتارایی میکنه بنده خدا همون اول یه گوشه افتادو اشک میریخت 🙁 مادرم اومد تهران ومنو مامانم با کمک اطرافیون شوهرمو راضی کردیمو کوچ کردیم تهران و یه زیرزمین اجاره کردیم اما بازم از طرف خواهرشوهر اذیتا و دستورا شروع شد مادرشوهرمم همش زنگ میزدو میزنه ونفرین میکنه ۶ ساله تمام زجرمون دادن هی زنگ هی دستور ۳ بار اومد خونم همش دعوا راه انداخت خلاصه گذشت تا پدرم که میترسید من طلاق بگیرم هی تو گوشم خوند اگه بچه بیاری باهات خوب میشن میشی سوگولیشون از همه مهمتر نمیتونن طلاقت بدن منم دیدم خونه بابام که عمرا بر نمیگردم پس بهتره بچه بیارم خلاصه بعد ۴ سال حامله شدم شوهرم ناراضی بود و میگفت نه زوده برا بچه .من حامله شدمو شوهرم گفت اگه خانوادم بفهمن خون بپا میشه نگیم مام نگفتیم و ۳ ماه بعد تولد فهمیدن حالا خانوادش اکثرا تردمون کردن و بهمون توهین میکنن مادرشوهرمم بعد بچه اومد تهران و هرجور ضلمی از دستش بر میومد واسه من کم نزاشت و کرد و پدرمونو دراورد تا رفتنش هر روز مهمونی میگرفت با این بی پولی و مستاجری انداخت مارو تو قرض و قوله و قسط !!!پسرشم لام تا کام بهش چیزی نگفت الان که اینا رو مینویسم پسرم ۱ و نیم سالشه شوهرم پره بچه بازی و رفتارای اشتباهه مثلا به کسی نمیتونه نه بگه همه ازمون سواستفاده میکنن و هرکس هرجور میخواد رفتار میکنه و خیلی لج بازه و منو مقصر میدونه که خانوادش تردش کردن همشم میگه غلط کردم با تو ازدواج کردم و به منو پسرم خیلی کم محبت میکنه و کلا زندگی رو بازی میدونه. تو این ۴ سالی که اومدیم تهران کوچکترین اندوخته ای نداشتیم هر وقتم پولی دستمون میاومد سر علایق شوهرم از دست میدیم !!! حالا من ۳۰ سالمه یه ذره اعصابم برام نمونده همش درگیره گذشته و شوهرم هستم و واقعا داغون شدم موندم چیکار کنم نه راه پس دارم نه پیش افسردگی گرفتم نه گردشی نه تفریحی نه پولی نه دوستی نه فامیلی نه بیرونی هیچی شوهرم از خودم بدتر و عصبی تره سر هرچیز مسخره ای دعوا میکنه و همش سرکوفت خانوادمو بهم میزنه ! 🙁 مجبورم بسوزمو بسازم هم سن هام و دوستامو و زندگی هاشونو که میبینم حسرت میخورم خیلی وقتا گریه میکنم و پیش خودم میگم خدایا چه بدی به درگاهت کردم که این سرنوشتم شد انگار از بدو تولد واسه این دنیا زیادی بودم 🙁 🙁 🙁 🙁 !!!

    • فاضل :
      ۱۶ دی ۹۳

      حالا عروسی هیچی ولی تو خواستگاری تو که اخلاقشونو دیدی برای چی گفتی بله؟یا تو دانشگاه با شوهرت آشنا شدی برای چی شرط تحصیل نذاشتی؟حالا اونا بکنار پدرت رو که میشناختی و میدونستی کاری برات نمیکنه برای چی بخاطرش حرف شوهرتو گوش نکردی و بچه دار شدی؟خیلی سختی کشیدی فکر میکنم بسه باید مراقبت از خودتو شروع کنی

      • ام جی :
        ۱۷ دی ۹۳

        ممنون اقای فاظل .من میخواستم از خونه فرار کنم اونقد به خاطر دانشگاه بابام زندگی رو برام سیاه کرده بود که خسته شده بودم حتی میخواستم خودکشی کنم اما به خاطر مادرم بیخیال شدم بعدم فک میکردم خونه شوهر ینی استقلال و من میتونم از دست ناراحتی ها و اذیتای بابام خلاص شم برا همین کوتاه اومدم . من با شوهرم قبل عروسی صحبت کرده بودم اونم گفت مشکلی نیست میتونی درستو ادامه بدی اما عقلم نکشید کتبیش کنم .سر بچه فک میکردم با اومدن بچه خانواده شوهرم منو میپذیرن و با پذیرفتن اونا اخلاق شوهرم بهتر میشه . برام دعا کنین دوستان خواهش میکنم خیلی خستم خیلی :((

        • فاضل :
          ۱۷ دی ۹۳

          ام جی عزیز با این همه فشار های فکری و جسمی ولی خدارو شکر فرشته کوچولوی نازت سالمه و مشکلی نداره.اگر خوشگلترو باهوشتر از خوانواده شوهرت نبودی اذیتت نمیکردن .کسی به درخت بدون میوه سنگ نمیزنه دلیلش هم قبول شدن تو دانشگاه که یک جمعیت زیادی موفق نشدن.شوهرت معتاد نیست .هوو سرت نیومده مشکل ناباروری نداری↳‏
          فکر میکنم مهمترین موضوع الان اخلاق شوهرته تا هم اذیت نشی هم تو تربیت پسرت اثر بد نذاره.به نظر من قدم اول یادگرفتن برخورد صحیح هستش.پیشنهاد میکنم تو صفحه پرسش ها بخواه که کمکت کنن.انشااله همه چی درست میشه چند وقت دیگه باید عروس بیاری.خودت رو برای خوشی ها آماده کن.البته بعد آموزشت.موفق باشی سرو زیبا

    • فرشته :
      ۱۷ اردیبهشت ۹۴

      وقتي نوشته ات را خوندم از ته وجودم دركت كردم كسي ك خودش مشكل داره مشكلات كس ديگه اي را متوجه ميشه من هنوز ازدواج نكردم هيچ وقت هم فكر نكنم ازدواج بكنم ب خاطر همين ممكن حرف هايي ك راجب شوهر و خانواده شوهرت را گفتي را مثل يك زن شوهر دار متوجه نشم اما اونجايي ك راجب بابات صحبت كردي با تمام وجودم با تك تك سلول هاي بدنم فهميدم من هم بابايي دارم ك بارها بهم گفت از خونه پرتت ميكنم بيرون بارها بهم گفت تو پست ترين و رذل ترين ادم روي زميني باورت ميشه يا نه من هميشه سرم تو لاك خودم ، با كسي در ارتباط نيستم ، ب خاطر يكسري مشكلاتي ك دارم دوستي هم ندارم ، خيلي خيلي كم از خونه بيرون ميرم خرج ام همون خورد و خوراك كمي ك دارم درست مثل يك تيكه جسد شدم ، ي ادمي ك ازارش ب ي مورچه هم نميرسه فقط ب خاطر بي كسي خودش و بدبختيش گريه ميكن و اون موقع است ك بهم اين حرفها را ميزنه تو فكر كن ب جاي اين ك كاري كن من از پيله خودم بيرون بيام و افسردگيم كمتر بشه مياد و اين حرف ها را ب من ميزنه من از همون بچه گيم طعم بي پولي و بي كسي را حس كردم هيچ وقت نفهميدم زندگي واقعي يعني چي ب خاطر همين هم الان اگه پول گيرم بياد يا اگه كسي بهم توجه نشون بده جوزده ميشم چون هيچ وقت تو زندگيم اينا را نديدم پول بره ب درك من تشنه ي ذره محبت ام ي ذره محبت از طرف خانواده ام

      • فاضل :
        ۲۹ اردیبهشت ۹۴

        باهات موافقم هیچ چیزی مثل یک آغوش گرم و پر محبت ما رو گرم و سیر نمیکنه.بعضی وقتها میتونیم خودمون به خودمون بدیمش.مثل رابطه با بقیه نیست ولی نمیزاره تو بیکسی ناراحت باشیم

  191. ناشناس :
    ۱۵ دی ۹۳

    بیش از ۶ ماه با خانمی که ۷ سال از من کوچکتر بود رابطه احساسی خیلی شدیدی داشتم.تا همین آخریا هم خیلی ابراز علاقه میکردیم به هم.اما یهو تویه سه روز همه چی تموم شد بدون دلیل منطقی…و من دارم عذاب روحی جسمی میکشم…هنوز باورم نشده…میگم برمیگرده…اما انگار برنمیگرده…ایشون خیلی زیبا و دختر یکی از مسئولین هستند.خانواده ی من در تراز خانواده ی ایشون نبود ولی خودم و تحصیلاتم بین تمام بستگان ایشون نمونه بود…من هم ظاهر مناسب و شیکی دارم هم از دانشگاه معتبری مدرک ارشد دارم…درآمدم با اینکه برای دولت کار نمیکنم خیلی خوبه…ولی چرا ایشون از من جدا شد نمیفهمم…من همیشه سعی کردم رضایتشونو جلب کنم و چیزی جز محبت بین ما نبود…روز آخر بمن گفت من عاشقت نیستم ولی دوستت دارم…زندگی من خراب شده…هیچ انگیزه ای ندارم برای هیچ کاری…

    • نازنین :
      ۱۶ دی ۹۳

      باسلام دوست عزیز اگه عشق نیست پس دوست داشتن هم بی معنیه.عشق باعث محبت میشه.اگه اون از شما به راحتی گذشت شما هم بگذر.پس ایشون لایق محبت شما نیست.با انرژی کامل به زندگیتون ادامه بدین مطمئن باشید ادم مناسب سرراهتون قرار میگیره.

    • واقعیتها را به خاطر احساسات فوران کردتون تغییر ندید
      عشق با دوست داشتن فرق میکنه
      عزیزانم عشق یه چیزیه دوست داشتن یه چیز دیگه هست
      ممکنه یکی رو دوست داشته باشی ولی عاشقش نشی که این مورد توی زنها زیاده
      و ممکنه عاشق یکی بشی ولی دوستش نداشته باشی چون عشق ناخودآگاهه و از وجود آدم بدون اراده فوران میکنه که این مورد هم در مورد مردها بیشتر صادقه ,

  192. ونداد :
    ۰۹ دی ۹۳

    ایکاش یکی بود قربون صدقه اش میرفتم.یکی بود براش شعر میخوندم.یکی که متونستم همه زندگیمو به پاش بریزم.بعدش اونم بهم لبخند میزد ولی هر کی اومد براش شعر خوندمو … رفت پیش یه گوساله دیگه و باهاش پرید.آدم اینقدر عوضی.جالب اینجاست با کسایی میرن که براشون ارزشی قائل نیستن. ای خاک .لااقل خودتو به یه آدم بفروش.حالا وضعیت من جالبه که از اوناها پایینترم.من دیگه چقدر بنجلم.مرده شور هرچی معشوقه است رو ببرن

  193. مریم :
    ۰۴ دی ۹۳

    من دختری هستم ۴۰ سالمه نه ازدواج کردم و نه تا به حال رابطه ای داشتم الان که پدر و مادرمو از دست دادم یه جورای تنها شدم و نیاز دارم که یه کسی کنارم باشه از تنهایی در بیام از زندگی خودم خسته شدم ولی هر بار با کسی دوست یا بهتره بگم آشنا می شم فقط چند ماه بیشتر طول نمی کشه شایدم کمتر که بهم می خوره یعنی حتی به محرم شدن هم می رسیم ولی یه دفعه طرف میزن زیر همه چیزو می ره نمی دونم باید چکار کنم که اینطوری نشه تورو خدا منو راهنمایی کنید و بهم کمک کنید دوستان عزیر

    • ناشناس :
      ۰۴ دی ۹۳

      من پیشنهاد می کنم که تمرکزت رو به جای پیدا کردن کسی روی چیز دیگه ای بذاری. مثل سفر یا یاد گرفتن یک هنر. بعد معمولا از طریق اون چیز با کسی آشنا می شی که باهاش می تونی رابطه نزدیک تر، محکم تر و صمیمی تری برقرار کنی.

    • فاضل :
      ۰۴ دی ۹۳

      مریم جان وقتی در دو آشنایی یک مشکل مشابه وجود دارد یک هشدار و آلارم محسوب میشود فکر میکنم باید به صورت جدی پیگیر این موضوع باشید و به نظر من سنگ صبور و درد دل مشکل شما را حل نمیکند و نیاز به یک کمک حرفه ای دارید.اگر نمیخواهید به پیش یک مشاور یا روانشناس بروید بهتر است در کلاس تی ای شرکت کنید.شاید این روشها در ابتدا مشکل به نظر بیایند یا حوصله زیادی بخواهند ولی اگر این کار را نکنید با نصیحت ها افراد عامی مرحله آشنایی را رد میکنید و با مشکل خود وارد یک رابطه فوق احساسی یا یک زندگی مشترک میشوید.ببینید به هم خوردن یک آشنایی چقدر سخت بود،حال حساب به هم خوردن یک رابطه جدی را بکنید.اگر برای زندگی و خوشبختی خود تلاش نکنید صدمات جبران ناپذیری را متحمل خواهید شد

  194. سلام به همه ی عزیزان/ من مدت یک سالی با یک خانمی که نزدیک ۱۰سال از من بزرگتر بودو شوهر داشت دوست بودم / راستش اولش اون اصرار میکرد من مخالف بودم ولی بعد از چند مدت واقعا عاشقش شدم و عشقم از روی شهوت و هوس نبود تا اینکه رابطمون کلا قطع شد الان چند ماهی هست افسرده ام گوشه گیر شدم چه کنم (خیلی دوسش داشتم ودارم) لطفا راهنمایی کنید دارم دیوونه میشم از تنهایی…….

    • فاضل :
      ۰۴ دی ۹۳

      خیلی سخته با یکی باشی که میتونه و در حدی باشه که همه دنیات بشه بعدش از دستش بدی.شاید اگر از اول ندیده بودیش و تنها بودی اینقدر درد نداشت.شاید تو تنها کسی باشی که به روح بزرگ و قشنگش نگاه کرده باشی امیرجان میدونم آدم فهمیده ای هستی ولی تنهایی از پسش برنمیای و اگر دست رو دست بزاری این خلع همه چی رو طرف خودش میکشه و نظم زندگیت بهم میخوره و اگر بخای جایگزین بزاری اعتیاد میاره منظورم اعتیاد به مواد مخدر نیست

    • نازنین :
      ۰۶ دی ۹۳

      دوست عزیز باکسی که صاحب داره رابطه داشتن اونم عشقی اخر بدبختیه.اینو تجربه میگه.مثل اینکه خودتو ول کردی توگردباد.باید قبول کنی یه دیوار سنگی بین شماست.یه مدت بیخیال همه شو خودتو بنداز بیرون نفس عمیق بکش وبگو من میتونم خوشبخت بشم.باکسی ادامه بده که مثل خودته.دو روزه دنیا رو به خودت سخت نگیر.لذت ببر از دنیا که واقعا زیباست.

  195. محمد :
    ۰۳ دی ۹۳

    توی ۱ جمله:دوسش دارم ولی نمیدونه.نمیتونم بهش بگم.۱۸ سالمه.

    • فاضل :
      ۰۴ دی ۹۳

      علی تو صفحه پرسش ها مطرحش کن.اینجا با فکر اینکه فقط دوست داشتی بگی و جواب نمیخوای راهنماییت نمیکنن.

    • نازنین :
      ۰۷ دی ۹۳

      محمد جان اگه الان نتونی بهش بگی فردا خیلی دیره.اون که نمیدونه شاید ازدواج بکنه.شاید خوشبختی اون هم باتو باشه.تا مثل خودم نشدی بهش بگو.یک عمر حسرت وپشیمانی برا خودت رقم نزن.همین الان تصمیمتو بگیر وبهش بگو.خدا همه عاشق هارو به هم برسونه.امین

      • فرزین :
        ۰۷ دی ۹۳

        نازنین چرا هیچ همدردی با من نمیکنی و هیچی نمیگی

      • DoOoRSA :
        ۰۸ بهمن ۹۳

        اره بهش بگو
        منم غرور لعنتیم نزاشت بهش بگم والان ۴ساله خانوادم مارواز هم جداکردن ومنو به زور شوهر دادن خسته شدم
        کم ابردم خیلی شدید
        الان باردارم ولی نمیدونم چیکار کنم
        اخلاق شوهرم خوب نه ولی بدم نیست هروقت میره خونه مادرش وبرمیگرده کلا اخلاقش عوض میشه باورکنید دارم دق میکنم
        وحشت ناک کم ابردم
        مادرشوهرم همش منو اذیت میکنه اخه دوست داشته دختر خواهرش عروسش بشه ولی همسرم به خاطر علاقه شدیدش روحرفش برای اولین بار حرف زده که الان دق ودلیشو مادرشوهرم روی من خالی میکنه به خدا کم ابردم برام دعا کنین

  196. فرزین :
    ۰۳ دی ۹۳

    یه وقتهایی هست که فرصت همه چی از آدم گرفته میشه.فرصت نگاه کردن،فرصت اینکه بگیم دوستت دارم،فرصت اینکه بی حرکت بایستیم و به اطرافیانمون نگاه کنیم.مثل وقتی که توی زندانیم.و وقتی هم که بیرون میایم دیگه نمیتونیم هیچ ارتباط درستی و عمیقی برقرار کنیم.انگار که حسابی کتک خورده باشیم بی حس و حال فقط میتونیم بی حرکت روی زمین بیافتیم و به زور نفس بکشیم.قدرت اینکه پاشیم و خودمون رو تکون بدیم رو نداریم.کسی جلومون رو نمیگیره که نریم یا حرف نزنیم ولمون کردن و کاری باهامون ندارن.ولی دیگه هیچ کاری نمیتونیم بکنیم
    ایکاش یکی میومد و زخمامون رو خوب میکرد.ترس دوباره از دست دادن فرصتها تمام وجودم رو گرفته.ولی میگی چکار کنم؟چکار میتونم که بکنم؟نمیتونم تکون بخورم همه جام پر درده.میخوام بگم کی میشه بمیرم تموم شه میترسم اونورم پر از حسرت باشه یا اینکه حالم رو خوب کنن تا درد حسرته بیشتر بشه.با حال خوب و سالم رفتم زندان ولی خورد و له شده انداختنم بیرون.ایکاش یکی کمکم میکرد.یک دستم رو میگرفت بلند شم.زمان خوبش نمیکنه هر چقدر که بگذره تغییری نمیکنه همونجوریم.شب ها هم هنوز خاب اونجا رو میبینم میبینم اونجام نمیزارم بیام بیرون انگار خبر ندارم میتونم بیام دارم طبق قانونشون تو صف حرکت میکنم تلو تلو میخورم منتظرم تموم شه بعد یه دفعه از خاب میپرم میبینم نصف شبه بعدش میترسم دوباره بخوابم .دیگه کم آوردم.یکی میگفت خدا و اون دنیا وجود نداره اگه نداشته باشه بمیرم دیگه درد نمیکشم تموم میشه.ای اون دنیا و خدا دروغ باشه ای دروغ باشه حداقل یه آخری هست . تا ابد درد نیست

    • نازنین :
      ۱۰ دی ۹۳

      فرزین جان میبخشی که منتظر موندی.کاش میشدفرصتهای از دست رفته رو جبران کرد اما امکان نداره.اینجور فرض کن که یه دفتر ۶۰برگ رو استفاده کردی وتموم شده.اونو چیکار میکنی خب میندازی دور.خاطرات بدرو بنویس وبسوزون مطمئن باش احساس میکنی مغزت اروم شده.اگه مجردی برا خودت دریچه روبه روشنایی باز کن.کار کن پس انداز کن.کم کم عشق رو بشناس وخوش باش کلا اون خاطراتو از ذهنت حذف کن میبینی که دنیا ارزش زندگی داره.چند سال داری؟

      • فرزین :
        ۱۰ دی ۹۳

        نازنین ممنون که بهم توجه کردی و سعی کردی حس خوب بهم بدی.فکر کردم همه مردن. از راهکارت ممنونم.همینکه یکی منم ببینه برام کافیه

        • نازنین :
          ۱۱ دی ۹۳

          دوست عزیز همه ماکه اینجاهستیم دل پر غصه داریم.چه خوبه که دلی مثل دل خودمو کمی اروم کردم خوشبختی اسون نیست ولی ماسعی خودمونو بکنیم

  197. سارای :
    ۱۶ آذر ۹۳

    سلام من ۷ سال هست که ازدواج کردم و بچه هم دارم اما همسرم از نظر جنسی خیلی سرده خیلی کارا برام میکنه اما شب که میشه بدون توجه به من زود میخوابه شاید سالی ۱۰ بار هم با هم نزدیکی نکردیم این باعث شده من بهش شک کنم اما اون همش میگه بخاطر رفتار تو هست که من نسبت بهت سرد شدم چن بار خیانت کرده بهم و من بخاطر این یه مدت شکاک شده بودم ولی حتی با کسی هم رابطه نداشته باشه باز به من توجه نمیکنه اصلا هم براش مهم نیست که این کارش باعث بشه که برم سراغ کسی اما من نمیدونم باید تو این زندگی باشم یا نه

      • ناشناش.1 :
        ۲۲ دی ۹۳

        سلام.آدم های باخدا هیچ وقت خیانت نمیکنن.شاید سارا روی اعصاب شوهرش راه میره یا به حرفش نمیکنه.یا براش ناز نمیکنه.زن باید برای شوهرش ناز کنه

  198. ahoura :
    ۱۲ آذر ۹۳

    جایی که میشه حرف زد ، خوبه!
    با فردی دوست بودم اتفاقا رابطه ی نسبتا عمیقی داشتیم متاسفانه درگیر مشکلات شدید روانی شد (اختلال دو قطبی) و همینطور اعتیاد! در واقع ماجرا برمیگرده به دختری که با فرد مذکور ارتباط برقرار کرد مادامی که هیچ اطلاعی از شرایط آدم روبروش نداشت ، از شرح و تفسیرش که بگذریم انقدر شرایط برای دختر سخت شد که نمیتونست ادامه بده اون آشنای من من هیچ اهمیتی نمیداد حال اینکه با وجود جلاساتی که پسر به خاستگاری دختر رفته بود رابطه هم داشتند و بعد از فهمیدن مشکلات دختر راه برگشتی نداشت (با شرایط جامعه تو شهرستان).
    از کشور برای تحصیل خارج شده بودم خروجی به قیمت همه زندگیم بی راه برگشت اما کماکان تو جریان بودم تا جایی که دخترک رها شد مرتب باهاش ارتباط داشتم وجدانم عرصه رو به روم تنگ کرده بود خیلی با آشنام صحبت کردم خیلی کمکش کردم اما اون درگیر بیماری و اعتیاد بود ، راهی براش وجود نداشت.
    دخترک زیبا بود از آیندش میترسیدم از فشار روحی بابت شکست سختی که داشت اون خوب بود باور داشتم اما نمیخواستم درگیر شرایطی بشه که آیندش به باد بره ، تصمیم گرفتم ازش بخوام با من باشه خوب اون چند ماه بود که دیگه رابطه ای نداشت اول هدفم ابن بود که از بحران ردش کنم بعد کاری کنم متقاعد بشه زندگی تموم نشده نهایتا” آماده بشه برای یه زندگی تازه خوب از اونجایی که منم هزاران کیلومتر اونطرف تر بودم و حضور فیزیکی نداشتم و تنها با اینترنت ارتباط برقرار میشد ذهنیتم برام قابل توجیح بود اما کم کم خودمم وابسته شدم باور کردنی نبود اما اتفاق افتاد!
    چند ماهی از این ارتباط نزدیک گذشت حس میکردم با تمام وجودم عاشقشم چیزی که هرگز در هیچ زنی ندیده بودم روزگارم تو غربت خوش بود شاید درکش سخت باشه اما حقیق داشت گذشت تا یه روز گفت به کسی که بهم علاقه داشت و از اقوام بود و چنین بود چنان جواب رد دادم برای تو کسی که با پدرم صحبت کرده و من ندیدمش و از این دست حرفا ،اولش خوب خوشحال شدم اما تو حرفاش طی چند بار صحبت تناقض های فاحشی میدیدم مشکوک شدم کم کم موضوع برام روشن شد هم با چک کردن ID ش روی نت بعد حرفهای خودش اون واقعا رد کرده بود اما نه یه فرد از فامیل رو بلکه پسری رو که در تمام طول این مدت بعد از جدا شدنش باهاش بوده ،تمام زندگیم شده بود اون دختر چه شبهایی که به یاش رویا دیدم چه دنیایی که تو ذهنم با حضورش ساختم چه کلماتی از عشق محبت که رد و بدل نشد و صدای حق حقی که جز اون کسی تو دنیا از من نشنید،تمام این مدت با یکی دیگه بود وقتی حرفاش رو میخوندم از چیزایی لا اچن پسر میگفت که حتی نمیتونم باز گو کنم! این ماجرا انقدر منو تخریب کرد که نه میتونستم درس بخونم نه زندگی کنم تو اون غربت لعنتی از یه طرف حس وحشتناکم از طرفی گریه ها و اظهار ندامت های اون
    بگذریم فقط این که انقدر خورد شدم که همه چیزو ول مردم و اومدم هنوز دوستش داشتم ،دارم!
    من همه چیزمو باختم تا اون نسوزه ،سر حرفم موندم الان همسرمه اما هنوز هم که هنوزه نتونستم فراموش کنم شاید کسی اینو بفهمه که تو غربت همیچین دردی از پا دراورده باشدش
    سوالی ندارم فقط اینو نوشتم نمیدونم چرا !!!

    • نازی :
      ۱۳ آذر ۹۳

      دوست عزیز غمت بزرگه.اون روز ها رو تجربه کردم.از خدا برات صبر میخام.سعی کن باکمک خدا استوار بمونی.منم اینکارو کردم.یکی هم زمان همه چیزو درست میکنه.

      • ناشناس :
        ۱۵ آذر ۹۳

        با نازی موافقم. فقط زمان می تونه بعضی از زخمها رو خوب کنه.

        • فاضل :
          ۱۵ آذر ۹۳

          زمان ضخم ها رو خوب نمیکنه. بلکه اوناها رو میپشونه و آثارش در جاهای دیگه زندگی خودشو نشون میده.نمونه خیلی ساده اش بچگی افراد و دردهایی هستش که توی اون دوران طعمش رو چشیدن.ولی یکجا نشستن و تنبلی و دنبال راه حل نگشتن خیلی ساده است.ما نباید پشت خرافات و باورهای اشتباه پنهان بشیم

          • نازی :
            ۱۶ آذر ۹۳

            فاضل جان زخم ها خوب میشه که هیچ بلکه با گذشت زمان یاد میگیریم که دوباره زخم نخوریم من اینو امتحان کردم وموفق هم شدم.تجربه کسب میکنیم واگاهتر میشیم اینا خرافه نیستن.فقط کمی صبر توکل به خدا وهمت میخاد.پس یاعلی

            • فاضل :
              ۱۶ آذر ۹۳

              نازی طرز فکر و منطقت خیلی قشنگه روح زندگی و عشق توش موج میزنه.ولی مخالف آموزش هایی هست که دیدم.فعلا چیزی نمیتونم بگم.باید نظر مشاورم رو بپرسم.موضوع کوچیکی نیست

  199. نازی :
    ۱۰ آذر ۹۳

    من همه مطالبو خوندم دیگه مشکل خودمو فراموش کردم.خدا به همتون کمک کنه

    • فاضل :
      ۱۰ آذر ۹۳

      نازی جان هر مشکلی توی زندگی ،زندگی رو سخت میکنه و هیچوقت فقط یک نفر مقصر نیست.ما نمیتونیم تنهایی جلو بریم .مشاور ها هم موقع مواجه با مشکلات از بقیه کمک میگیرن.نزار تو تنهایی هات نازی ناراحت باشه.برو پیش یه متخصص کمکت کنه

      • نازی :
        ۱۱ آذر ۹۳

        باتشکرازشما فاضل عزیز.عشق من بهترین روانشناسه.خیلی هوا مو داره.من بیقراری میکنم.میدونم اشتباهه.ولی تصمیم گرفتم امیدوارم باشم.به زندگیم بیشتر برسم.خدامو اندازه قطره های باران شکرگزارم.

      • نازی :
        ۱۱ آذر ۹۳

        واینم بگم همین کسیکه میگم عشقمه باهمه مردا فرق داره اون تکه.خیلی بهم کمک کرده هیچ توقعی هم نداره.شوهرم کمو بیش از گذشتمون خبر داره اونم خیلی سعی داره ارومم کنه شوهرم هم لنگه نداره.فقط از خدا خاستم که نذاره من اشتباه کنم تا نفس دارم به زندگیم وفادار خاهم موند.عشق من پاک ترین عشقه واونو همینجور به قبر خاهم برد پشیمون هم نیستم.خداجون شکر برا همه چی.

    • پرهام :
      ۰۲ اسفند ۹۳

      سلام
      نازی جان منم همین طور…..
      مشکلات بقیه رو که مطالعه کردم اصلا مشکل خودم یادم رفت و فقط خدا روشکر کردم
      خدایا شکرت…ایشالله مشکل همه حل شه….

  200. نفس :
    ۰۱ آذر ۹۳

    سلام توراخدا دکتر جواب من را زود بدهید.من هنگام نزدیکی هنگامی که بر روی کمر خوابیده ام قسمت استخوانی را احساس میکنم که اون مانع دخول میشه .هم خودم هم شوهرم حسش میکنیم.مثل ی استخوان نیم دایره.این یعنی چی هست؟تورا خدا جواب بدید

    • سحر :
      ۲۶ بهمن ۹۵

      برو پیش یه پزشک زنان معاینه شو.فکر کنم قرن باشی.یعنی یه استخوانی در دیواره واژنت هست که مانع دخول میشه.دراکثر موارد قابل درمانه.

  201. hamid :
    ۱۶ مهر ۹۳

    سلام به همه.من حميد۲۵ سالمه.اصلااعتماد به نفس ندارم بي اندازه حول ميشم تو زندگيم به خاطر همين خيلي عقب موندم.خواهش ميكنم راهنمائيم كنيد

    • ناشناس :
      ۱۶ مهر ۹۳

      با این یک جمله آخه انتظار چه جور کمکی داری؟

  202. سمیه :
    ۱۶ مهر ۹۳

    سلام.من ۳۰ سالمه شوهرم علیرقم علاقه زیادی که بهم نشون میده هر وقت عصبانی میشه منو به باد کتک میگیره من هش ماه بیشتر نیست عروسی کردم ولی تا حالا ۴ بار خوی حیوانی رو نشون داده

  203. مریم :
    ۱۶ مهر ۹۳

    با سلام خدمت شما دکتر بزرگوار. سوال بنده اینه که من ۳ سال است با همسرم ازدواج کردیم ومدت ۵ سال هم دوست بودیم. هردو تحصیل کرده هستیم. ولی از زمان عقد بنده با وجود عشق فراوانی که از همسرم دیافت کرده‌ام بار‌ها وبار‌ها کتک هم خورده‌ام وبه دلائل حساسیت خودم ومدت زیاد مجرد زندگی کردن همسرم ودور از خانواده بودن جناب دکتر ایشان وقتی بنده هیچگونه مخالفتی با رفتارش نکنم دیوانه وار مرا دوست دارد ولی وقتی بگونه‌های مختلف (عصبانی یا با محبت) از کوره در می‌رود، و رفتاری از خود نشان می‌دهد که من در واقع فکر می‌کنم با یک غریبه صحبت می‌کنم.

    و مسئله دیگر اینکه ایشان فرد خود ساخته‌ای هستند از دوران کار‌شناسی خودشان هزینه خودشان را پرداخته‌اند وتا خرید منزل و عروسی و… ولی در حال حاضر با یک مسئله دست به گریبان است آن هم پست ومقامش است می‌گوید حس می‌کنم زیردست‌های بنده رشد بیشتری در زمینه کاری داشته‌اند. بطور مثال ایشان ۱۲ سال زحمت کشیده‌اند وپستی را گرفته‌اند ودقیقا کسی بعد از ۱ ماه به همچین مقامی رسیده است ومیخواهد ریس ایشان شود (با پارتی وبی سواد) بطوریکه می‌گوید وقتی در محیط اداره برای صرف غذا می‌روم تپش قلب وتهوع می‌گیرم ولی در منزل کاملا ریلکس هستند ولی فقط موقع رابطه جنسی کمی ضعیف شده‌اند، کلیه آزمایش‌ها را هم انجام داده‌اند وشکر خدا سلامت هستند ودکتر به ایشان گفته شما ایده‌آل‌گرا هستید، می‌خواستم در این زمینه‌ها با توجه به مشکلات وترافیک کاری جنابعالی، بنده حقیر را راهنمایی بفرمایید. با تشکرفراوان.