>مهربانترین خدا

ارسال شده در ۲۶ آذر ۸۸ توسط : admin
> گفتم : خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردمسر سنگینم را که پر از دغدغه‌ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم،آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنتبرمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده...

>از دست دادن فرصتها

ارسال شده در ۲۶ آذر ۸۸ توسط : admin
> ابتدا می مردم برای اینکه دبیرستان را تمام و دانشگاه را شروع کنم بعد از آن می مردم برای اینکه تحصیلم در دانشگاه تمام شود و کار را شروع کنم بعد از آن می مردم برای اینکه ازدواج کنم و بچه دار شوم بعد از آن می مردم برای اینکه بچه ها بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم به کار بازگردم بعد از آن می مردم...

>اگر فرصت داشتم

ارسال شده در ۲۶ آذر ۸۸ توسط : admin
> اگر فرصت داشتم که دوباره کودکم را بزرگ کنم؛ به جای آنکه انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم؛ در کنارش، انگشتهایم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم؛ اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم؛ به جای غلط گیری، به فکر ایجاد ارتباط بیشتر می بودم؛ بیشتر از آنکه به ساعتم نگاه می کردم؛ سعی می کردم درباره اش کمتر بدانم؛ اما...

>تنها بازمانده

ارسال شده در ۲۶ آذر ۸۸ توسط : admin
> تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد.او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را...

>خدايا چرا من؟

ارسال شده در ۲۶ آذر ۸۸ توسط : admin
> آرتور اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال۱۹۸۳دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟‌» آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، ۵۰ ميليون کودک بازي تنيس را...

>من چرا آمده ام روي زمين؟

ارسال شده در ۲۶ آذر ۸۸ توسط : admin
> در یکی روز عجیب، مثل هر روز دگر، خسته و كوفته از كار، شدم منزل خويش،منزلم بي غوغا، همسر و فرزندان، چند روزي است مسافر هستند، توي يك شهر غريب، فرصتي عالي بود، بهر يك شكوه تاريخي پر درد از او ………پس به فرياد بلند، حرف خود گفتم من:با شما هستم من! خالق هستي اين عالم و آن بالاها …… ! من چرا آمده ام روي زمين؟شده ام بازيچه...
خرید آنلاین مشاورکارت