چطور انتظارات غیر واقعی از یه رابطه داشتن ما رو به تصمیم جدایی و حس ناکامی میرسونه

ارسال شده در ۲۴ آذر ۹۶ توسط : زهرا رضایی
ما هر روز با افرادی مواجه میشیم که با کلی اه و افسوس مشکلاتشون رو اینطور بیان میکنن که من با چه افکار مثبتی وارد رابطه شده بودم و اون چقدر بدون درک بود. باور من این بود که عشق واقعی هرگز فروکش نمیکنه؟ ولی بعضی روزها اون سرد و بی محبت بود!!!!!!! باور من این بود که عشقم باید بتونه افکار، احساسات و نیازهای من رو پیش بینی و...

افکار مثبت

ارسال شده در ۲۲ آذر ۹۶ توسط : فاطمه نصیری
قطعا همه شما هزاران بار پیش اومده که رفتین به یه سوپر مارکت و چیزی خریدین. هر چیزی که خواستین و درخواستش کردین فروشنده هم همون جنس رو بهتون داده. می خوام تصور کنین که دنیا هم یه فروشگاه بزرگه که فروشندش منتظره ببینه که از دهان شما و افکار شما چی بیرون میاد و همون رو بهتون بده . آدمایی که دائما واژگانی مثل چقدر من بدبختم، چقدر من...

مادری کردن

ارسال شده در ۱۸ آذر ۹۶ توسط : فاطمه نصیری
مادر کمی مهربان تر شب گذشته دخترم ازم پرسید : میشه مادری بچشو دوست نداشته باشه؟ و بعد گفت یکی از دوستاش ۵ ساله متوجه شده که مادرش اصلا اونو دوست نداره و الان که ۱۶ سالشه ،میگه در طول این ۵ سال، مادرش حتی یه بار هم دستش بهش نخورده و از حس های منفی اون دختر و آسیبی که در درس خوندن و موضوعات دیگه بهش وارد شده...

امیدواری در زندگی

ارسال شده در ۱۲ آذر ۹۶ توسط : فاطمه نصیری
از تلاش کردن دست برندار داشتم یه داستان کوتاهی می خوندم در خصوص رشد گیاه بامبوونگهداری از اون. برام جالب بود و قابل تامل. پنج سال طول می کشه تا گیاه بامبو جوونه بزنه و از خاک بیرون بیاد ولی بعد از اون میگن تا سی متر هم می تونه قد بکشه. اگه یه نفر ندونه و بعد از یه مدتی، دست از مراقبت از این گیاه برداره، مطمئنا باعث...

زوج های در آستانه طلاق

ارسال شده در ۰۷ آذر ۹۶ توسط : فاطمه اشترایه
اگر به دادگاه رفته و خوب دقت نمایید خواهید دید که زن و شوهر هایی که برای آخرین بار به دادگاه می آیند تا حکم نهایی قاضی به آنها اعلام شود ، به چند دسته تقسیم می شوند : برخی را از بیمارستان با برانکارد آورده اند ، یعنی از بس همدیگر را کتک زده اند ، کارشان به بیمارستان کشیده و مجبور شده اند آنها را با برانکارد بیاورند...

راهنمایی در انتخاب رشته یا پیچیدن نسخه قطعی برای آینده فرزند

ارسال شده در ۰۲ آذر ۹۶ توسط : لیلا تقوی
این داستان واقعیست سال ۷۰ ۱۳به همراه ۵۹ نفر دیگر در رشته مهندسی شیمی کاربردی در یکی از دانشگاه ها پذیرفته شدم نه رشته و دانشگاهی که فبول شده بودم نه آنقدر ها پرمتقاضی بود که برایش روزها وشب های مدیدی با شدت درس خوانده باشم ونه آنقدر ها دور افتاده و در پیت که هر تنبل و جامانده ای را جا بدهد …شصت نفر بودیم ..عده ای جا مانده...
خرید آنلاین مشاورکارت